
در کتاب شفای کودک درون بخشی هست که می گه یه نامه برای ضمیر درونتان بنویسید و بخواهید شب در خواب به دیدارتان بیاید و هدایتتان کند. سعی کردم آزمایش کنم. خدایا عجب مقاومتی. اول که برای ضمیر درونم توضیح دادم به نظرم همه این کارها مسخره است انگار دارم منت هم سرش می گذارم که می خواهد بیاید به دادم برسد، بعد هم یک ساعت داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چطور بنویسم اصلا ننویسم خودم از پسش بر می آیم.
وای خدایا من از کی گرفتار این مرض خودم شدم؟ اصلا چرا گرفتارش شدم؟ یادم نمی آید وقتی بچه بودم کسی مرا به خاطر کمک خواستن تحقیر کرده باشد. چرا این طور ایستادن روی پای خودم برایم مهم است؟ ارزش است؟ انقدر که حتا حاضر نیستم آنچه را می خواهم برای خودم هم بگویم؟
مجبور شدم کلی با خودم چانه بزنم که بابا این ضمیر درونت هم خودت است از آمریکا که نیامده، حالا فقط چون با یک اسم مجزا شد باید این طور غریبه شود. بلاخره یک چیزکایی برای جناب ضمیر درون نوشتم.
حتا اگه این ماجرا به قول خودم مسخره هم باشه به نظرم این که باعث شد ببینم چقدر از این نظر اوضاعم ذاغارت است خیلی خوب بود.
اصلا بابا خودمونیم بذارید اعتراف کنم این که خیلی وقتها بهانه می آورم خجالت کشیدم درخواستم را بگویم یا نخواستم مزاحم بشوم فقط برای همین است که خواستن برای من یک ضد ارزش است. خلاص.
آخیش.
عکس رو از اینجا گرفتم





