صبح از شدت جیش بیدار شدیم.
بابیلون نصب کردیم و آماده شدیم بنشینیم سر کار. اما یهو دیدم کارم نمیاد. پس برخاسته و کمی، تنها کمی روی میز توالتمون رو جمع کردیم که بیکار هم نمونده باشیم. زیر تختمان گشتیم دنبال جعفر . نبود. مادر مکرمهمان گفت دنبال چه میگردم گفتم . بابایی گفت : کی؟ مامانی گفت: زیر بالشتته. بابا انگار به خیالش رسیده باشد مردی که زیر بالشت آدم جا بگیرد نمیتواند زن بگیرد، سری تکان داد و به بقیه روزنامهاش پرداخت. مامانی گفت: تو چرا شبا با موبایلت می خوابی؟ لبم را گاز گرفتم و گفتم: وا این حرفهای بی ناموسی چیه می زنی! باز کوچه رفتی.
بعد یهو همه خونه رو ترک کردند و من به کاری مشغول شدم که مدتها بود دلم می خواست اما نمیشد. یه آهنگ رقصی گذاشتم و شروع کردم بالا و پایین پریدن جلوی آیینه. تازه دامن سفیدهام رو هم پوشیدم که بیشتر مزه بده. انقدر جلو آینه بالا و پایین پریدم که یادم اومد صبح با پونو قرار داریم بریم یه جایی، من می گم سلمونی، بچه ها بهم می خندند می گن آرایشگاه. خوب آرایشگاه، ولی من امروز صبح رفتم سلمونی.
عصر یک ذره کار کردم 439 کلمه ترجمه کردم میشه 6500 تومن حدودان. بعد نقلیا اومد کلی باهم بازی کردیم البته دیگه با من بازی نمی کنه هی می گه "تتاب بخون". تتاب خوردیم و لواشک خوندیم. بعدش آزاده خواهر آرزو کارت عروسی آرزو رو آورد. خدا کنه قاتی باشه. باید یه زنگ بهش بزنم بگم اگه قاتیه من اون پیرهن بیآستینم رو بپوشم اگه جداست کت شلوارم رو! آره خواهر.
بعد دوباره کانکت شدم دیدم هنوز نمیشه کامنت کذاشت برای بروبچ بلاگفا. چند تا فحش بد دادیم مثل: ای بلاگفای بد غرق شی الهی.
حالا هم اینجا نشسته ام و به این ترانه معزز گوش میدهم: تو میخوای باز دوباره دلم رو گول بزنی/ داری باز دورغکی می گی که مال منی/
به خدا که...
پی نوشت: دلم می خواست خیلی چیزهای دیگه هم بنویسم ولی روم نمی شه، نه از داداشام خجالت نمی کشم از شی نی لی می ترسم. آره.