ایستاده بودیم روی پل و پایین پایمان شاخ طلایی بود و آبهای تیره بوسفور.
میدانستی در دوران سلاطین عثمانی دست و پای زنهای ناشزه حرم را میبستند و پرتشان میکردند به بوسفور،
ناشزه که میگویم یعنی مثلا نگفته بود چشم و فقط نگاه کرده بود، ناشزه که میگویم منظورم خودمان نیست
خوب که گوش کنی صدای سکوتشان را میشنوی.
یک کشتی رد شد.
گفتم :اگه تن آدم از خاکه حتما روحش از آبه.
- برای همینه که بعضیها بخار میشن، بعضیها یخ میزنن.
- من دلم نمیخواد بخار بشم یا یخ بزنم من میخوام کف اقیانوس بشم
- کف اقیانوس؟
- قصه پری دریایی رو نشنیدی؟
- نه. بگو
- یکی بود یکی نبود. سالها پیش پری دریایی زیبایی بود که یهو بومبی سرنوشت می زنه پس سرش و عاشق شاهزاده میشه. میره پیش جادوگر دریا و ازش میخواد کمکاش کنه بتونه روی خشکی به عشقش ملحق بشه. جادوگر در ازای گرفتن صدای پری، دم اون رو به پا تبدیل میکنه و بهش میگه اگه نتونه شاهزاده رو عاشق خودش کنه میمیره و به کف روی آب اقیانوس تبدیل میشه. پری پیش شاهزاده میره اما چون نمیتونسته حرف بزنه و عشقش رو به اون ابراز کنه راه به جایی نمیبره، و شاهزاده با دختر زیبای حاکم شهر همسایه ازدواج میکنه. پری دریایی که میدونسته امشب آخرین شب زندگیشه کنار دریا میآد و خواهرانش رو میبینه که سر از آب در آوردند و گیسوانشون رو بریدند. اونا به خواهرشون میگن گیسوشون رو به جادوگر دریا دادن و این خنجر رو گرفتن. اگه پری قبول کنه که امشب با این خنجر شاهزاده رو بکشه جادو باطل میشه و اون میتونه دوباره پری دریایی بشه و به دریا برگرده. پری چاقو رو میگیره اما نمیتونه شاهزاده رو بکشه. صبح فردا دیگه کسی پری دریایی رو نمیبینه چون با طلوع خورشید اون به کف اقیانوس تبدیل شده.
- چه قصهای بود. چرا اینو تو وبلاگت نمینویسی؟
- چون همه این قصه رو بلدند. ببینم تو که بچه بودی چی کار میکردی که نه کارتون دیدی نه نوار قصه گوش دادی؟
آن یکی نفر این گفتگو در این لحظه میخندد و من ادامه میدهم: حالا من به تو وصیت میکنم اگه زودتر از تو مردم به همه بگی همیشه دلم میخواست تبدیل به کف بشم.
- نه نباید این طوری بگم، این طوری خیال میکنند تو میخوای تبدیل به زمین کف اقیانوس بشی، باید بگم تو میخوای کف روی آبهای اقیانوس بشی.
- نمیدونم چی میگی، هر چی میگی یه جوری بگو که حسابی شیر فهم بشن.
- باشه.
پی نوشت بی ربط: عنوان سطری از یکی از شعرهای دبلیو اس مروین است: سرود سه لبخند
