الا ای غایب حاضر کجایی
به پیش من نهای آخر کجایی
ز تو یک لحظه دل برنگیرم
که من هرگز دل از جان برنگیرم
به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا میجویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
الهی نامهٔ عطار
الا ای غایب حاضر کجایی
به پیش من نهای آخر کجایی
ز تو یک لحظه دل برنگیرم
که من هرگز دل از جان برنگیرم
به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا میجویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
الهی نامهٔ عطار
آگهی استخدام
یک فقره فوق لیسانس مترجمی زبان انگلیسی، جویای کار
محل کار: دیگه هر جا شد
حقوق پیشنهادی: انقدر که کرایه خونه و خرج شکم و یکی دو جلد کتاب در ماه در بیاد
توضیحات: نمی روم موسسات زبان درس بدهم، یا کاری پیشنهاد کنید که مرتبط با ترجمه باشد یا اصلا هیچ ربطی به زبان نداشته باشد.
یک ماشین ، دوربین عکاسی و این همه جاده نرفته، اگر پای سفری هم باشد که دیگر نور بر نور است.
امروز یه مادر و دختر کوچولو دیدم که اومده بودند دفتر و مداد و از این جور چیزا بخرند. بعد من یهو دلم خواست منم یه دختر کوچولو داشتم که امسال می رفت مدرسه، بعد با هم می رفتیم براش وسایل مدرسه میخریدیم.
ایستادهام در صف صندوق، تو را نگاه میکنم که آنسوتر ایستادهای. فقط دو سه روز ندیدمت اما به نظرم میآید چقدر پیر شدهای. کمرنگ شدهای. خانم مسئول صندوق صدایم میکند، نگاهم را از تو میگیرم و پول را میدهم دستش. دوباره برمیگردم سمت تو، نیستی. انگار ناگهان محو شده باشی. دلم یکهو میریزد، هول میکنم، مثل دختر کوچکی که مادرش را گم کرده باشد بعد دوباره میبینمت، به من میخندی. میآیم سمت تو و محکم دستت را میگیرم. دلم میخواهد بزنم زیر گریه، مثل دختر بچهای که مادرش را پیدا کرده است.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان
ببیند.
گوشی
که صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آنچه در بندمان کشیده
سخن گوییم.
مارگوت بیکل
خستهام. همانقدر که امروز را دوست داشتم. عاشق این خستگی هستم. خستگی پس از یک روز زندگی. چقدر آدم نازنین دارد این جهان. چقدر خوش به حالم بود امروز.
راستی قرص ماه را دیدی چه نقره میپاشید امشب؟ میدانی ماه فقط برای ما که سرمان را بالا میگیریم و تماشایش میکنیم زیباست. یادم باشد هر بار که ماه را دیدم به صدای بلند بگویم ماه، ماه زیبا، که خوشحال شود. یادم باشد آنجا آن بالا آیینه نیست، یادم باشد من آیینهٔ ماهام.
شب بخیر.
بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من که به دریاش زدم، تا چه کنی با دل من
تخته و ورطه همه تو، راز نیستان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز میستان همه تو، راز نیستان همه تو
همتی ای دوست که این دانه ز خود سربکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو باران همه تو
شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی
جاذبهٔ شعر تو و گوهر عرفان همه تو
تا به کجایم بری ای جذبهٔ خون، ذوق جنون
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو
حسین منزوی
به اتفاقی بودن اتفاقات باور ندارم، حالا هرچقدر که میخواهد عجیب و باور نکردنی باشد. اگر شب میخوابی و صبح بیدار میشوی و میبینی کسی که نمیشناسی در کنارت نشسته و به تو سلام میکند، انگار از دل شب همراه صبح به دنیا آمده باشد، این اتفاق است اما اتفاقی نیست، مثل تو.
خواسته یا ناخواسته، درست یا غلط، یا هرچه، من صبحی از خواب بیدار شدم و دیدم تو با کلیدی در دست ایستادهای جلوی دری همیشه بسته در زندگی من. بیهوده تلاش کردم در را باز نکنی.
همیشه دلم میخواست بدانم پشت این در چیست. در زندگیم همیشه چیزهایی بود که گم میشدند اشیاء، آدمها، احساسات من. میدانستم راز کشف این گمشدگی پشت آن در است، انگار سیاهچالهای فضایی پشت در بود که ذره ذره مرا میبلعید؛ در اما بسته بود، قفل بود، بهانه خوبی بود که خودم را مجاب کنم از خیر باز کردن در بگذرم و ترسم را از تجربه دنیای ناشناختهٔ پشت در بگذارم به حساب بسته بودن در.
تو باعث شدی این در باز شود.
حالا دارم از پلههای پشت در پایین و پایینتر میروم و هی دارد تاریک و تاریک و تاریکتر می شود. دارم مردن را، سفر در جهان زیرین را تجربه میکنم، و اگر بدانی لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه ترسناکتر میشود.
میدانم من اوریدوس نیستم، کسی به دنبال من نمیآید، باید چنان نفسم را حبس کنم که بشود تا ژرفای این دریای سیاه رفت و برگشت. میشود برنگردم، میشود نفس کم بیاورم میشود برای همیشه گم شوم، میشود خوراک مینهتور شوم. اما چاره چیست؟
اگر میخواهم زندگی کنم باید جانم را از مرگ عبور دهم.
با اینکه دارم پایین و پایینتر میروم صدایت را میشنوم هنوز، آن را مثل رشتهای در دست میگیرم و به راهم ادامه میدهم.
ایستادهام پای پنجره و به تاریکی نگاه میکنم. شب بوی غریبی دارد.
تمام کتابهای شعر را گشتهام، کسی انگار حسی شبیه احساس من نداشته تا حالا که درباره اش چیزی ننوشتهاند.
چه میدانم، شاید از همه چیز نمیشود نوشت، شاید این همه حرف میزنیم که آنچه باید بگوییم نگوییم. شاید باید ساکت کناره پنجره بایستیم و شب را تماشا کنیم فقط.
دلم برای آرامش گور- گهوارهام تنگ است، برای بلاهت ناب. "چرا" پردردترین کلمهٔ استفهام است؛ و راه که یبافتی دیگر بازگشت ممکن نیست چرا که شک کردهای.
به کاربرد "چرا" در جمله بالا نگاه کن، یعنی "چون که." "چرا" همیشه سوال نیست، "چرا" گاهی خود جواب است، اگر بدانم.
رفیق، امروز گفتی این زخم ما را نمیکشد؛ و من گفتم فاجعه همین است. حالا فکر میکنم کاش گفته بودم این زخم ما را کشته است، مگر اینکه زندگی را مساوی بدانیم با اکسیژن گرفتن و دیاکسید کربن پس دادن، مثل گاو، مثل خر، مثل گوسفندی که نشانده بودنش ترک موتور و میرفت که اضافه شود به چربی دور قلب ما.
نه، زندگی باید چیزی جز این باشد به گمانم.
میدانی خندهدار چیست، اصلا نمی خواستم اینها را بگویم. پس میخواستم چه بگویم؟
بیا بگذریم، از کجا معلوم شاید یک روز جمعه خدا هم از خواب بیدار شد و هر چه فکر کرد نفهمید چطور باید خودش را بگوید، تا شب به خودش پیچید اما ... .
آن وقت بود که تصمیم گرفت جمعه را تعطیل اعلام کند. فقط کاش مغز من هم تعطیلی سرش میشد و انقدر حرف نمیزد، مغزم دارد مغزم را میخورد.
پی نوشت بیربط: این آهنگهای تازه را دوست دارم، هر آهنگ نو یعنی حسی نو، ناشناخته و تاریک، در انتظار کاشف. قبول داری؟
ارواح سرگردان آنان که مرده اند اما من رهایشان نکردهام و در برزخ من به زندگی ادامه می دهند، ارواح زخمهایی که به جای شفا دفنشان کرده ام در خودم و حالا با هر تکانهای، انگشت اشارهشان رو به من از زیر خاک بیرون میافتد، حتا لحظات خوشم را پر از بوی کافور میکنند.
در جاده فیروزکوه، اگر از شمال بیایی سمت تهران، بعد از فیروزکوه، تک درختی است. سالهاست که آنجاست. درخت عجیبی است، انگار آدمی که ایستاده به هیات درخت و ما را نظاره می کند. مرا خوب می شناسد از وقتی خیلی خیلی کوچک بودم، وقتی مثل نوزاد کوچک امروز اولین خمیازه هایم را می کشیدم تا حالا که نوزادی هستم با خمیازه های بسیار.
دلم می خواهد روزی بشود تا پای درخت بروم، به زیارت درخت بروم، و به شاخه اش تریشه ای سرخ ببندم.
گر بر فلکم دست بودی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
حضرت خیام
بعله.

دوست داشتن آدم را بچه میکند، قبول داری؟ آن وقت است که با یک غوره سردیت می کند با یک مویز گرمی، (درست نوشتم؟ حالا هر چه)
عوضش بچه که بشوی میتوانی ملکوت آسمانها را نوازش کنی، ستارهها تنت را با آسمان اشتباه میگیرند و روی پوستت می سوزند، قرص ماه سکهایست در جبیت و خورشید از خم گلوی تو طلوع میکند.
کسی میپرسد خوب حالا اینها چه به دردت میخورد؟ شانه بالا میاندازم. نمیدانم.
راستی حبابساز خریدهام. همان کسی پرسیده بود حالا این به چه دردت میخورد؟ دراز میکشم کف اتاقم و در دل آن حلقه اعجاز فوت میکنم، حبابهای رنگی یک لحظه از دست جاذبه فرار میکنند و بالا می روند، نور لامپ روی برجستگی شکمشان رنگین کمان می سازد، بر میگردند پایین، تا برسند به من بوب بوب بوب میترکند. نمیتوانم بگیرمشان، ناچارم یاد بگیرم خیلی چیزها را باید فقط نگاه کنم، به هر چیزی نمیشود دست زد، لمسشان که کنم عمرشان کوتاهتر می شود. عمرشان تمام میشود.
تو فکر میکنی باد عاشق پرده است که اینطور میپیچد در دلش و شکمش را بالا میآورد؟ دلم برای پرده میسوزد باد که میرود تا آنجا که میتواند خودش را دنبالش میکشاند و بعد از سر ناچاری بر میگردد.
هی نگاه کن، ببین باد برگشت، دوباره شکم پرده گرد شد، دستم را روی برجستگی شکمش میکشم و ضربان قلب کودک را حس میکنم. کودکی که اگر به دنیا بیاید ملکوت آسمانها را نوازش خواهد کرد.
من چه دانستم که مادرِ شادی رنج است، و زیر یک ناکامی هزار گنج است.
من چه دانستم که این باب چه باب است، و قصهٔ دوستی را چه جواب است.
من چه دانستم دل و دوست یافتن پادشاهی است. بی دل و دوست زیستن گمراهی است.
ای حجت را یار، و انس را یادگار، خود حاضری ما را جستن چه به کار؟
خواجه عبدالله انصاری
یک قمری نشسته روی دیوار حیاط، آفتاب روی پرهای نمیدانم چه رنگیاش میرقصد. بعد بال میزند و میرود. بال زدنش، آن لحظه اول که میخواهد بلند شود اززمین صدای قشنگی دارد.
پینوشت: امیر شکیلا امروز دکتر شد، هرچند من آخرش نفهمیدم دکتر چی؟ گرچه بنده خدا بارها به سادهترین زبان ممکن برایم توضیح داده، ولی خوب من و اعداد هیچ وفت میانه خوبی نداشتیم، برای من هرگز دو بعلاوه دو چهار نشد لامصب. امیر عزیز من از اعماق ته قلبم برات آرزو میکنم هرجای این دنیا که هستی شاد باشی، نه چون دوستت دارم و میخوام شاد باشی، نه، می خوام شاد باشی چون حقته، براش زحمت کشیدی و کم نیاوردی. اونایی که بهت ویزا ندادند غرق شن و اونایی که مقالهات رو پیچوندند دستشون بره لای در بلند بگن آخ به حق پنج تن.
هی الان یه قاصدک از جلو پنجره رد شد. دیدی؟ پس بخند.
... چون دلو به زیر چاه رسید جبرییل ، علیه السلام یوسف را گفت : دست در آن دلو زن تا ترا برکشد. یوسف بترسید. گفت: یا جبرییل ما را با تو خود در این چاه خوشست. جبرییل گفت: یا یوسف ترا نه از بهر چاه آفریدهاند. خدای تعالی ترا کارهای بزرگ نهاده است.
داستان یوسف و زلیخا از تفسیر فارسی تربت جام
بکشید یار گوشم که "تو امشب آن مایی."
صنما، بلی، ولیکن تو نشان بده کجایی؟
دیوان شمس
تازه آمده بودم تهران، پاییز بود. جا و مکان نداشتم، صبح زود راه میافتادم صاف میرفتم دانشگاه، شب، خانه دایی، صبح با اینکه کلاس نداشتم میزدم بیرون که مزاحم نباشم و عصر بر میگشتم شهر خودمان، تا دوباره شنبه بعد. تهران را بلد نبودم گم و گیج بودم. تهران بودم ولی نمیشد ببینمت. بابا باید عمل میکرد و من میترسیدم. تا مغز استخوان تنها بودم.
تو داشتی از همسرت جدا میشدی، از خانه زده بودی بیرون، شبها خانه دوستت میماندی، سخت میگذشت خیلی سخت میگذشت.
با هم قرار گذاشتیم برویم موزه هنرهای معاصر، نمایشگاه هنرهای مفهومی، تابلوهای زیادی را از انبار درآورده بودند و نمایش میدادند. هر دو قبلاً نمایشگاه را دیده بودیم، باز هم رفتیم، بهانهای بود که ببینمت.
ماه رمضان بود.
از موزه که درآمدیم گفتم نمیخواهم بروم خانه دایی، نگهام دار و تو مرا بردی "خانه کوچک" با هم افطار خوردیم. تازه از سر کارت درآمده بودی، وضع مالی درست و حسابی هم نداشتی اما مثل همیشه مهمان تو بودم.
خوشمزه ترین افطاری بود که در همه عمرم خوردم.
ممنونم.
با صدای آب بیدار شدم. فکر کردم باز حضرت ابوی شیر آب باغچه را باز گذاشته، چشمهایم را باز کردم بیرون تاریک بود. خواب خواب به حیاط رفتم که شیر را ببندم. خیس که شدم، بیدار شدم و فهمیدم دارد باران میآید. نشستم روی پله آخر و پاهایم را روی کاشیهای حیاط گذاشتم. قطرهها تندتند پایین میآمدند و دور پاهای من دایرههای درهمی میساختند که همان لحظه تولد میمردند، همان یک لحظه اما کافی بود که زیبایی محض و ابدی را نشانم دهند.
حس کردم چقدر کسی را دوست میدارم.
آخرین باری که چنین حسی داشتم کی بود؟ دور است اما خوب خوب یادم هست انگار نه همین دیروز که لحظهٔ پیش بود. سیزده سالم بود.
خودم را بغل میکنم، تو فکر کن زنی دخترکی را.
از من شاکی نباش حتما باید انقدر طول می کشید، باید آنقدر بزرگ میشدم که بتوانم تو را با آن غم گندهات در آغوشم جا دهم. حالا هرچقدر دلت خواست گریه کن، من اینجا هستم، به هیچ کس اجازه نمیدهم به دل کوچکت بخندد، یا حتا دلش برایت بسوزد.
پینوشت بیربط: به نظر شما هیچ آدم دیگری بر این کره خاکی اندازه من با این آلبوم برداشت پیمان یزدانیان مست شود؟
در باز میشود و مادربزرگم قدم به درون میگذارد (نمیدانم اول پایش به خانه میرسد یا صدایش):
"ته هنوز اینجه دَری؟ چه چیسه اینجه دَری؟ تا کی خانی دَوی؟ چه نَشونی؟ کی خانی بوری؟ ته رفِقون همه بوردِنه، وِشون وَچون همه شی ها کردنه، ته دری، خجالت نکشنی ته پیر مار پیر بَینه تِه دست، تِه حرف حساب چی چی هسته؟ چه نَشونی؟ چتی خانی ها کنی؟ بَدی فاطمه هم بورده، ته فقط بمونستی؟ مردِم حرف زندنه، بور دیگه."
در این لحظه دمی برای نفس گرقتن سکوت کرد و من موفق شدم بهش سلام کنم.
حوصله ندارم ترجمه کنم اونهایی که فهمیدند برای اونهایی که نفهمیدند تعریف کنند.
صداها رو حتا تو سکوت هم میشنوم.
صدای تو که با خودت حرف میزنی. صدای تو که میگی یه کم به من پول میدی؟ صدای تو که از من میپرسی سیب زمینی سرخ کنم برات؟ صدای تیر برق فشار قوی. صدای تو که میگی باید خودت پیگیری کنی باید حضوری بری دنبالش. صدای تو که میگی دلتنگم. صدای تو که داد میکشی. صدای بوق کاروان عروس که از کوچه میگذره. صدای تو که میگی برو دیوونه. صدای تو که شمرده و آرام میگی با شمارش ذهنی روی نفست تمرکز کن آروم میشی . صدای تو که میگی یعنی اصلا نمیخوای ازدواج کنی؟ صدای تار پسر همسایه. صدای تو که میگی آخرش که چی؟ صدای تو که میگی برای 6000 لغت چقدر میگیری؟ صدای زمینی که آب برده. صدای تو که هبچی نمیگی.
این درست که تیم اعزامی به المپیک رسما گند زده اما این دلیل نمی شه اینجانب انقدر از قهرمانی ساعی و بالا رفتم پرچم ایران ذوق نکنم که وقتی اون خانمه با اون زبون چشم بادومیش فریاد می زنه ایران نزنم زیر گریه.