تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

عزیز دلم، همه این حرفها بهانه است

دنیا را

برای من و تو شلوغ کرده اند

ما می نوازیم

و ماه نیمه، پرده های صبور، مولانا، پاپ

همه خارج می رقصند.

شمس لنگرودی: ملاح خیابانها

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:5  توسط آزاده  | 

 

در این خانه امید نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:29  توسط آزاده  | 

 

یه فیلم دیدم، یه زن جوان حامله که شوهرش ترکش کرده بود، و خواهرش که عاشق یه مرد کلی بزرگتر از خودش شده بود و هر دو گرفتاریهای خودشون رو داشتند.  شوهره که رفت خواهره اومد پیش خواهرش.  یه صحنه داشت فیلم، خواهر بزرگه ایستاده بودد پشت سر خواهر کوچیکه و هر دو ایستاده بودند پای پنجره و  بیرون رو تماشا می‌کردند، خواهر بزرگه یه گاز گنده زد به یه سیب سبز، و سیب رو داد به خواهرش، بعد اون یه گاز به سیب زد و سیب رو داد به خواهرش.

بعد که دوتایی کم آوردند پدرشون اومد پیش‌شون.  یه صحنه داشت که هر سه تایی، پدر و دخترها ایستاده بودند کنار رودخونه، بعد پدره راه افتاد و دخترها دنبالش رفتند، دستشون رو انداختد دور کمر پدرشون و پدرشون هم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط آزاده  | 

 

 

مهم نیست چقدر نزدیک باشیم به هم، هر آدمی به حریم و خلوت خودش احتیاج دارد، هر چقدر هم که نزدیک باشیم به هم هر آدمی مرزهای خودش را دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط آزاده  | 

عمه‌ام معلم کلاس اول است.  برایم تعریف کرده هیچ وقت نمی‌شود به بچه‌ها یاد بدهد 1- 2 .  همیشه باید از دو شروع کند.  بچه‌ها یک را نمی‌فهمند، یک برایشان مفهوم ندارد، مصداق ندارد، همه چیز برای آنها دوتایی است دوگانه است، پدر و مادر، دو چشم، پسر و دختر، دو دست، پدربزرگ و مادربزرگ.  یک یعنی وقتی که یکی از دوسوی این دوگانگی غایب باشد.

واقعاً هم انگار جز خدا هیچ مفهوم یگانه‌ای نداریم.  حالا عطف به پست وحدت ایشون، می‌شود این‌طور هم تعبیر کرد، یک لزوماً به معنای نبود یک بخش از ثنویت نیست بلکه شاید نشان وحدت آن دو باشد.  می‌خواهم بگویم اگر بتوانیم اضداد را کنار هم بگذاریم، دو سوی ثنویت را چنان پیچیده به هم که یکی ببینیم خب می‌شود خدایی دیگر.

می‌شود "رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند"

و فکر کنم تمام داستان عرفا هم همین باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:57  توسط آزاده  | 

 

 

خوشترین لحظهٔ زندگی زن

وقتی‌ست که می‌شنود عشقش کلید را

در قفل می چرخاند ، وانمود می‌کند خواب است

وقتی مرد داخل می‌شود و سعی می‌کند

سرو صدا نکند اما بی‌دست و پا ست، همیشه می‌خورد به چیزی،

زن بوی لیکور را در نفسش حس می‌کند،

اما او را می‌بخشد زیرا که مرد به او برگشته

و دیگر لازم نیست تنها بخوابد.

 

خوشترین لحظهٔ زندگی مرد

وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید،

پس از خوابی یک‌ساعته،

پس از عشق‌بازی، و شلوارش را

بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،

و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند

آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را

و سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.

 

پی نوشت بی ربط: می گن فردا هشتم مارسه، تو باورت می شه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:15  توسط آزاده  | 

برادر کوچک می‌رود سر کار، سه روز است، می‌رود شهر کتاب، 8 صبح می‌رود 11 شب می آید خانه و با اینکه کلا آدم خانه نبوده اما من این سه روز به اندازه صد سال دلم برایش تنگ شده و انقدر که الان یهویی نمی‌دانم چرا اشکم درآمد.  

بچه‌های کوچک خانه هرچقدر هم که بزرگ می‌شوند کوچکند و تو هی فکر می‌کنی باید مراقبشان باشی مبادا یکی بگویدشان بالای چشمشان ابروست مبادا دلشان بشکند مبادا خسته شوند و هی دلت می‌خواهد بهشان بگویی تو نمی‌خواهد بروی کار کنی من بیشتر کار می‌کنم جای هر دوتایمان اما خب خودت می‌دانی این حرف چقدر مسخره است.

پدر و مادرها چه می‌کشند وقتی ما بزرگ می‌شویم و می‌رویم دنبال زندگی خودمان مثل یک آدم بزرگ در حالی که صد سال هم بگذرد ما همان بچه‌های کوچک آنها هستیم.

منتظرم برادر کوچک بیاید خانه و برایم تعریف کند امروز کیا آمدند کتابفروشی چه کارها کرده ناهار چی‌خورده چطور رفته، چطور برگشته.

خدا کند کار خوبی باشد، خدا کند هوایش را داشته باشند، خدا کند پسرک کوچک من راهش را پیدا کند.

دلم برایش شور می‌زند دلم همیشه برایش شور می‌زند.  دلم همیشه برای هر دوتایشان شور می‌زند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:30  توسط آزاده  | 

 

گاهی شعر ترجمه می کنم که خودم را در واژه های دیگری پیدا کنم.  گاهی برعکس می خواهم خودم را پشت واژه های دیگری گم کنم.

"امشب بر نام تو مانده ام

بر آن مجمع الظرائف واکه ها

..."

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط آزاده  | 

 

کتابخانه‌ام را مرتب کردم.  مامان و عظمت خانوم اتاقم را تکان داده بودند آن هفته، دستشان درد نکند ولی یک بسته بزرگ کاغذ پرینت را انداختند دور جای کاغذ باطله و  تقریبا تمام وسایلم گم شده بود یعنی بود ولی من نمی‌دانستم کجاست.  از همه فاجعه‌تر کتابخانه بود، تقریبا همه کتابها را سر و ته یا پشت و رو گذاشته بودند در کتابخانه، فکر کنید هی چشمم می‌افتاد به شاملو که نشسته بود همچنان روی آن صندلی بر عطف کتاب اما سرو ته و من هی به خودم می‌گفتم "چه جذبه‌ای دارد این مرد که نمی‌افتد از صندلی" همه چیز هم قاتی و پاتی بود شعرها رفته بودند بغل داستانهای کوتاه، چند تا از رمانها قاتی کتاب درسی‌ها شده بودند و البته کتاب درسی‌ها خود مهاجر آزاد کل سرزمین کتابخانه بودند.  خلاصه تماشای کتابخانه عذاب دوزخ بود در این هفته.

مرتبش کردم بلاخره.

وقتی داشتم دوباره کتابهایم را می‌چیدم سعی کردم از دلشان دربیارم، نازشان کردم، قدیمی‌ها را آنهایی که کاغذ کاهی دارند بو کشیدم، بعضی‌ها را هم باز کردم و چند خط خواندم.  کتاب را باید نوازش کرد، کتاب مثل آدم است، به محبت احتیاج دارد.  کتاب را دوست دارم، تیزی برگها را که گاهی خط می اندازد بر دستم، بویش، شکلش، آن حروف مورچه ای مشکی روی سفیدی.

اگر به من است که می‌گویم بودن با کتاب معاشقه است.

امروز یک دفتر کادو گرفتم، از این دفتر خوشگلا که روی جلدش پارچه‌ای است و با نخ بسته می‌شود، کلی باحاله، از آن چیزهاست که همیشه دلم می‌خواست ولی از آن چیزهاست که آدم خسیسی می‌کند برای خودش بخرد یا دلش می‌خواهد کادو بگیرد، اینجوری مزه‌اش خیلی بیشتر است.  گرچه من از خیر این ماجرا گذشته‌ام و الان چند وقتی است سعی می‌کنم خودم اینجور چیزها را برای خودم بخرم ولی خوب آدم است دیگر باز هم دلش می‌خواهد. کاغد‌های دفترم رنگ کاغذ کاهی است، و یه بوی بانمکی می‌دهد.

 از صبح هی بازش کردم و هی از خودم پرسیدم چه بنویسم این تو؟ خودم فکر می‌کنم چی بهتر از شعر ها؟!

این آهنگ زیبا شیرازی را خیلی دوست دارم. آهنگ امروز این بود:

اگه دنیا مال من بود

یه روزش به کام من بود

بین صد تا سرنوشت

یکی نوشتنش با من بود

دلت اینجا پیش من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:1  توسط آزاده  | 

 

ایستاده‌ام روی عرشه کشتی ام و تاریکی موجها را تماشا می‌کنم و ساری‌گلین علیزاده و گاسپاریان گوش می‌دهم برای دفعه هزارم. و فکر می‌کنم به چیزی که عجیب زنانه است آنقدر که نمی‌توانم بگویمش، بلد نیستم. 

نه بلدم از احساسات زنانه حرف بزنم نه بلدم با جهان مردانه کنار بیایم، فقط کشتی تک سرنشین خودم را می‌رانم و دلم می‌خواهد هنوز که فانوس دریایی باشم.  

فکر می‌کنم دلم گرفته باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:4  توسط آزاده  | 

 

امروز با دوستی خیلی خیلی عزیز حرف زدم.  نمی دانم چرا حرفهایش مرا نگران کرد.  انگار چیزی درست نیست، درست درنمی‌آید.  می‌توانم حدس بزنم چی درست نیست ولی نمی خواهم حدس بزنم. 

انگار پست قبل گربه بود، چون دیگر کسی با هیچ اسمی چیزی برایم ننوشت و فکر کنم  من زیادی ترسو شده‌ام. 

خدا کند امشب هم گربه باشد.  این دوست خیلی دوست است نمی خواهم از من برنجد یا آزرده شود، یا دور شود.  می‌خواهم دوست باشد دوست بماند.  دوستانم بخش مهم زندگی من هستند، وقتی نیستند، وقتی دور می‌شوند انگار دری به رویم بسته می‌شود. 

پی‌نوشت بی‌ربط: مثلا یکی از این دوستان تو جناب آقای ناصری بزرگ، که خیلی خیلی خوشحالم کردی که امروز زنگ زدی تا بهت بگم تولدت مبارک.  باز هم تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:6  توسط آزاده  | 

 

می خواستم اینجا بنویسم امشب نوک انگشتانم یخ کرده و دلم تنگ است، شور می‌زند شیرین می‌زند زیر گریه می‌زند زیر آواز می‌زند همه و همه به خاطر بالا و پایین شدن سطح کذایی هورمون.  می‌خواستم از روشهای ابتکاری خودم بنویسم برای کاهش علائم پی ام سی.

اما نمی‌نویسم

یک‌نفر هی راه می‌رود برایم کامنت خصوصی می‌گذارد.  ادبیاتش آشنا نیست فکر نمی‌کنم او باشد.  یعنی فکر نمی‌کنم یعنی چطور ؟ً یعنی نمی‌دانم.  اما اگر اشتباه کنم و باز پیدایش شده باشد یعنی شک نکن در اینجا را هم می‌بندم و می‌روم همانجایی که لوریمر رفت.  اگر مجبور شوم بعد از دو سال نوشتن اینجا را هم ببندم به دمب شیطون قسم دیگه در وبلاگ نوشتن رو تخته می‌کنم.  اگر تو یه زن گنده باشی و اندازه یه چیکه فضای مجازی برای خودت حق اظهار وجود نداشته باشی اصلا بهتره در گاله رو گل بگیری و بری پی کارت.

بلند بلند فکر کردم؟ شاید. 

شاید اصلا از عوارض پی ام اسه که من امشب ترسو شدم و شب گربه سمور می‌نماید ان شاء الله.

 دلم نمی خواد کرکره اینجا رو بکشم پایین.  دلم می‌خواد بنویسم.  الان می‌زنم زیر گریه و این یکی دیگه حتما از عوارض پی ام اسه.

 پی نوشت: سوتی رو داشتید.  پی ام اس رو نوشتم پی ام سی

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:52  توسط آزاده  |