کبوتر خان تهی ، دفدفه ای نیست.
بالا می رود از پله ها زنی که چشمهایش دو هیچ درشتند، می ایستد روبه روی در بستهء خانه، زن،
و پر می شود پشتش از شبی که لب ندارد گفتن نامش را،
و باقی، دری که باز می شود تنها به شنیدن اسم شب، یا به دیدن دخترکی که کوچک شده است در زن به قدر اشکی که نمی افتد
.
.
.
مبادا نشناسد مرا این خانه بی کبوتر...



