1. معمولا حال منو نمیپرسه، همیشه انقدر حرف داره برای گفتن و کار برای انجام دادن که حال منو نمیپرسه، وقت نمیشه. امروز نمیدونم چرا پرسید، گفت خوبی؟ بعدش هم گفت حال دلت چطوره؟ من هم تعجب کردم هم نمیدونستم چی باید بگم.
خودش میگه رکه. من می گم انگشتش رو میکنه تو چشم من. به این عادت دارم اما، آمادهام. ولی آماده نیستم که بگم حالم چطوره، تازه حال دلم. خواستم بگم بدم، یکی اومد گفت حالا که حالت رو پرسیده غر نزن. خواستم بگم خوبم، یکی اومد گفت دروغ نگو. من هم برای اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم صدای اذون میاد.
بعله.
از وقتی اینو گفتم دلم "صدای اذون میاد" هایده میخواد.
صدای اذون میاد
میپیچه تو نفس ساده صبح
رو لبم نشسته آه و دل من غرق گناه
سر میذارم روی سجاده صبح
سحرا وقت دعا
من به پرباری ابرم به سبکباری باد
با خدا حرف می زنم با خدا که موج نورش توی لحظههام میاد
2. باید با حضرت ابوی حرف بزنم. نمیتونم. میدونم عصبانی میشه. و تمام اشتباهاتم رو از قبل تولد تا حالا میشماره و اشتباهات برادران غیورم رو هم. حتما میگه با این ریش نمیتونم برم تجریش. آخرش هم میگه هر غلطی میکنی بکن. دوست دارم بگه هر تصمیمی بگیری من پشتتم. واقعا اینطوره، حالا خوب به مدل خودش البته، ولی اینو نمیگه. بهرحال باید باهاش حرف بزنم. باید بگم میخوام چیکار کنم.
آخی خدا عجب زندگی سخت دوستداشتنی مزخرفی
برم فیلمنامه خان برار رو تموم کنم. باید داستان خلیل رو هم بخونم حتما امشب. چون فکر نکنم این هفته غیر امشب وقت سر خاروندن داشته باشم. اگه بشه تایپ شعرهای سندبرگ رو هم تمام کنم خیلی به خودم آفرین میگم. و به عنوان خسته نباشید میشینم آناتومی گریز میبینم چیپس هم میخورم.





