اینجا باران میآید و من دلم میخواهد نماز بخوانم، خدا باید بداند هنوز به او ایمان دارم و گرنه نومید میشود.
روز تاریکیست، ساعت ده صبح ناچار شدم چراغ روشن کنم. نور؟ من میگویم هیچ تو بشنو شبتابی تنها در عمق سیاهی چاهی بی ته تا کجا تنهاست.
تنها هستم من. تو از مرزهای تنم گریختهای، و من در مرزهای تنم ماندهام که در روزهای تاریک چراغی روشن کنم مبادا نور از یاد تن برود.
غیر از روشن کردن چراغ در هاون آب میکوبم، گیسوی باد میبافم، خسته که میشوم بر ایوان مینشینم و به صداهای آواره در هوا گوش میدهم:
"نمیدونم. بچه رو از مدرسه میاری؟ آخ. بله بله چشم. پدر سگ مادر قحبه. باید. تو حق نداشتی. چقدر دوستم داری؟ به سلامت..."
بعضی روزها هم که بیکارم میروم به خیابانی که تو را به من بر نمیگرداند و با مژگانم برگهای خشک افتاده بر پیادهرو را جارو میزنم که کاری کرده باشم.
گاهی هم اختیارم را میدهم دست کلمات.
کلمات من دلتنگند، کلمات من بیتابند. کلمات من هی میشوند شکل متنی که نمیشود نشان کسی داد، کلمات من به سرشان زده، میخواهند لخت شوند پیش چشم همه. میخواهند بشوند شکل بغلم کن. کلماتم را پنهان میکنم، دستشان را محکم میگیرم، کلمات من آب میشوند که ازلا به لای انگشتان بستهام بگریزند، کلمات من پرنده میشوند که بیایند دور سر تو بچرخند و بشوند شکل متنی که نمیشود نشان کسی داد.
کلمات من نمیفهمند تو هرگز نبودهای، کلمات من نمی فهمند تو از آنها خلق شدهای.
کلمات من معتقدند آنچه خلق کردهاند وجود دارد، نبودنش به اندازه بودنش وجود دارد.
گاهی حرف کلماتم را باور میکنم و آزادشان میگذارم، میروند مینشینند روی تاب موهایم، که تاب بخورند، گاهی از خم سینههایم سر میخورند پایین و از خوشی جیغ میکشند. کلمهاند دیگر، دلشان به همین چیزها خوش است. به سرم زده چنین وقتهایی روی مقوای بزرگی بنویسم هماکنون قادر به پاسخگویی به شما نمیباشم، کلمات من مشغول بازیند.
گاهی هم من، کلماتم و نور چراغ میرویم میایستیم در وسط میدان اعدام درختان، میبینیم آنجا نیستی خوشحال میشویم همه با هم تا خانه لی لی میکنیم.