حالا برایم هم عجیب است و هم نگران میشوم از اینکه میبینم بیانات مراجع عظام دست به دست میکنیم، آیات قرآن برای هم میخوانیم و تفسیر میکنیم، و الله اکبر میگوییم.
نه اینکه من با مذهب مخالف باشم نه، من هم آدم مذهبی هستم اما به خودم حق میدهم بترسم وقتی میبینم به نام دین چه ها که نمیکنیم، به خودم حق میدهم بترسم که آیا من کپی برابر اصل آن نسل انقلابی هستم و پا جای پای آنها گذاشتهام؟
پینوشت بیربط: این مطلب اول اسم نداشت بعد نگین کوچک ما که البته دیگر ناچاریم بپذیریم خانمی شده است برای خودش و دلم کلی برایش تنگ شده برایم نوشت "چه باید کرد؟" من هم فکر کردم این بهترین عنوان است.
در ضمن من نمی دانم چرا بلاگفا در صفحه وبلاگ کامنتها را به من نشان نمیدهد من ولی میروم در بخش مدیریت و همه را میخوانم.
مرگ به علت اصابت گلوله به سر، اصابت گلوله به پیشانی، اصابت گلوله به چشم، گلوله به گلو، گلوله به قلب، این روزها گلولههایی هست سرگردان در هوا که به قلب تو نمیخورند اما ترا میکشند.
پینوشت بیربط: عنوان از یکی از اشعار سید علی صالحی است.
دوستی برایم عکسهایی را فرستاده که شاید برای شما هم فرستاده باشند. ده عکس که مجله تایمز به عنوان تصاویر اعتراض منتشر ساخته و تصویر ندا را به تصاویر قبلی خود اضافه کرده است.
عکسها بینظیرند. تصویر ندا را دوباره اینجا نمیگذارم ما به اندازه کافی تماشایش کردهایم آنقدر که حتا پشت پلکهای بستهمان هم به وضوح میبینیمش. امیدوارم خبرنگار بی بی سی، مامورین سیا، منافقین و اغتشاشگران که همه در قتل او نقش داشتند نیز به اندازه کافی تصویرش را تماشا کرده باشند. میخواهم اینجا عکسی دیگر از مجموعه این ده عکس بگذارم.

تصویر متعلق به روز چهارم می ۱۹۷۰ است. دانشجویان آمریکایی تظاهراتی علیه جنگ کشورشان با ویتنام برپا کرده بودند. گارد ملی این کشور به دانشجویان شلیک میکند، چهار نفر میمیرند و نوزده نفر به شدت زخمی می شوند.
این را ننوشتم که بگویم آمریکا هم به مردمش شلیک میکند یا میکرده است (چه روزگار غریبی است هی باید راه بروی و بگویی چه میخواستی نگویی.)
این عکس را گذاشتم اینجا که بگویم ۱۹۷۰، خیلی هم دور نیست چهل سال قبل در آمریکا مهد دموکراسی و آزادی چنین اتفاقی افتاده است. این عکس را گذاشتم اینجا که بگویم اگر این کشور آزاد است، یا حداقل با معیارهای ما آزاد به حساب میآید، این آزادی خودش به وجود نیامده است، ارجاعتان میدهم به مبارزات زنان برای حق رای و کوشش سیاهان برای تحقق رویایشان. این عکس را گذاشتم اینجا که فقط بگویم این مردم هم مثل ما تلاش کردهاند، راه رفتهاند، رای دادهاند، داد کشیدهاند، زندانی شدهاند، مردهاند اما نومید نشدهاند.
پینوشت بیربط: حالا که این را نوشتهام صدایی در درونم هی به من میگوید چرند میگی. تو خودت امیدواری؟ بهش میگم نه، میگه تو خودت دلزده و خسته و عصبی نیستی؟ بهش میگم چرا هستم. میگه فکر نمیکنی هیچ کاری نمیشه کرد، یا اصلا بهتر هیچکاری نکرد اگر قراره هزینهاش باشه مرگ و زندان و بعد تو که این بیرونی هی خجالت بکشی از خودت و بگویی من فقط نومیدم اما عدهای دارند هنوز هزینه میدهند؟ عرض میکنم خدمتش درست میفرمایید اما هیچکس به آدم امیدوار نمیگوید نومید نباش. امیدوار باش را باید به من گفت. امیدوار باش را به خودم گفتم.
همین.
تازه شونزده سالش شده، بار اولش بوده که رای می داده، به رییس دولت رای داده، ازش می پرسم چرا؟ می گه رهبر گفت. جیغم در می آید:"رهبر کی فرمودند که من نشنیدم؟ تازه اگر قراره رهبر برامون انتخاب کنه چرا اصلا انتخابات برگزار می کنیم." می بینم خودم رو که از شدت عصبانیت دارم منفجر می شم، می بینم خودم رو که دارم می زنم تو گوشش، دارم خفه اش می کنم. به دستام نگاه می کنم به انگشتام که می لرزند. با دست راستم شست دست چپم رو محکم می گیرم و چند تا نفس عمیق می کشم.
خجالت می کشم از اینکه سرش داد کشیدم.
این روزها آدم موندن خیلی کار سختی شده، این روزها وفاداری و پیروی از اصول انسانی که خودت دائما تبلیغشون می کردی خیلی سخت شده، خیلی سخت.
بر اساس همین اصول و قانون ایمان دارم آدمها باید آزاد باشند و حق داشته باشند ازادانه فکر کنند و تصمیم بگیرند، حتا اگر این تصمیم خلاف میل من باشد، حتا اگر این تصمیم به زعم من غلط باشد.
کار خیلی سختیه، اعتقاد داشتن به این ماده قانونی خیلی کار سختیه به خصوص در این شرایط.
یه چیزی رو اما خوب می دونم و همه سعیم رو می کنم نقضش نکنم، این قانون باید مراعات بشه زمان صلح و زمان جنگ هم نداره.
یه کار می تونم بکنم، به جای اینکه خفه اش کنم شاید بتونم باهاش حرف بزنم، شاید بتونم ذهنیتش رو تغییر بدم. من معلمم. باید بتونم از پسش بربیام.
کار سختیه خیلی کار سختیه.
هر چقدر هم که سخت این جنگ منه.
یعنی وقتی مزخرفاتی که می نویسی می خوانم دلم میخواهد بروم در خیابان و بایستم جلوی یکی از این برادران بسیجی و شقیقه ام را نشان بدهم و بگویم برادر خدا خیرت بدهد یکی بچکان اینجا که من خلاص شوم.
من فقط اگر می دانستم چه کرده ام که جنابعالی فکر می کنی باید با آزارهای دائمیت تلافی کنی و به خودت اجازه بدهی این طور به حریم خصوصی من تجاوز کنی خیلی خوب بود.
اگر خیال کرده ای این بار هم می توانی مجبورم کنی خفه خون بگیرم و باز ننویسم زهی خیال باطل.
از آنجایی که می خواهم از این به بعد نظرات شما را بگذارم جلوی چشم همه، لازم می بینیم برای دوستان اندکی توضیح دهم که ایشان معتقدند مرا دوست می دارند، و این وسط من چه فکر می کنم و چه می خواهم و به چند زبان زنده و مرده دنیا گفته ام نه نه نه نه نه پشیزی برایشان ارزش ندارد. علاقه شان باعث شد دو سال قبل شاید هم بیشتر من وبلاگ دوست داشتنی ام را تعطیل کنم و البته این حداقل صدمه ای بود که در اثر علاقه ایشان به من وارد شد و باعث شد بیایم اینجا پنهانی بنویسم و از همه خواهش کنم به من لینک ندهند که بلاخره پس از دوسال دوباره لو رفتیم.
این بار دیگر کوتاه نمی آیم. می توانی همین طور به آزارهایت ادامه بدهی،من دیگر حاضر نیستم خودم را از شادمانی های کوچک زندگیم محروم کنم. به چشم من انقدر کوچکی که اصلا نیستی پس انقدر چرت و پرت بنویس که جانت در برود.
اگر این روزها انقدر دلمان خون نبود از جایی دیگر چه خوب می شد درباره چنین آدمهایی بنویسیم، با هم گفتگو کنیم از آدمهایی که برای روح و قلب تو هیچ احترامی قائل نیستند، انگار تو عروسکی بی جان باشی در ویترین مغازه ای و آنها بخواهند مالکش باشند، بنویسیم از آدمهایی که فقط خودشان را می بینند و احساسات تو برایشان هیچ ارزشی ندارد. حتا وقتی برایشان به وضوح و به زبان آدم می گویی دل در گرو مهر کسی دیگر داری نمی شنوند یا شاید هم اصلا نمی دانند دل چیست؟ مهر کدام است و آدم دیگر یعنی چه و نمی دانند چقدر زشت و وقیح است یادداشتهای کوچک عاشقانه ای را که برای کس دیگری است به نفع خودشان بهره برداری کنند و آنقدر به خودشان جسارت بدهند که برای نامه ای که اصلا به آنها تعلق ندارد پاسخ هم بنویسند.
نه چراغی برای ماندن و
نه چمدانی که سهم سفر...
تنها می دانم
که سپیده دم
از تحمل تاریکی زاده می شود.
سید علی صالحی
امشب نه، امشب نابودم، خالی ام، هق هق ام، ویرانم، و کسی نیست که محکم بغلم کند و بگوید نترس که نترسم و باز به دنیا بیایم.
امشب نه، فردا اما باز از زندگی، از امید، از دوست داشتن، از تو می نویسم.

دوستی به اسم میهنپرست برایم نوشته مرگ بر موسوی آمریکایی و طرفدارای احمقش. دوست دیگری نوشته مرگ بر دروغگو و کسی که بدخواه موسویه.
حالا من میخواهم برایتان قصهای بگویم.
مدرسه که رفتم اولین چیزی که یادمان دادند همین "مرگ بر" بود، مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و از همین ها. یادم هست بازیمان شده بود همین، زنگهای تفریح جمع میشدیم دور هم و مرگ بر میگفتیم هر کسی میتوانست مرگ بر کشورهای بیشتری بگوید، یعنی اسم کشورهای بیشتری را بداند برنده بود. استارت میزدیم و گازش را میگرفتیم و همینطور میگفتیم: مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسراییل که رد خور نداشت، بعد میرسیدیم به مرگ بر المان شرقی، مرگ بر آلمان غربی، مرگ بر هلند، مرگ بر فرانسه، مرگ بر ایتالیا، مرگ بر تونس، مرگ بر گینه بیسائو، مرگ بر... خلاصه همینطور مثل مشاعره اسم کشورها را پشت سر هم ردیف میکردیم، بعد آنکه زودتر کم میآورد میگفت مرگ بر خارج، و دیگری میگفت خارج که کشور نیست. و ان طرف ماجرا در حالی که چانه مقنعهاش را بالا و پایین میکرد جواب میداد" خیلی هم کشوره، همه فامیلای ما اونجان، تازه داییم از خارج برام یه عروسک آورده قد خودم." و دستش را جایی نزدیک سرش نگه میداشت. اینطوری بود که ماها که کسی را در خارج نداشتیم دلمان آب میشد و همه دفعه بعد، متفق القول و با صدای بلندتر میگفتیم مرگ بر خارج. مرگ بر خارج.
بعد نه چون بخواهم، از سر اجبار طبیعت، بزرگ شدم و اولین رای من خاتمی بود. به او رای دادم چون گفت نگویید مرگ بر بگویید زنده باد مخالف من. از این همه مرگ بر خسته بودم به خاتمی رای دادم که زنده باد را زندگی کنم.
این را تعریف کردم برایتان که بگویم زنده باد آزادی انتخاب، هر که به رییس دولت رای داده است ناز شستش، نشسته فکر کرده و به این نتیجه رسیده ایشان برای مملکت بهترند. دمشان هم گرم. دعوایی نیست، اگر هم هست سر این نیست. زنده باد تو که به هر که دلت خواست رای دادی.
روزی که در میدان توپخانه ایستاده بودیم در سکوت، خانمی چادری از لا به لای جمعیت رد شد آمد صاف در چشمانم نگاه کرد و گفت به سبزی علفی که زیر پایت درآمده هم نگاه کن. من هیچ نگفتم فقط نگاهش کردم و اطرافیانم هم. آن همه آدم آنجا بود همه سکوت کردند و هیچ نگفتند، شاید هم در دل گفتند زنده باد مخالف من. برای همین من هنوز به سبز بودنم افتخار میکنم. افتخار میکنم هرگز نگفتم مرگ بر هموطنم حالا هر آیین و تفکری که می خواهد داشته باشد همین که هموطن من است زنده باد. همین که نمی گوید مرگ بر هموطن من زنده باد، همین که چماق در دست ندارد زنده باد.
شکایتی اگر هست از سوال بیجواب مانده است، از سوالی که پیش از آنکه بپرسم پاسخش شد چماق و گلوله، حبس و ترس.
همین فریاد بی ندا هم اگر هست از دل خون شده است.
باقی هیچ، باقی بقایت.
میگفتی ای عزیز:"سترون شدهست خاک."
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز،
باز، آخرین شقایق این باغ نیستند.
شفیعی کدکنی
از این خبرهای بد، از این رفتنهای بیخداحافظی، از این گرفتار شدنهای بیدلیل پشت میلهها، از چکمه و چماق، از این استیصال، از این چه کنم چه کنم خسته و از نومیدی بیزارم.
دل میدهم به کتابها، قدم میگذارم به خانه اشباح، میگذارم ایزابل آلنده مرا بچرخاند در کشوری که در آن کودتا شده است، بسیاری را کشتهاند، بسیاری دستگیر شدهاند، بسیاری ناپدید شدهاند و ملتی نومید و در هم شکستهاند، میگذارم مرا بگرداند در خانه ای که خانه امروز من است.
آنجا هم "روز کودتا آفتاب می درخشید."
می شوم آلبا معشوق میگوئل، که زندانی شده است تا مخفیگاه دلدارش را لو دهد. زندانی شده است در تانکر خالی آب. باید چیزی باشد شبیه همین کانکسهایی که این روزها زیاد از آن میشنویم. یا در ابعاد بزرگتر شاید شبیه آن چیزی باشد که سعی میکنند از سرزمین من بسازند.
"هیچکس نمیتوانست مدت زیادی در آن تاب بیاورد، پس از چند روز زندانی به پریشانگویی میافتاد، حس وجود اشیا، معنای کلمات و درک زمان را از دست میداد و رو به مرگ میرفت. آلبا که در آن گور تنگ در خود چنبره زده بود، کاری کرد که از دیوانه شدن برهد."
"حالا وقت مردن نیست، زیرا مرگ خود فرا میرسد، اکنون وقت زنده ماندن است که در حکم معجزه است."
آلبا به قصه پناه برد به رویا به خاطره، در ذهنش تمام آنچه برای او و مردمش اتفاق افتاده بود مینوشت تا ذهنش را هوشیار نگه دارد، آلبا به روزهای خوش فردا ایمان داشت، آلبا ذهنش را زنده نگه داشت با خاطره جنگل صنوبر و عشق.
آلبا زنده ماند.