همیشه تصویری که از شوهرم داشتم یه چیزی شبیه زبل خان بود البته با شلوارک گل گلی و یک تی شرت سفید و گشاد و بلند، دمپایی لا انگشتی و با کولهپشتی. کوله پشتی برای من خیلی مهمه. کوله پشتی یعنی بیا بریم یعنی اهل رفتنیم اونوقت کولههامون رو بندازیم پشتمون و بریم، بریم، بریم، بچه دار شیم و بچه هامون رو بندازیم تو کوله و باز بریم بریم بریم، انقدر بریم تا گرگه بیاد ما رو بخوره.
اگه یه روز به یکی بگم می خوام باهات ازدواج کنم و اون بگه کی می خواد با من ازدواج کنه؟ و من بگم من دیگه و اون بگه با کی میخوای ازدواج کنی؟ من نمیگم با تو دیگه. میگم وای چه خنگی اصلا نخواستم و میرم. به خدا که.
فکر کنم اگه یه روزی بخوان مجسمه بلاهت رو بسازند حتما به دیدن من میآن. اگه نیان خیلی بی معرفتند. و حتما پارتی بازی شده.
خیلی کم پیش میاد که از اینکه شوهر نکردم ناراحت بشم، وقتی می گم کم یعنی تقریبا هر چهارصد سال یکبار. اما تقریبا زیاد از اینکه ازدواج نکردم خوشحال می شم وقتی می گم زیاد منظورم هر چهار دقیقه یکباره. همین دیروز داشتم فرم گذرنامه ام رو پر می کردم از اینکه دیدم برای خروج از کشور به اجازه هیچکس احتیاج ندارم و فقط کافی کوله رو بردارم و ... حس خوبی بود.
خوب من به ازدواج اعتقاد ندارم فکر می کنم اونچه از آدم می گیره در مقابله اونچه می ده، اگه چیزی بده البته، خیلی کمه انقدر که اصلا به حساب نمیاد. میاد؟! می بینید دارم فکر می کنم. آره درست شنیدید یه وقتهایی منم فکرمی کنم. به جان دکارت دارم فکر می کنم.
وقتی کنترل اوضاع از دستم در می ره، مثلا اتفاقی می افته که پیش بینی نمی کردم تلخ و بد می شم، سعی می کنم از جلو آینه که رد می شم به خودم نگاه نکنم چون اونوقت حتما به خودم می گم ایششششششششش چه جوری تو رو دوست می دارند. به قول شکیلا چرا نمی فهمی مجبورند.
خیلی خیلی خسته ام خیلی بی دلیل خسته ام. خوابم ولی نمیاد. ترسیدم؟ فکر کنم. الان دلم می خواد بگم بادبانها رو بکشید فرار می کنیم.
دلم برای شیرین تنگ شده، همیشه هر وقت گیر می کنم و دلم می خواد دربرم، با اینکه بنفشه نزدیکتره به شیرین فکر می کنم، دلم می خواد برم دو سه روز، نه، یک هفته، شایدم بیشتر پیشش بمونم. هی راه می ره نازت می کنه وتوهی مثل خر کیف می کنی بر عکس بنفشه که هی میگه اشتباه می کنی داری اشتباه می کنی تا کی می خوای اشتباه کنی.
شی نی لی ام را می خواهم.