تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

چرا بیگانه با مایی گل یخ؟
به تنهایی شکوفایی گل یخ؟
همه گل ها رفیق نو بهارند
تو یار فصل سرمایی گل یخ.

تیمور گورگین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:8  توسط آزاده  | 

 

انگار یک آینه آورده باشی و تالاپ گذاشته باشی جلو رویت.  اولش خوب است، به خودت می‌گویی اینو نگاه، منم که.  و خوشت میاد.  از ملاقات با خودت لذت می‌بری، فکر می‌کنی منحصربه فردی و هیشکی تو دنیا مثل تو نیست.    بعد یواش یواش شروع می‌شه، هر چی دقیقتر نگاه کنی، هر چی بیشتر از نزدیک نگاه کنی سرعتش رو بیشتر می‌کنی. انگار از پس تصویر تو در آینه تصویر دیگری به دنیا میاد.  می‌بینی چقدر جوش جوشی هستی، زیر چشمات سیاه و پف کرده است،  پیشونی‌ت چقدر کوتاهه، لبهات، هیچ وقت نمی‌دونستی وقتی می‌خندی لب بالایی‌ت انقدر نازک می‌شه که انگار اصلا نیست.  انگار صورتت کوه یخی باشه که هی بیشتر داره از زیر آب درمیاد و خودش رو بهت نشون می‌ده.  کمی خودت رو می‌کشی عقب و ترس برت می‌داره و از خودت می‌پرسی اصلا این منم؟  پس چرا نمی شناسمش؟  این کیه تو آینه که به من خیره شده.  یهو همه چی کن فیکون می‌شه.  انگار معلق شدی جایی بین زمین و آسمان.  دیگه هیچ قطعیتی وجود نداره که بتونی بهش تکیه کنی. بعد دلت می‌خواد آینه روبشکنی و خلاص.  فکر می‌کنی این‌طوری همه چی درست می‌شه که نمی‌شه.  تو خودت رو دیدی دیگه نمی‌تونی ازش در بری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:2  توسط آزاده  | 

 

یکی با آب رفت

یکی زیر سنگ

یکی با آتش به هوا

یکی جنگید با ترس به تنهایی

 

ما را به خاطر بسپار، گرچه رفته‌ایم.

 

ستاره بر سر دوشی می‌درخشد

توپ می‌آید و می‌درد

خط روشن روی صفحه صاف می شود

فشنگی بی‌نام سرگردان...

 

ما را به خاطر بسپار.  فراموشمان نکن.

 

یکی خوابیده در میان حلقه‌های گل،

از یکی هیچ باقی مانده؛

یکی سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید، شانه بالا می‌انداخت

که بگوید مهم نیست.

 

فراموش نکن ما هم اینجا بودیم.

 

آیا آنان که از پا درآمدند دلتنگ باد می‌شوند هنوز

دلتنگ آن نفس شیرین آسمان؟

آیا غبطه می‌خورند هنور به سنگ و خزه

یا به یک آن برق تند و کم ‌سوی چشم آفتاب‌پرست

 

ما بر آب می‌رویم، برهوا نوشته می شویم.

 

بیا یاد کنیم از آنان که گم شدند، برده شدند، رها شدند،

که آن فاتحان پر شکوه از شرم لال شده‌اند.

بایست در سکوت به یاد آنان که رفتند و گوش کن:

آنان که نیستند، ناشناس و بی نام و نشانند...

 

به خاطر بسپار

 

زمزمه‌هایشان میدان جنگ را پر کرده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:4  توسط آزاده  | 

 

 

فکر می‌کردم سختم، واضحم یعنی مشخص و تعریف شده‌ام همانقدر که یک دایره یا مستطیل، فکر می‌کردم همینم که هستم، و هیچکس منو اونطور که هستم دوست نداره، هستنم رو دوست نداره، منو با وجود این مرزهای مشخص نمی‌بینه، کسی رو دوست داره که من نیستم، کسی رو می‌بینه که من نیستم، که شاید تصور ذهنی خودش از منه و هی از خودم می‌پرسیدم چرا؟

حالا فکر می‌کنم شاید همه حق داشتند چرا که من انگار همون‌قدر سخت و مشخصم که جیوه.  

می‌ترسم.  دلم می‌خواد یه پتو بکشم رو سرم و بگم من دیگه بازی نمی‌کنم، ببین من اصلاً نیستم.

آخرین روز کلاسم داشتم برای بچه‌هام می‌گفتم ترجمه یعنی پل یعنی ارتباط، و چراغ رابطه تاریک می‌مونه اگه فکر کنیم اینجا یک جزیره دورافتاده است و ما رابینسون کروزوئه هستیم و بقیه جهان دشمنند، پس بهتره چشمامون رو ببندیم و بودنشون رو به روی خودمون نیاریم.  وقتی چشمامون رو می‌بندیم جهان ناپدید نمی‌شه، ما دیگه چیزی نمی‌بینیم.

اینا رو می‌دونم، خودم رو می‌بینیم حتا با همین چشمهای بسته، و سخت می‌ترسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:41  توسط آزاده  | 

 

 

 در اسباب بازیهات شریکم، در پولهات هم شریکم

در نون ات هم شریکم، در عسل ات هم شریکم

در شیر و شیرینی ات، هم شریک می شم به نیکی

فقط بدی اش اینه که تو هم با من شریکی. 

 

شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 18:19  توسط آزاده  | 

 

 

 

شب تولد شب غمگینی است.  تمام شبهایی که یه جورایی خاص می شوند یه جورایی هم غمگینند.  مثل شب عید، شب یلدا، و برای من شب عید فطر هم.  انگار توقع داری اتفاق خاصی بیافتد، اتفاقی جادویی.  

فردا یا تن می‌دهی به غم و غمبرک می‌زنی یا سعی می‌کنی به هر قیمتی شده زندگی ‌کنی و حالش را ببری و شب که به بستر می روی به خودت بگویی خوب جادو همین بود دیگر، جادو یعنی من هم زنده‌ام هم زندگی می‌کنم، اصلا جادو خود منم.

من بیست و هشت سالمه، خونه ندارم، ماشین ندارم، شوهر ندارم، بچه ندارم، هیچ نوع دستاورد ملموسی ندارم اما هنوز بلدم از ته دلم بخندم. بلدم شعر ترجمه کنم، بلدم داستان بنویسم هرچند هیچ کتاب چاپ شده‌ای ندارم. بلدم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و پام رو درست به اندازه اون دراز کنم. بلدم برقصم. بلدم تو بازی منچ ببرم. بلدم با بچه‌ها بازی کنم. بلدم از صدای بال قمریها کیف کنم. بلدم چطور فال تاروت بگیرم. بلدم بدون تو زندگی کنم. بلدم بدون آینه آرایش کنم. می‌دونم اگه پشت گوش گربه رو ناز کنم خوشش میاد. گاهی وقتها خیلی می‌ترسم. گاهی هم خیلی شجاعم. خیلی جاها اشتباه کردم، خب خیلی جاها هم نکردم. گاهی خیلی خجالتی‌ام، گاهی خیلی بچه پررو می‌شم. همسایه‌مون یه سگ سیاه گنده داره که به نظرم وقتی منو می‌بینه می‌خنده.  پنیر دوست دارم شکلات هم.  از فیلمهای عاشقانه و کارتون خوشم میاد. وقتی موهام رو می شورم اعصابم آروم می شه. آدمهای زیادی رو از دست دادم، آدمهای زیادی رو بدست آوردم. آدمهای زیادی دوستم دارند. آدمهای زیادی رو دوست دارم، بعضیاشون رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم. دلتنگ که می‌شم گریه می‌کنم.  گریه که می‌کنم سرم درد می‌گیره.  خیلی خوشحالم که زنم.  دریا و درخت و آتیش رو دوست دارم، از باد اما می‌ترسم.  نمی‌تونم بدون موسیقی زندگی کنم. دارم همه سعی‌ام رو می‌کنم. خودم رو دوست دارم حتا وقتی خودم رو دوست ندارم.  

همه‌اش همین نیست خیلی چیزهای دیگه هم هست که نگفتم، خیلی چیزهای دیگه هست که خودم هم هنوز نمی‌دونم با این حال آزاده بودن رو دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:19  توسط آزاده  | 

 

قبلا این‌طوری نبودم، حداقل خودم فکر می‌کنم نبودم.

حالا اما گاهی این‌طوری می‌شم.  خودم فکر می‌کنم بعد از فوت دایی این‌طوری شدم. 

گاهی چنگ می‌اندازم به لحظه‌ها که نگه‌شون دارم.  یا فکر می‌کنم چند بار دیگه این لحظه رو زندگی‌ می‌کنم.  بعد از فوت دایی، هنوز هم، گاهی صداش رو توی ذهن میارم، می‌ترسم فراموش کنم، یا عطرش رو. 

گاهی که بابا را رو می‌خندونم و اون همچین می‌خنده که ستونهای خونه می‌لرزه، از خودم می‌پرسم چند بار دیگه این صدا رو می‌شنوم.  یا وقتی پشت گردن مامان رو می‌بوسم و به جای لبام رو سفیدی پوستش نگاه می‌کنم، به اون قرمزی که آروم آروم محو می‌شه، توی گلوم یخ می‌کنه و از خودم می‌پرسم چند بار دیگه...

امروز که به تو زنگ زدم و تو گوشی رو برداشتی و نگفتی الو، یا سلام، یا بله، که صدام کردی آزاده جان، نمی‌دونم تو لحن صدات چی بود که فکر کردم چقدر دوست دارم که صدام کنی و چقدر اسم من رو قشنگ می‌خونی و بعد دیدم ایک‌ثانیه سن‌ت رو حساب کردم و حالا دارم مثل ناامن‌ترین کودک جهان از خودم می‌پرسم نکنه بمیره.

پی‌نوشت بی ربط: اول نمی‌خواستم اینو بزارم اینجا گفتم الان میای می‌گی دیدی گفتم از از دست دادن می‌ترسی.  بعد گفتم خوب من که نگفتم نمی‌ترسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:12  توسط آزاده  | 

 

جایی باید باشد دور از دست و چشم دیگران که بشود جیغ کشید آنجا، یک جیغ بلند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:48  توسط آزاده  | 

 

من برده‌ام به باده فروشان پناه از او

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:49  توسط آزاده  |