تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

1.  معمولا حال منو نمی‌پرسه، همیشه انقدر حرف داره برای گفتن و کار برای انجام دادن که حال منو نمی‌پرسه، وقت نمی‌شه.  امروز نمی‌دونم چرا پرسید، گفت خوبی؟ بعدش هم گفت حال دلت چطوره؟ من هم تعجب کردم هم نمی‌دونستم چی باید بگم.  

خودش می‌گه رکه.  من می گم انگشتش رو می‌کنه تو چشم من.  به این عادت دارم اما، آماده‌ام.  ولی آماده نیستم که بگم حالم چطوره، تازه حال دلم.  خواستم بگم بدم، یکی اومد گفت حالا که حالت رو پرسیده غر نزن.  خواستم بگم خوبم، یکی اومد گفت دروغ نگو.  من هم برای اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم صدای اذون میاد. 

بعله.

از وقتی اینو گفتم دلم "صدای اذون میاد" هایده می‌خواد.  

صدای اذون میاد

می‌پیچه تو نفس ساده صبح

رو لبم نشسته آه و دل من غرق گناه

سر می‌ذارم روی سجاده صبح

سحرا وقت دعا

من به پرباری ابرم به سبکباری باد

با خدا حرف می زنم با خدا که موج نورش توی لحظه‌هام میاد 

2. باید با حضرت ابوی حرف بزنم.  نمی‌تونم.  می‌دونم عصبانی می‌شه.  و تمام اشتباهاتم رو از قبل تولد تا حالا می‌شماره و اشتباهات برادران غیورم رو هم.  حتما می‌گه با این ریش نمی‌تونم برم تجریش.  آخرش هم می‌گه هر غلطی می‌کنی بکن.  دوست دارم بگه هر تصمیمی بگیری من پشتتم.  واقعا این‌طوره، حالا خوب به مدل خودش البته، ولی  اینو نمی‌گه.  بهرحال باید باهاش حرف بزنم.  باید بگم می‌خوام چی‌کار کنم. 

آخی خدا عجب زندگی سخت دوست‌داشتنی مزخرفی

برم فیلمنامه خان برار رو تموم کنم.  باید داستان خلیل رو هم بخونم حتما امشب.  چون فکر نکنم این هفته غیر امشب وقت سر خاروندن داشته باشم.  اگه بشه تایپ شعرهای سندبرگ رو هم تمام کنم خیلی به خودم آفرین می‌گم.  و به عنوان خسته نباشید می‌شینم آناتومی گری‌ز می‌بینم چیپس هم می‌خورم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:19  توسط آزاده  | 

 

 

با هم نشستیم فیلم می‌بینیم، من و مامان.  بروس ویلیس از دور فندکش رو پرت می‌کنه تو سطل آشغال.  مامان می‌گه: چیو پرت کرد؟

من همینطور ولو روی مبل می‌گم: کف گیرش رو

مامان می‌گه: چی؟ سمعکشو؟

و من می‌زنم زیر خنده.  بهش می‌گم: سمعک وسیله‌ای که تو لازم داری

مامان می‌زنه زیر خند می‌گه: حالا من مشکلم با سمعک حل می‌شه تو می‌خوای چه جوری خودت رو معالجه کنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:23  توسط آزاده  | 

 

تریستان چنان به او خیره شده بود که انگار به تصویر نور نگاه می‌کند.  زیر لب گفت "ایزوت چه چیز را نمی‌دانستی؟ ایزوت آنچه ترا شکنجه می‌دهد چیست؟"

ایزوت گفت "عشق تو." و تریستان او را بوسید و سخت در آغوش گرفت. 

 

پی نوشت بی ربط: یعنی به جان خودم اگر از نیمه کاره رها کردن کارهایم بیزار نبودم همین حالا کتاب را به تو برمی‌گرداندم و می‌گفتم خر ما از کرگی دم نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:35  توسط آزاده  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:50  توسط آزاده  | 

 

 

تریستان می‌گوید:

 "شاهدخت، روزی دو گنجشک پرواز کردند و به تینتاجیل آمدند، آنها با خود طره‌ای از گیسوی طلایی تو را  آوردند و من با خود گفتم آنها پیام‌آوران نیکی و صلح هستند، پس آمدم تا این سوی دریاها ترا پیدا کنم. از این رو دلاورانه با هیولاها و زهر آنها جنگیدم.  نگاه کن در میان تار و پود جامه‌ام طلای گیسوی ترا دوخته‌ام، تار و پود این پارچه سیاه گشته اما درخشش موی تو هنوز باقی است."

ایزوت که این حرفها را می‌شنود شمشیر را پایین می‌آورد.  به سراغ جامهٔ تریستان می‌رود و موی طلایی خود را می‌بیند.  مدتی طولانی ساکت می‌ماند.  بعد لبهای تریستان را می‌بوسد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:4  توسط آزاده  | 

 

چند وقتی‌ست از دنیای اطرافم شاکی‌ام.  از دنیای مردانه اطرافم فقط می‌شنوم: "انقدر که باید شجاع نیستی، سعی نمی‌کنی، حسابگری، زیاد دو دو تا چهار تا می‌کنی، داری چیزی رو حفظ می‌کنی که اصلا خودت هم نمی دونی چیه، حاضر نیستی برای چیزی که می‌خوای هزینه بدی، اصلا معلومه تو چی‌ می‌خوای، تو ترسویی، بچه‌ای بزرگ نشدی و ...

و دنیای زنانه: "هنوز نتونستی یکی‌ رو پیدا کنی؟ چطور می‌تونی بی عشق زندگی کنی؟ دختر جان چقدر بی‌عرضه‌ای؟ تو مطمئنی ایراد میرادی نداری؟ اصلا تو می‌فهمی احساس یعنی چی؟ یعنی واقعا هیشکی هیشکی؟ حالا تا کی می‌خوای همینجوری ادامه بدی؟"

 

اوایل از این حرفها عصبانی می‌شدم، حالا فقط ناراحت می‌شم.

 

امروز داشتم زیر بارون برای خودم راه می‌رفتم، داشتم خودم خودم رو دعوا می‌کردم که چقدر تو ترسویی چقدر تو بی عرضه‌ای چقدر تو محافظه کاری چقدر تو، چقدر تو، چقدر تو...  

بعد یهو کشف کردم این صدای خودمه که از دور و برم می‌شنوم، فقط صدای خودم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:19  توسط آزاده  | 

 

هفت دقیقه از بامداد شنبه گذشته است.  همه خوابند.  

آدریان ریچ شعری دارد به اسم ترانه تنهایی.  می‌گوید "اگر تنهایم، بگذار تنهایی من تنهایی پیش از همه از خواب برخاستن و پس از همه به خواب رفتن باشد." 

راست می‌گوید، شبهایی که بعد از همه می‌خوابم، این لحظات سکوت و تنهایی، که می‌نشینم و برای خودم فکر می‌کنی به قول افغانی‌ها عجیب خوش است.  

حالا من اینجا نشسته‌ام و به صدای سوخته بیلی هالیدی گوش می‌دهم.  (این تعبیر را از ریتا داو کش رفته‌ام.)

احساس می‌کنم بلاخره موفق شدم با خودم آشتی کنم.  آشتی ست یا آتش بس، نمی‌دانم، تا کی طول می‌کشد نمی‌دانم، مهم هم نیست، حالا که روزگار صلح است باید خرابی‌هایی که خودم به بار آورده‌ام مرمت کنم.

دو سه روزی است از دری که باز شده بود به دهلیزهای تاریک جان هیچ جانوری بیرون نیامده، نه اینکه فکر کنی خیالم جمع شده که دیگر هیولایی برای بلعیدن من بیرون نمی‌آید، نه می دانم خیلی بیشتراز این حرفها در خودم جک و جانور دارم، فقط فکر می‌کنم آماده‌ام و آرام، و نمی‌ترسم.

از ماجرا، از بار برداشتن از رود، از زایمان، از گیسو به باد دادن، ازخودم نمی‌ترسم.  

تصحیح می‌کنم خیلی نمی‌ترسم.

 

پی‌نوشت برای پست قبل: من این جعبه موسیقی را ندارم، دوست دارم داشته باشم، اگر کسی جایی او را بی من دید نشانی مرا به او بدهد.  قبلا از همکاری شما سپاسگذارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:29  توسط آزاده  |