تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

1.   اول این‌که پنج‌شنبه خوب پنج‌شنبه گردون

2.  دوم امشب باید مثل یک قهرمان بروم تولد دختر چهار ساله دختر داییم.   از آن خاله خانباجی پارتی‌هاست که مسلمان نشنود کافر نبیند.  حالا که مجبورم برم می‌خوام سعی کنم به خودم خوش بگذرونم.

3.  داداش کوچیکه الان اومد یه ماچ داد و گفت این آهنگی که الان پی ام سی پخش می‌کنه تقدیم می‌کنه به من:

"تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم/ من که به جز تو کسی رو ندارم." کیف داد.

4.   به نظر شما روابط انسانی خیلی پیچیده‌ست یا من خیلی خنگم.

5.   محمد حسین.  این اسم را به خاطر داشته باشید.  دوپس پسره جدیدمه، همون که براتون گفتم به مامانش گفت تو برو خونه من با این خاله می‌رم.  دیروز باز تو خیابون دیدمش تنهایی وایساده بود سر کوچه‌شون.   بهش گفتم سلام.  گفت تو اسمت چیه؟ گفتم اسم خودت چیه؟  گفت نه خیر اسم خودت چیه؟  بهش گفتم.  گفت چی؟ آسوته؟  و اسم خودشم بهم گفت.  باهاش بای بای کردم پدرسگ بهم می‌گه نمی‌خواستی بیای خونه ما؟  خلاصه بدجور داریم لاو می‌ترکونیم من و محمد حسین.

6.   دلم روی ویبره است انگار و کافی بهم بگن بالای چشمت ابرو تا بزنم زیر گریه.  یک ملودارم صد در صد هندی، یکی بخر دو تا جایزه ببر.  اما هم‌چنان تأکید دارم که من یک قهرمانم.  این را به مانیا که گفتم خوب حرفی زد گفت: قهرمان یا کرگدن؟  من هم خوب جوابش را دادم البته گفتم: یک کرگدن قهرمان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:50  توسط آزاده  | 

 

 

 

نازک شده‌ام که حتا اگر نوازشم کنی اثر انگشتت روی تنم می‌ماند.

دیروز به من گفتی زندگی‌ام معمولی است.  رنجیدم.  می‌دانی، شاید من آدمی معمولی باشم که قبول ندارم ولی دلم می‌خواست هنوز هم می‌خواهد که تو مرا طوری ببینی انگار تکم یگانه‌ام.  همیشه با دخترهای هم‌سن و سال اطرافم فرق داشتم.  هیچ‌وقت نخواستی ببینی.  ترسیدی ببینی من فرق دارم.  من جوجه اردک زشت تو هستم.  از این‌که نشد آن‌چیزی باشم که تو دلت می‌خواهد احساس گناه می‌کنم ولی نشد، متأسفم.  برای خودم هم متاسفم که نه اردک شدم نه قو.

 

بامبوی کوچولویی دارم، یک وجب است.  داستان طولانی دارد که حوصله تعریف کردنش راندارم.  این گیاه کوچک بدجوری به جانم بسته شده.  آن کارتون یادتان هست دخترکی که مریض بود و فکر می‌کرد آخرین برگ درخت که بیافتد می‌میرد، حالا حکایت من شده.  بامبوی طفلی من هی رشد می‌کند و قد می‌کشد بعد ساقه‌اش از ته شروع می‌کند به پوسیدن و من هی مجبورم با آه و اشک ته پوسیده ساقه که به اندازه گیس من ریشه دارد قطع کنم تا گیاهم باز بتواند نفس بکشد.  یه جورهایی دارم با این گیاه همذات‌پنداری می‌کنم، مثل روح من است که هی عفونت می‌کند، قانقاریا می‌گیرد و من هی آن تکه رنجور را قطع می‌کنم که مابقی روحم زنده بماند، ادامه بدهد.  روح من هم مثل این بامبو کوچک نازک و ظریف است اما سمج هم هست، چسبیده به زندگی و می‌خواهد تا آخرین قطره خون بجنگد.  

امروز عصر که برگشتم خانه برده‌بودیش.  من اعتراض نکردم، مدتهاست دیگر به تو اعتراض نمی‌کنم فقط گاهی نافرمانی مدنی می‌کنم آن هم البته طوری که نفهمی.  گذاشتیش پیش انبوه بنفشه‌های افریقایی‌ت.  من فقط گفتم حالش که خوب شد دوباره ببرمش پیش خودم؟  تو گفتی نه همان انقدری که پیش من بود کافی بود.

باز هم رنجیدم باز هم نه از تو.  نمی‌دانم از چی رنجیدم فکر کنم فقط دلم می‌خواست برنجم.  ترسیدم انگار.  نکند حیات به من که می‌رسد متوقف می‌شود؟ نکند نفسم بوی مرگ گرفته باشد؟ نکند به هر چه دست می‌زنم نابود می‌شود؟

 ولش کن، به نظرم فقط کمی بیشتر از همیشه نازک شده‌ام همین و بیخود هی بهانه می‌گیرم.  می‌دانم از پس‌ش برمیایم.   فقط نمی‌دانم چرا بدجوری دلم می‌خواهد پشت کسی قایم شوم که آن هم می‌گذرد مثل همیشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:15  توسط آزاده  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:3  توسط آزاده  | 

 

 

۱. در دلم چند زن روستایی که چادرهایشان را ضربدری از روی سینه رد کرده‌ و پشت گردن گره زده‌اند، نشسته‌اند و در تشتهای رویی رخت چرک شوهرانشان را هی چنگ می‌زنند، چنگ می‌زنند، چنگ می‌زنند.

 

2.   برخلاف تصور طب سنتی، قلب در سمت چپ سینه نیست، قلب حرکت می‌کند، گاهی در چشمهاست، گاهی کف پاها، گاهی بر سر انگشتان، گاهی در سینه، شاید هم سینه‌ها، گاهی حتا قلب کسی در صدای کس دیگری می‌زند.

قلب بعضی‌ها اما انگار در میان‌تنه‌‌شان گیر کرده است.  امروز پ یکی شان را نشانم داد. دلم خواست بزنم چشمش را دربیاورم اما انگشتم به چشمش نرسید.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: عصبانی شدم آمدم با کف دست بزنم به پیشانی‌ام کوبیدم به چشم خودم.  خیلی درد می‌کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط آزاده  | 

 

 

دوازده سیزده سالی می‌شود رفته‌ای هنوز وقتی برمی‌گردی و چند شبی را با مایی دوباره امن می‌شوم.  و وقتی می‌روی باز همان دخترک چهارده پانزده ساله‌ای هستم که ناگهان می‌فهمد همان‌قدر تنهاست که دنیا بی در و پیکر و ترسناک.

 

اما خودمانیم از پسش برآمده‌ام، نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:16  توسط آزاده  | 

 

 

بادبادکها در آسمان شنا می کردند.  دریا سیاه بود و عصبانی و موجها کف کرده و داغ .  نشد بر شنها قلب بکشم.  ببخش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:33  توسط آزاده  | 

 

 

  1. اونی که گفته زمان دردهای آدمی را شفاست احتمالا خودش درد مزمن نداشته.  زمان تنها کاری که می‌کنه اینه که به من یاد بده چطور به زخمهام عادت کنم.  این خوبه چون وقتی بهش عادت می کنم دیگر انقدر منو نمی ترسونه و ممکنه به فکر بیافتم یه چاره ای به حالش بکنم.  البته گفتم ممکنه.  چون یه بدی هم داره انقدربهش عادت می کنی که دیگه اصلا نمی بینیش، وقتایی هم که سر باز می کنه و به خون می‌افته می گم چیزی نیست یه حساسیت فصلیه.
  2. یه دوست جدید دارم.  اسمش مومو ست.  مومو شاعره.  نمی دونم وسط حرفاش شعر می خونه یا وسط شعراش یه چند کلمه‌ای هم حرف می‌زنه.
  3. اصلا مهم نیست که ویتگنشتاین، هایدگر و بکت و بقیه بر و بچ چی می گن، تو زنده‌ای زبان  و من اینو شهادت می‌دم.  حالا بذار شاعرها بگن تو به شعر زنده‌ای، و داستا‌نویسها بگن به داستان، و نقاشها بگن به نقاشی، و سینماگران به خصوص دسته مستقل، بگن به سینما و تا آخر.  بهت برنخوره این هنرمندها چون زنده‌بودن خودشون محل تردیده هی به تو گیر می‌دن.  و گرنه من می‌دونم زنده‌ای، و کلمات در تو متولد می‌شن، بعضیاشون عاشق می‌شن، بعضیاشون هم می‌میرن.  نشون به اون نشون که امروز تو خیابون به یه پسر بچه‌ خندیدم.  اونم دندونای ریز و سفیدش رو نشونم داد، بعد هم دست مامانش رو ول کرد و بهش گفت:  من با این خاله می‌رم تو برو خونه درم ببند.
  4. مریضی تو بد رفته رو اعصابم.  البته باید می‌نوشتم مریضی تو هم.  زود خوب شو.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:37  توسط آزاده  | 

 

تو یادم دادی همیشه خدا را شکر کنم. برای همین وقتی زندگی گردابی می شود که برای بلعیدن من دهن گشادش را باز می کند خدا را شکر می کنم که فقط یک گرداب است نه چیز دیگر، مثلاً یک سیاه چاله فضایی.

این طوری جنگیدن، کم نیاوردن و به ریش دنیا خندیدن راحتتر است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:48  توسط آزاده 

 

از آنجایی که من هم مثل آزاده دیوانه این ترانه ناتاشا بدینگ فیلد شدم، توپرانتز احساس می کنم هر کار می کنم از دست این دختره رهایی ندارم، ترانه رو برای خودم ترجمه کردم.  آره آره می دونم خیلی شعار دادم که ترانه برای ترجمه نیست اما خوب فکرکنم حرفم رو پس می گیرم و اصولا و اصلا آدمی که از حرفش برنگرده آدم نیست که.

خودمون تنهایی

از پس همه چی برمیایم

دیگه هیچ‌چی

هیشکی رو نمی‌خوایم

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

 

 

الان درست نمی‌دونم

چطور بگم

چطور حس می‌کنم،

این سه کلمه

که این همه هم گفته شده

اصلا کافی نیست

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

 

فراموش کن بهمون چی ‌گفتند

قبل از این‌ که خیلی پیر شیم

باغی رو نشونم بده

که زندگی توش جوونه کرده

 

بیا وقت تلف کنیم

 

دور  و برمون ماشینا

هم و دنبال می‌کنند

مهربونیت رو می‌خوام

که خودمو یادم بیاره

که خودمو پیدا کنم

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

 

 

فراموش کن بهمون چی ‌گفتند

قبل از این‌ که خیلی پیر شیم

باغی رو نشونم بده

که زندگی توش جوونه کرده

 

همه آنچه هستم

همه آنچه بودم

اینجاست تو چشای قشنگ تو

این تنها چیزیه که می‌تونم ببینم

 

نمی دونم کجام

نمی‌فهمم چقدر محشره

فقط می‌دونم این لحظه هرگز برامون

تموم نمی‌شه

 

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

’We’ll do it all
Everything
On our own
We don’t need
Anything
Or anyone

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

I don’t quite know
How to say
How I feel
Those three words
Have said too much
It’s not enough

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

Forget what we’re told
Before we get too old
Show me a garden
That’s bursting into life

Let’s waste time


Chasing cars
Around our heads
I need your grace
To remind me
To find my own

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

 
Forget what we’re told
Before we get too old
Show me a garden
That’s bursting into life

All that I am
All that I ever was
Is here in your perfect eyes
They’re all I can see

I don’t know where
Confused about how is well
Just know that these things will never change
For us at all

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world’

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:9  توسط آزاده 

 

فکر ‌کنم اگه بتونم یه ذره گریه کنم حالم خیلی بهتر شه اما یبس شدم از اشک حتا.  به همین ابر سیاه بی‌خاصیتی می‌مونم که تموم روز هی به خودش ‌پیچید و غرغر کرد اما نبارید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:20  توسط آزاده 

 

 

 

 

اگر صبح از خواب بلند می شی و به خودت می‌گی اَه باز صبح شد به احتمال زیاد یه جایی تو دلت نشتی داره.

 

 

نقاشی از ایوا گونزالس.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 8:17  توسط آزاده 

 

 

خسته‌ام و کسی نیست زمین را از دوشم بردارد.

 

 

پی‌نوشت بی‌ربط:  از آن هم مهمتر به شدت جیش دارم و فکر نمی‌کنم به دستشویی برسم.  آه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:46  توسط آزاده