تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

دوباره باران می بارد

و دلم می خواهد از کوچه عاشقی بگذرد

و زیباترین نیات آدمی را

در خواب کوچه های این همه شبانه بی عبور

آرزو کند.

 هیوا مسیح: کتاب آب

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 19:26  توسط آزاده  | 

 

 

 

خداوندگار من

دوستت دارم

چونان پرنده ای کوچک که آبی بیکران آسمان را

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:29  توسط آزاده  | 

 

 

 

 

نه چراغی برای ماندن و

نه چمدانی که سهم سفر...!

تنها می دانم

که سپیده دم

از تحمل تاریکی زاده می شود.

 

سید علی صالحی: یوما آنادا

 

 

عکس از گری فای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:56  توسط آزاده  | 

 

 

 

 

           خدایا!

               دلم

               ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:29  توسط آزاده  | 

 

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

 

فخرالدین ابراهیم عراقی

عکس از چارلی ویت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:15  توسط آزاده  | 

 

تو آن نسیم تری که از نا کجا می رسد و ناز می کند بال چادر نماز صورتی ام را. 

تو آن درد گنگی که  می پیچد در سینه تا یادآوری کند دلم را. 

تو طنین خنده های منی،

بی تو خنده خنده نیست، شکل دیگری است از سکوت خمود این زنده زنده مردگان. 

تو آبی در چشمهای من، بی تو چشم چشم نیست کویر نمک است چشمها.

 

پی نوشت بی ربط: قدیمها به آسمان نگاه می کردم برای دیدن تو.  حالا چشمهایم را می بندم و دستم را می گذارم روی قلبم.  تو  یادت هست از کی آنقدر صمیمی شدیم  من و تو، که دیگر نگفتم شما. 

تابلو درون اثر سارا واتربی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:26  توسط آزاده  | 

 

 

 

 

 

خدایا

 

توانی عطا کن که خدانگهدار بگویم به این خیل عظیم ارواح سرگردان مانده در من.

 

جراتی که خدانگهدار بگویم آن هنگام که باید.

 

و سلامی دهم از نو به منی که من است،

گمشده در پس زخمهای مزمن موروثی.

 

جراتی که سلام گویم آن هنگام که باید.

 

نقاشی از آقای رسولی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:49  توسط آزاده  | 

 

 

خدایا

در خانه ام بی خانه ام

خانه به من باز رسان

بگشای گره از کار فروبسته این سرزمین صبور.

 

پی نوشت: نقاشی اسمش هست راهی به سوی خانه کار تاندی ونتر 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:16  توسط آزاده  | 

 

الهی!

اگر کسی ترا به طلب یافت، من خود طلب از تو بافتم.

ار کسی ترا به جستن یافت، من به گریختن یافتم.

 

خواجه عبد الله انصاری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:53  توسط آزاده  | 

 

 

دنبال یادداشتی نه چندان مهم دفتری که مال 2 سال زندگی من در شلوغی تهران است زیر رو می کنم، دفتر یک جورهایی انگار خودم را به خودم نشان داد. 

نوشته‌ام:

کار مترجم مثل کار نویسنده‌ای است که زاویه دید دنای کل محدود رانتخاب کرده است، نویسنده تمام ماجرا را از چشم یکی از شخصیتها می‌بیند و محدود به ذهن اوست. مترجم نیز به همین شکل تمام ماجرا را از چشم نویسنده می‌بیند.  به نظر من که باید این طوری باشد.

 

ورق می‌زنم

شعله پخش‌کن- دستمال آبگیری- شیرـ پنیر- آب‌لیمو- مسواک

 

ورق می‌زنم

صلحجو معتقد است تمام بحث بر سر به قول نایدا "مناطق تنش" است یعنی جایی که صورت و معنا با هم هم‌خوانی ندارند.  ولی به نظر من باید نوع متن را هم دراین معادله به حساب آورد.  مطمئنا نمی شود در یک متن ادبی همانقدر تعدیل انجام داد که در یک متن informative

 

ورق می‌زنم

این پست مدرن نیست خانوم جان ادا است

 

ورق می‌زنم

استاد تورو خدا ول کن بریم

 

ورق می‌زنم

اگر این طوری باشه پس من می تونم بگم هر کسی هر شنونده‌ای اون چیزی که می شنوه رو اول به زبان ذهن خودش ترجمه می کنه؟ یعنی همه ما مترجم هستیم ؟ باید درست باشه احتمالا برای همین انقدر سوءتفاهم پیش میاد، درست ترجمه نمی‌کنیم.

 

ورق می‌زنم

بوی کاج می‌دهی، می‌دانستی.  

 

ورق می‌زنم

رفت و برگشت به خانه 10000

رفت و آمد درتهران 10000

کتاب 30000

کادو تولد بنفشه 5000

خرید خرده ریزایی که یادم نیست 10000

 

ورق می‌زنم

 طرز تهیه کنسومه برنج:  دو عدد تخم مرغ را می شکنیم و خوب می‌زنیم، دو سه قاشق برنج پخته را با سه چهار لیوان آب گوشت جوش می‌دهیم و داغ داغ روی تخم‌‌مرغهای زده شده می‌ریزیم و هم می‌زنیم

 

ورق می‌زنم

نمی‌توانم تسکینت بدهم. قصدش را هم ندارم اما می دانم باید برایت بنویسم. کاش اصلا مانده بودم پیشت، می‌توانستم حداقل برایت چای نعنا درست کنم.   ولی شاید همان بهتر که نیستم گاهی تنها ماندن و فکرکردن و غصه خوردن خیلی بهتر از چای نعنا عمل می‌کند.  تنها ماندن خوب است دیگر لازم نیست برای من نقش بازی کنی و بگویی خوبی و هی الکی بخندی.

حالا می خواهم چشمانم را ببندم و بخوابم، بعد که بیدار شدم روی مقاله فرحزاد کار می‌کنم.  انگار نه انگار، آره انگار نه انگار.

 

 

ورق می‌زنم

اصلا متن یعنی چی؟ من که میگم یه جمله رو هم میشه متن حساب کرد.

 

ورق می‌زنم

امشب قهوه‌ای پررنگ را ادیت می کنم  به جان خودم

 

ورق می‌زنم

نه قرصش ضد سرگیجه‌ هم هست اما ضد تهوع هم هست فقط نصف بخور چون بدجوری خواب‌آوره

 

ورق می‌زنم

جامعه شناسی زبان جلسه هفتم 17 آبان یک‌شنبه بارانی  باز دکتر یزدانی رو برق گرفته و من حوصله ندارم، دلم برایت تنگ شده

 

ورق می‌زنم

بقیه ‌مقاله‌ام رو بعد افطار تایپ می کنم حتما حتما قول قول

 

ورق می‌زنم

 

هیچ چیز دوباراتفاق نمی‌افتد

به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده‌ایم

و خام خواهیم رفت.

 

ویسوآوا شیمبورسکا

 

پی‌نوشت بی‌ربط: دلم برای شلوغی آن روزها تنگ شده، آن روزها هم دلم برای رخوت این روزها تنگ می‌شد.  حکایت عجیبی است آدمی. 

 

 پی نوشت با ربط: نقاشی از عیسا شجاعی 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:29  توسط آزاده  | 

 

 

امیر که گفت پدر کتی عزیز فوت کرده یکهو فلاش بک رفتم به روزهای سوگواری خودمان، ولی خودم را نگه داشتم هنوز آماده نیستم این فیلم را از نو ببینم هرچند تازگیها عجیب خودش را به ذهنم تحمیل می کند. همه اش به این فکر می کردم که چی میشد نه ما نه کتی نه هیچ کس دیگه همچین روزهایی رو تجربه نکنه.  می دونم نمی شه به قول سهراب "ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است".

 وقتی طالبان آن دو گروگان کره ای را کشت هم گاهی به خودم می آمد می دیدم  در ذهنم هی رفته ام جلو، حالا خانواده‌شان چه می کنند؟  آیا کسی را دوست می داشتند؟ حالا او چه حالی دارد؟ حتما به این فکر می کنند که عزیزانشان به چه گناهی مردند؟ و باز خودم را می دیدم که نشسته ام به سوگ.  دستم را می گرفتم جلوی ذهنم، که نه.  امروز صبح که رفتم بیرون کسی را تشییع می کردند،  آمبولانس سفیدی که ایستاده بود جلوتر بلاخره اشکم را درآورد. ظهر که وبلاگ امیر را خواندم دیدم انگار نمی شود در بروم از سیاهی آن روزها.

 

الان دوباره تلویزیون برنامه ای پخش کرد از گروگانهای کره ای آزاد شده.  آن دو نفر که کشته شدند کشیش بودند.

 

نمی دانم چطور می میرم ولی دو تا چیز برایم خیلی مهم است یکی اینکه حالا نمیرم، یکی دوتا جیز هست که تجربه نکرده ام و فکر می‌کنم اگر بدون تجربه شان بمیرم انگار که اصلا زندگی نکرده‌ام.  یک چیز دیگر هم که خیلی برایم مهم است، دلم می‌خواهد مرگم را دوست داشته باشم.  چند وقت پیش دو تا جوان اینجا به خاطر خوردن مشروبی که بعد معلوم شد الکل نمی دونم چی بوده مردند، به نظرم مرگ خیلی الکی بود.  دلم نمی خواد این طوری بمیرم.

یک چیز دیگر که خیلی برام مهمه اینه که وقتی مردم همه منو که به یاد می آرند خنده به لبشون بیاد و پر باشند از خاطره های خنده دار و شاد از من.  و بگن دمش گرم خیلی خوب زندگی کرد.  این خیلی برام مهمه. 

 

در ضمن بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم فقط برای دو تا چیز حاضرم جون بدم ، وطنم و خانواده‌ام.  فکرکنم هر دوتایشان به خاطر یک چیز است: عشق. 

 

پی نوشت: وقتی می‌گم مرگ داره دنبالم می کنه می گید نه، الان داره یه برنامه درباره پرنسس دایانا نشون می‌ده و مردمی که چطور برای از دست دادن شاهزاده خانومشان سوگوارند، یه چیزی در در درونم می‌پرسه این طوری دوست داری؟ و من می‌خندم و بهش می گم خوب، باید بهش فکر کنم.  و اون چیز در درونم میگه: جمع کن بینیم با... جنبه بال پروازه.

 

در ضمن نقاشی باز هم از گوستاو کلیمت می باشد. خوب من چی کار کنم قشنگند. اسمش هست مرگ و زندگی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:32  توسط آزاده  | 

 

 

فقط آمده ام بگویم امشب اصلا روی من حساب نکنید هیچ حرفی ندارم.  تهی و خالی ام مثل قلک نویی که شکمش خالی است از سکه.

دلم خواست حتما امشب به روز، یعنی به شب کنم در گلستانه را.  من هم گفتم چشم دل جان. همین.

لا لای لای لالالای لای لالای لای.

الانم دلم دلش خواسته بزنه زیره آواز. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:43  توسط آزاده  | 

آخی چی می شد اسم ایران من همیشه در صدر بود.  این وطن چیه که این طوری سرشار از غرور و خوشی می کنه دلت رو شنیدن نامش، شنیدن شرح فتوحاتش.

بر و بچ دلاور والیبالیست از راه دور صورت ماه همه تون رو می بوسم که امروز روزم رو ساختید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:44  توسط آزاده  | 

 

 

 

 

چهارشنبه مهمان بونو بودم.  بلاخره آن باقالی پلو با گوشت چرب و چیلی را خوردیم.  وقتی داشتم بر می‌گشتم ماهان آمد بغلم کرد. فکر می‌کنم کمتر پیش بیاید بچه‌ها به این راحتی بغلت کنند تازه خودشان پیش قدم شوند. همیشه باید برای گرفتن یه ماچ کوچولو دنبالشان بدویی حداقل نقلیا که این‌طوری است صد تا لگد ومشت به تو می زند تا یک ماچ بدهد. نمی دانم شاید دخترها با پسرها فرق می‌کنند

خلاصه حس عجیبی است حس در آغوش داشتن یک کودک، مثل این می‌ماند که همه دنیا را همه زندگی را خورشید را با همه گرمی‌اش در بغل داشته باشی.   همین‌طور که پشتش را دست می‌کشیدم او هم شروع کرد مرا نوازش کردن.

انگار می‌خواست بگوید هی خاله می‌دونم حالت چقدر خرابه، نمی‌تونی سر منو گول بمالی، با این خنده‌های دو زاریت شاید بتونی مامان رو خر کنی اما منو نه.    خاله انقدر وول نخور، حالا حرکات یوگا رو بعد هم می تونی یاد مامانم بدی.  یه لحظه آروم بگیر ببینم چی کار می شه واست کرد.

 وقتی بر می‌گشتم در جاده باران می‌زد، شیشه را کشیدم پایین،  چشمهایم را بستم،  اما هر چه زور زدم یادم نیامد      آخرین بار که  کسی این‌طور بغلم کرد، نوازشم کرد و به حرفهایی که نمی‌زنم گوش داد کی بود...

 

در ضمن نقاشی از گوستاو کلیمت

 

پی نوشت بی‌ربط:  هزارتوی این ماه با موضوع بازی دراومد توش دوتا کار خیلی خوندنی داره یکی‌ش مطلبیه که بامداد نوشته و یکی ش هم داستان آقای عاصی است با عنوان اشکنک قایم باشک.  البته من تا حالا اینها رو خوندم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 11:58  توسط آزاده  |