تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

گاهی که دلتنگ می شوم.  انقدر که هی به خودم می‌گم نمیری آزاده، نمیریم آزاده.  خودم به خودم می‌گویم نه بابا مگه دفعه قبل مردیم.   من این‌ طوریم.  در همچین لحظاتی در همین اتاق خیلی خیلی کوچک راه می‌روم و دستهام را در هوا تکان می‌دهم انگار بخواهم چیزی نامریی را از خودم دور کنم یا اکسیژن بیشتری به خودم برسانم یا شاید هم صرفاً یه عکس‌العمل عصبی باشد نمی‌دانم. 

در همچین لحظاتی است که حس می کنم اگر ننویسم می‌میرم.  فکر می‌کنم معلقم بین زمین و آسمان و باید کلمه کلمه نردبان بسازم و بروم بالا ، یا پله بسازم بیایم پایین. 

خلاصه اگر داستان می‌نویسم، شعر ترجمه می‌کنم، یا همین چند خط را می‌گذارم اینجا نه به عشق خواننده است، نه اعتلای ادبیات، نه گرفتن نوبل ادبی، نه صحبت از دردهای بشری.  صرفاً دارم تلاش می‌کنم زنده بمانم.  حالا چرا تلاش می کنم زنده بمانم، نمی دانم. 

تو خیال کن به طرز ابلهانه ای امیدوارم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:9  توسط آزاده  | 

 

ایزوت هم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:53  توسط آزاده  | 

 

۱۹۶۴

هیچکاک در فیلم "بدنام" سانسور حاکم بر سینمای آن روز آمریکا را دور می‌زند.

چطور؟

کری گرانت و اینگرید برگمن به جای اینکه یک بوسه طولانی داشته باشند که سانسور شود در زمانی طولانی چند تا بوسه کوچک دارند. 

خوب سانسور‌چی‌ها انگار کلی دادشان درآمده اما هیچکاک  قوانین آنها را نقض نکرده بود، پس صحنه حذف نشد و شد اولین طولانی‌ترین بوسه تاریخ سینمای آمریکا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:8  توسط آزاده  | 

به نظرم اونی که گفته بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است، حتما حمام نکرده بوده.

من که می‌گم بهترین چیز اینه که بعد از یه روز سخت کاری، یه حمام داغ بگیری، بعد همین‌طوری با حوله ولو شی رو تخت، دماغت رو بچسبونی به فاصله بین انگشت شست و نشانه‌ات و هی بوی خوب صابون رو نفس بکشی.

به خدا که.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:25  توسط آزاده  | 

 

بارون میاد و من دیبانه صداشم.

امروز اولین چلچله بهاری رو دیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:24  توسط آزاده  | 

 

عید امسال بهترین و آرامترین و خوشترین عیدی بود که در تمام زندگیم داشتم. 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:23  توسط آزاده  | 

 

جز این چیزی برای گفتن ندارم

و می پذیرم

که حرفم را باور نکنید

یانیس ریتسوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 23:44  توسط آزاده  | 

 

به گمانم آن زبان مشترکی که مردمان به آن سخن می گفتند به گاه بالا بردن برج بابل تا خدا، موسیقی بود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:29  توسط آزاده  | 

 

صدای باد و سه تار و نرگس مست و خون مذاب در رگ رگ من سرد می شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:0  توسط آزاده  | 

 

چراغهای روشن شهر

ستاره های زمین

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 22:52  توسط آزاده  | 

 

یه بازی بود، یکی دستانش رو می گذاشت رو چشماش و بقیه تاز مانی که دستش رو می آورد پایین فرصت داشتند برند سمت دیوار، وقتی دستش رو پایین می آورد باید ثابت و بی حرکت می بودی، اگر موقع حرکت تو رو می دید سوخته بودی، اونی که زودتر از بقیه می رسید به دیوار و دوباره برمی گشت و می رسید به کسی که چشم گذاشته، برنده بود، اونی که برده بود زودتر از همه از بازی خارج می شد و باید انقدر صبر می کرد تا تکلیف نفر آخر معلوم شه.  من همیشه از قصد آخر می شدم.  می خواستم تا تهش تو بازی باشم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط آزاده  | 

 

از پای فتاده سرنگون باید رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 22:55  توسط آزاده  | 

 

یه گوشم رو می‌دم به صدای تو که از خواب خدا می‌گی و از برگی که با خودم می‌برم، همه سهم من از دنیا.

 یه گوشم رو می‌دم به صدایی که از دورترک می‌آد، صدای گوگوش:

تو بال بسته منی

من ترس پرواز توام

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:15  توسط آزاده  | 

 

جای تو خالی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:8  توسط آزاده  | 

 

 

وقتی دوری از من

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:24  توسط آزاده  | 

 

"آن شب و از آن شب تا به این لحظه همیشه با دیدن او به یاد قایقهای بادبانی می افتم."

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:16  توسط آزاده  | 

 

دلم می خواست با هم ولو می شدیم رو یه کاناپه و این فیلم رو می دیدیم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:12  توسط آزاده  |