تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

نمی دانم از کی و چرا این باور این‌طور ملکه ذهن من شده که کمک خواستن نشانه ضعف است و مراقبت شدن هم.

حالا که مدتی است هی دارم سعی می‌کنم خودم را تماشا کنم و مچ خودم را بگیرم، می‌بینم چطور در تمام روزهایی که سعی داشته‌ام خودم را حفظ کنم، به عبارتی خودم از خودم مراقبت کنم، در اصل داشته‌ام ذره ذره روحم را می‌خوردم.

حالا که گاهی وقتها می‌نشینم و به سبک کتاب کودک درون با دست چپ نقاشی می‌کشم یا با دلم حرف می‌زنم و حرفهای کودکم را با دست چپ روی کاغذ می‌نویسم، می‌بینم بزرگترین مشکل طفلک من همین مراقبت شدن است.

خوب اگر بگویم اصلا نمی‌دانم چرا من با این مساله مشکل دارم کمی تا قسمتی دروغ است.  همیشه سعی کرده‌ام مستقل باشم، به کسی وابسته نشوم، خودم به فریاد خودم برسم، خودم از خودم مراقبت کنم، خودم مسئول زندگی خودم باشم، خودم صلیبم را ببرم و بنا بر روایات معتبر اولین لغتی که بر زبان آوردم همین لغت "خودم" بوده است.

خوب حتما من مستعد این شرایط بوده‌ام و حتما وضعیت اطرافم هم بی تأثیر نبوده است.

به همین دلیل همیشه آدمهای ضعیف را تحقیر کرده‌ام، آنهایی که همیشه گریانند، همیشه نالانند و همیشه دنبال کسی می‌گردند که مراقبشان باشد. آنها در سیستم داوری من بدون محاکمه محکوم بوده‌اند، چرا که نجنگیده شکست خورده‌اند.  رسماً همیشه هم در مقابل چنین آدمهایی قرار می‌گیرم.  به طرز خنده‌داری گاهی به آدمهایی برخورد می‌کنم که خیلی قوی ومحکم و شیر به نظر می‌رسند اما تا به من سلام می‌کنند شبیه بچه‌گربه می‌شوند، از آن بچه گربه‌هایی که درخیابان زیر باران مانده‌اند می‌لرزند و با چشمان مظلومشان به شما نگاه می‌کنند.

حالا، امروز قبول می‌کنم این من بودم که آنها را به پیشی تبدیل می‌کردم و این پیشی با همان چشمان در درون من به شدت میومیو می‌کند.  و اگر قرار است کسی این میان عوض شود، تغییر کند این من هستم نه آنها.

گفتن این حرف آسان است.  آسان است بگویی خوب بعله متوجه شدم دیگر این کار را نمی‌کنم.  ظاهراً هم نمی‌کنی اما باطناً چطور؟ ناخودآگاه چطور؟  من هنوز همان آدمم.  می‌گویم چرا هیچ‌کس از من مراقبت نمی‌کند، خوب دلم می‌خواهد، نه همیشه، گاهی کسی هوایم را داشته باشد (و به جان خودم برای آدمی مثل من همین که دارم چنین جمله‌ای را می‌نویسم و تازه می‌گذارم جلوی چشم شما کاری است در حد سفر به ماه یا از آن هم بالاتر کهکشانی دیگر) اما راستش در عمل به خودم ثابت شده فقط ادا در می‌آورم هنوز هم به محض این‌که کسی بخواهد قدمی جلو بگذارد که بچه گربه را نوازش کند من یا دستش را گاز می‌گیرم یا در می‌روم، یعنی یا او را از خودم دور می‌کنم یا خودم را از او.  احساس می‌کنم دارم استقلالم را از دست می‌دهم، دارم رام می‌شوم، و اگر بگذارم این‌ اتفاق بیافتد حتماً آسیب‌پذیر می‌شوم حتماً صدمه می‌خورم.  انگار نه انگار که این ماجرا همیشه چشم اسفندیار من بوده‌ و اگرهم  زخم خورده‌ام از همین بوده است.  با این حال هنوز شنیدن کلمات محبت‌آمیزی که لحن نوازش داشته باشد (چه نداشته باشد البته) همان‌قدر مرا دور می‌کند از گوینده که بسم‌الله جن را.  پیشی از شنیدن این حرفها خوشش می‌آید و من از خوش آمدن پیشی، از پیشی شدن عذاب می‌کشد. 

خوب فکر کنم حداقل همین که این را می‌بینم و حواسم بهش هست یعنی یک قدم به جلو نه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:58  توسط آزاده  | 

 

یادت هست بچه که بودیم آواز گل بودن می‌خواندیم "اگر به ما آب ندید اینجوری می‌شیم اینجوری می‌شیم"  بعد دستهایمان را به چپ و راست تکان می‌دادیم و ادای پژمرده شدن در می‌آوردیم.  حالا شده حکایت من.  آب می‌خواهم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:25  توسط آزاده  | 

حالا صبر کن من یه روزی انقدر پولدار می‌شم که دیگه واسه انجام هیچکاری چرکته نمی‌اندازم، از همه مهمتر بدهیامو پس می‌دم دیگه نه تنها قرض نمی‌گیرم که هرکدومتون پول لازم داشتید بیاید پیش خودم.

اونوقت اول می‌رم یه عالمه کتاب و آلبوم موسیقی می‌خرم.  کتابخونه‌ام رو بزرگ می‌کنم. یه سیستم صوتی توپ.  خونه می‌خرم دیگه حتا به خرید قسطی پی‌کی فکر هم نمی‌کنم یه ماشین می‌خرم که اونم هم توپ باشه هم دنده اتومات، انوقت هی مجبور نیستم فکر کنم دنده چند بودم الان باید بیام پایین یا برم بالا.

تازه‌شم یه عالمه مانتو شلوار و روسری و پیرهن و لوازمات آرایشی و عطر می‌خرم.

از همه اینها مهمتر هی میرم سفر هی میرم سفر هی می‌رم سفر انقدر می‌رم سفر که دیگه انقدر دلم نخواد برم سفر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:49  توسط آزاده  | 

 

 

 

1. پونو، البته به همت مونا، یک کلاس داستان‌‌نویسی راه انداخته.  من اصلا فکر نمی کردم انقدر همت نماید و در این گرمای نفسگیر سوار قارقارکش شود و بیاید درباره طرح و لحن و شخصیتهای بی شخصیت حرف بزند.  اول گفتم نمی‌آیم، اما دارم می‌روم.  اول فقط رفتم که پونو تنها نماند حالا اما به خاطر خودم دارم می‌روم.  دوست دارم پونو را تماشا کنم با آن مقنعه نمی‌دانم چه رنگی و کفشهای قرمز رو به روی تخته سیاهی که رویش الگوی خیاطی ترسیم کرده‌اند، ‌دیوارهایش پوسته پوسته شده و صدای بچه‌هایی که سوار الا کلنگ و تاب حیاط شده‌اند کر کننده است.

می‌دانی پونو برخلاف سپینود من از واکنش به شدت انسانی تو به اتفاقی که برایت افتاد بی‌نهایت لذت بردم.  از این‌‌که نگفتی به من چه، ازاین‌که این همه اهمیت دادی، از اینکه تو هنوز برای انسان و حرمت انسانی ارزش قائلی و هنوز از ناراحتی دیگران ناراحت می‌شوی.  پونو این داستانهایت نیست که تو را هنرمند کرده بلکه انسان بودن‌ت است.  دمت گرم و دلت همیشه خنک، خریت در تو جاویدان.

 

2. سازمان باز هم با استخدامم مخالفت کرده، خوب به درک ولی راستش گم وگیجم نمی‌دانم می خواهم چه کنم، نمی‌دانم اصلاً باید کاری کنم یا فقط تماشا کنم. نمی‌دانم تنها چیزی ست که می‌دانم.  هر کی یه راه حلی پیشنهاد می‌کنه، نمی خوام، اصلاً می‌خوام در جهل مرکب ابدالدهر بمانم. او کی هانی؟!

 

4.  این روزها همه‌اش این آهنگ رو گوش می‌دم و به جان فریبا دعا می‌کنم که این آلبوم (مستان سلامت می‌کنند: تهورس و کیخسرو پورناظری) را برایم خرید.  تازه برای اینکه صدای بیرون رو نشنوم با هدفون گوش می‌دم و حس می‌کنم دارند بر پرده‌های گوش من دف می‌زنند:

آیینهٔ جان شده چهرهٔ تابان تو

هردو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو

ماه تمام درست

خانه دل آن توست.

 

عاشق ترکیب "ماه تمام درست" ‌ام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:18  توسط آزاده  | 

 

شنبه: خرکاری بیست و چهار ساعته.  دلم می‌خواد یه کمی کارام رو کم کنم و به کارایی که دوست دارم برسم.  نمی‌تونم کارای خاله و دکتر و دانشگاه رو حذف کنم اون وقت چه جوری خرج زندگیم رو درآرم.  بقیه کارهایی که انجام می‌دم هم نمی تونم انجام ندم چون همون کارایی هستند که دوسشون دارم.

 

یک‌شنبه:  از دست زندگی در رفتم.  خیلی بهم خوش گذشت.  انقدر بهم خوش گذشت که با وجود این که بقیه روزهای هفته سعی کردند تلافی‌ش رو دربیارند موفق نشدند.

 

دوشنبه: هر کاری می‌کنی بکن فقط گریه نکن، اونم این‌جور مستأصل و درمونده.  به درک، همه چی به درک فقط تو گریه نکن.

 

سه‌شنبه:  مرسی که اومدی به دادم رسیدی رسماً کم آورده بودم.  دیگه نمی‌تونستم جمع و جورش کنم.  می‌دونی بعضی وقتها بدجوری احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کنم.  تو همچین لحظاتی این حس که هستی و زود خودت رو می‌رسونی تازه نون هم می‌خری خیلی خیلی غنیمته.

 

چهارشنبه: شِت ایز اِنادِر نیم آو ماین

 

پنج‌شنبه: اگه حال مامان بد نمی‌شد فکر کنم خیلی خوش می‌گذشت.  هنوز داره می‌گه می‌خواستم این کار رو بکنم اون کار رو بکنم نشد. منم هی بهش می‌گم این‌دفعه، این دفعه.

تا حالا وسایل مامانتون رو جمع کردید که ببرید بیمارستان تحویلش بدید؟  خیلی کار سختیه.  واژه‌ها یه وقتایی اصلا معنی نمیدن مثلا "سخت" اینجا خیلی کمه ولی نمی‌دونم دیگه چه کلمه‌ای داریم که از اون بهتر باشه.

حالا که حالش خوبه و خونه است حال من هم بهتره، ولی قبلش دختر کوچولوم هی می‌گفت تقصیر توئه، چون مامانت رو اذیت کردی مریض شد.  یعنی واقعا تقصیر منه؟  نه خیرشم اصلا هم تقصیر من نیست.

 

جمعه: عجب هفته‌ای بود.  یه کی به من بگه فاطمه چرا شوهر کرد که من دیگه نتونم بگم بابا فاطمه هم هنوز شوهر نکرده؟  شوهر کردن مصیبته شوهر نکردن مصیبته اما مهم اینه که تو بین این دو مصیبت حق انتخاب داری عزیز جان.

احساس آدمی رو دارم که با بیل خاموشش کردند و از همه مهمتر دلم درد می‌کنه ولی فکر کنم جنگجوی درونم دوباره بیدار شده نشان به آن نشان که اصلا گریه نکردم و با تمام این حرفها حالم خوبه و فکر می‌کنم کسی که بهم قول نداده بود زندگی خوب و لاولی لاولی باشه خوب اینم یه ورشه دیگه پس جنگ جنگ تا رفع کل فتنه.  

 

عکس بارونسهای درخت نشین رو دیدید؟ گذاشتمش بک‌گراند دنیا هی می‌بینم و یادم میاد که چقدربهم خوش گذشت با تو، باز هم ممنونم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:39  توسط آزاده  |