
نه از این جدیدیا که کامپیوتریند و یه صدای ابلهانه ماشینی دارند از این قدیمیا که باید کوک بشن و حتا صدای قرچ قرچ کوک شدنشون دلنشینه، یه دونه از اینا.

نه از این جدیدیا که کامپیوتریند و یه صدای ابلهانه ماشینی دارند از این قدیمیا که باید کوک بشن و حتا صدای قرچ قرچ کوک شدنشون دلنشینه، یه دونه از اینا.

این فرشته حسابی مغز مرا کار گرفته، فکر کن، نشسته این طوری مغموم در ویترین یک مانتو فروشی طبقه پنجم میلاد نور. فکر کنم کارش را دوست ندارد.
مومو میگوید اگر آدمیزاد فرشته را در آغوش بگیرد میمیرد. فکر می کنم یعنی آدمیزاد واقعی تر از آن است که انتزاع و تجرید، معصومیت فرشته وار، حقیقتی بدون تجسد واقعیت را تاب بیاورد. من این چیزها را نمی فهمم، ساده تر از این حرفهام. روی داستانی ماجرا را دنبال می کنم و انقدر می آیم و می آیم تا بلاخره برسم به سوگواری برای کسی که در آغوش فرشته مرده.
حالا یعنی واقعاً میمیرد؟ یعنی هیچ جوری نمی شود نمیرد.
اصلا بیا فرض کنیم راست بگوید، آن وقت قصه این طوری می شود فکر کن این فرشته عاشق مردی زمینی شده باشد، آسمان امنش را ترک کرده و هبوط کرده باشد. بعد مرد را بغل کرده باشد و بعد یکهو پوف مرد نیست شده باشد و فرشته مانده باشد روی زمین، بی عشق، بی آسمان، زمین هم که میدانید چه وضعی دارد، پر است از قوانین، قانون جاذبه، قانون نسبیت، قانون اینرسی، قانون ازدواج و طلاق، قانون راهنمایی و رانندگی، قانون کوفت، قانون زهرمار. فرشته برای اینکه شکمش را سیر کند ناچار است کار کند، این قانونش است. روزها میآید مینشیند در ویترین این مغازه تا مشتری جمع کند، شبها هم میرود روی بام مجتمع تا اگر هوا ابری نبود، بارانی نبود؛ بادی نبود، پر از سرب نبود، سیاه نبود با تماشای آسمان و ستارهها کمی بیتابی دلش را تسکین دهد.
بچه که بودم از داستانهایی که آخرش عاشق و معشوق می مردند یا چه می دانم به هر دلیلی به هم نمی رسیدند بدم می آمد، یادم هست امیر پیش بینی می کرد "این دو تا آخرش به هم نمی رسند، اصلا معلومه این فیلم تراژیکه." من اما کوتاه نمی آمدم با امیدواری ابلهانه ای می نشستم چه می دانم روموئو و ژو لیت یا داستان وست ساید می دیدم و دعا می کردم به هم برسند، همین چند وقت پیش باز نشستم داستان وست ساید را دیدم گفتم شاید این بار مثل همیشه تمام نشود که شد.
همیشه ماجرا که تمام می شد می نشستم و بدون پرداخت کپی رایت پایان داستان را در ذهنم شاد و آفتابی تمام می کردم، به خودم می گفتم بلاخره روزی بزرگ می شوم که پایان تمام این داستانها را همان طور که دلم می خواهد عوض می کنم
حالا اما انقدر بزرگ شده ام که بدانم زورم به این همه پایان نمی رسد. از آن هم بدتر حتا داستانهای خودم هم همین طور تمام می شوند.
دختر کوچولویی اما هنوز در من زنده است که وادارم می کند شبها قبل از اینکه بخوابم رویایم را به یاد بیاورم و برایش قصه عاشقانه ای با پایان خوش تعریف کنم: "بعد اونا به هم رسیدند و هفت شب و هفت روز همه جا جشن و سرور بود و از اون به بعد تا آخر عمر در شادی و خوشبختی زندگی کردند."
دختر کوچولویم دیشب از من پرسید: "من تو از اون به بعد دنیا اومدم؟"
باید یاد بگیریم به ترسهای هم احترام بگذاریم. به ترسهای خودمون هم. اونوقت شاید خیلی از نگفتنی ها گفتنی بشه.
وقتی خانه نیستی انگار هیچ کس خانه نیست.

اگر که بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست شب؟
خیلی ها معتقدند من هیچ چیزی از عشق نمیفهمم، گیرم که درست، اما این را خوب میدانم از دست دادن یک عشق هیچ فرقی با از دست دادن عزیز ندارد، خود تجربهٔ مرگ است.
تا ابدالدهر میتوانم بار غصههای خودم را به دوش بکشم و زندگی را، راه را ادامه دهم انگار که نه انگار. اما تماشای رنج کسی که دوستش میداری، تماشای تو در اندوه دشوار نیست مرگ است.
میدانم دلداری دادن تو مضحک است فقط باید همراهیت کنم، تماشا کنم که چطور باز برای لحظه لحظههایی که داشتی و نداشتی عزا میگیری، به خودت زخم میزنی، تماشا کنم و همراهت باشم تا دوباره نمیدانم کی که بخندی.
خوب بیا اینطور نگاه کن این هم شبی بود که گذشت و تو این شب را تا آخرین ستاره زندگی کردی. میشد اینطور نباشد، میشد سر شب بخوابی، میشد ماه را نبینی، بخوابی و حتا خواب نبینی صبح بلند شوی و دوباره همان روز تکراری، و حالا هیچ غمی نداشته باشی. میشد؟
به احترام لحظات خوشی که داشتی حالا صبوری کن جان دل.