
گاهی که دلتنگ می شوم. انقدر که هی به خودم میگم نمیری آزاده، نمیریم آزاده. خودم به خودم میگویم نه بابا مگه دفعه قبل مردیم. من این طوریم. در همچین لحظاتی در همین اتاق خیلی خیلی کوچک راه میروم و دستهام را در هوا تکان میدهم انگار بخواهم چیزی نامریی را از خودم دور کنم یا اکسیژن بیشتری به خودم برسانم یا شاید هم صرفاً یه عکسالعمل عصبی باشد نمیدانم.
در همچین لحظاتی است که حس می کنم اگر ننویسم میمیرم. فکر میکنم معلقم بین زمین و آسمان و باید کلمه کلمه نردبان بسازم و بروم بالا ، یا پله بسازم بیایم پایین.
خلاصه اگر داستان مینویسم، شعر ترجمه میکنم، یا همین چند خط را میگذارم اینجا نه به عشق خواننده است، نه اعتلای ادبیات، نه گرفتن نوبل ادبی، نه صحبت از دردهای بشری. صرفاً دارم تلاش میکنم زنده بمانم. حالا چرا تلاش می کنم زنده بمانم، نمی دانم.
تو خیال کن به طرز ابلهانه ای امیدوارم.














