
به ترنج میگم هزارتوی تنهایی در اومده. میگه هوم؟ آره دیدم، میدونی به نظر من تنهایی یعنی این که شماره 117 نفر را در دفتر تلفن موبایلت داشته باشی و همین الان که شمردی خودت تعجب کنی که اوه مای گاد، اما خیلی وقتها هی از بالا بیایی پایین از پایین بروی بالا و ببینی نچ دلت نمیخواهد با هیچکدامشان حرف بزنی.
یا ساعت 7 صبح بروی سرکارت و موبایلت را جا بگذاری و ساعت 7 شب برگردی خانه میس کال سرت را بخورد یه اس ام اس هم نداشته باشی.
بهش میخندم و میگم یه وقتهایی کیف هم میده خوب، بی انصاف نباش. مثل ضیافتی است که خودت مهمان خودت باشی. آرایش کنی و لباس پلوخوری بپوشی و برای خودت غذایی که دوست داری درست کنی و موزیک نابی گوش بدهی و حالش را ببری. یا خودت با خودت بروی خرید هر چقدردلت خواست بایستی پشت ویترین مغازه ها، قیمت کنی چانه بزنی و خرید کنی. یا خودت را ببری کتابفروشی، کتابفروشی خلوت باشد تو گیر بدهی به کتابهای پایینترین طبقه، که همیشه فکر میکنی گناه دارند کسی خم نمیشود نگاهشان کند و هی تورق کنی و وای خدا و مجبور نباشی خودت را با هیچکس هم آهنگ کنی. یا تنهایی بنشینی فیلم ببینی. از همه مهمتر تنهایی بخوابی با پیژامه و تی شرت گشادی که غیر خودت سه چهار نفر دیگر هم در آن جا می شوند و میگویند این ریختی خیلی زشت و نخواستنی می شوی و تو شانه بالا بیاندازی که خوب نشوم.
میگه نه من اینجوری دوست ندارم.
بهش میخندم.
می گه تو یه جمله قصار داشتی برای تنهایی چی بود؟
می گم: تنهایی چشمهای است که نارسیس ندارد.


زدید.



