تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

جهان در جهان نقش و صورت گرفت

کدامست از این نقشها آن ما؟

پی نوشت بی ربط: بچه ها رسیده بودند به سینه مرد شنی که ناگهان از نمی دانم کجا به سرشان زد دارند خرابکاری می کنند و نمی شود تمامش کرد و مبادا بی سر بماند مرد ما که خاله سپینود گفت: "نومید نشید بچه ها" و من به خودم گفتم شنیدی دختر نومید نشو فهمیدی یا نه نومید نشو. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط آزاده  | 

تو بگو انگار در ما قدیسه‌ای زندگی می‌کند و فاحشه‌ای.  و ما همیشه انگار قدیسه‌ایم در آرزوی فاحشه بودن یا فاحشه در آرزوی قدیسه بودن، یا قدیسه‌ایم و فاحشه به چشم می‌آییم، یا ...

 حالا تو بگو بیا بگذر اصلا از این همیشه، بیا و گاهی باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:2  توسط آزاده  | 

 

نامش اندوه نیست، حتا خشم هم نیست عجز است و درماندگی و تحیر شاید که شب است و چرا روز نمی‌شود.   این طناب دیروز انداخته نشد به دور گردن من، که این طناب جهالت من است و انگار من با آن به دنیا آمده‌ام و عاجزم از باز کردنش.

گوسفند را هم که می‌خواهند بکشند آب می‌ریزند به حلقش که مبادا تشنه باشد چرا که ما بسی مسلمانیم و فقط ما می رویم بهشت و بقیه همه می روند جهنم. 

چطور مجال ندادید خداحافظی را، که انگار دیروز در زندان رشت هیچ‌کس آدم نبود.  و از کجای چه کسی کم می‌شد اگر این دوماه را هم صبر می‌کردند، از کجای چه کسی کم می شد اگر می‌گذاشتند با خانواده‌اش خداحافظی کند.

این طناب دیروز به گردن من انداخته نشد، خیلی دور نیست همین دیروز دیروز بود که سنگ شد و خورد به سر جعفر، اسید شد و ریخت بر صورت گلی، سیخ داغ شد به دست پدری و فرو رفت در تن کودکی که به درک، مگر نه اینکه پدر خود صاحب خون است و ما ایرانیان فرهیخته صاحب تمدن و هنریم و بس و مردمان غزه مظلومند و پلیس امریکا مردمش را می زند فیلمش هم موجود است، همانجا کنار فیلمهای رابطه خصوصی فلانی وفلانی، و استخر زنان.

"هراس من همه از مردن در سرزمینی است" که خون را با خون می‌شویند.

و خداوند مرا ببخشاید که عاجزم از بخشودن.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:23  توسط آزاده  | 

 

خبر ساده و کوتاه است: دل آرا دارابی در زندان رشت اعدام شد.

و قلب من ایستاد و حس کردم هوا تمام شد

 حالا که دارم این سطرها را می نویسم، بیرون یک روز بهاری آفتابی است و پرنده ها می خوانند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و این خوب است چون من تا مغز استخوان ترسیده ام از شقاوت و قساوت انسانی و خوب است که می بینم دنیا ما آدمها را به هیچ حساب می کند و قلبش نمی آیستد از کردار ما، پس جای نگرانی نیست، هنوز می شود به زندگی ادامه داد.

فقط کاش کسی به من می گفت آیا یک مرگ مساوی است با پنج سال حبس و یک مرگ دیگر؟

و کاش کسی بود اینجا که می توانست به من بگوید نترس

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:55  توسط آزاده  | 

 

"هر نسل یا حتا هر آدم چوخای خودش را دارد که لازم نیست به ارث بگذارد."

آینه های در دار ص ۸۳

 

 

پی نوشت بی ربط:  جناب گلشیری هرگز نویسنده محبوب من نبوده است، اما این دلیل نمی شود یاد نگیرم از او زبان پالوده را و از آن هم مهمتر، یاد نگیرم که چطور اصل را بشکنم تو بگو آیینه ای که خرد می شود و چطور هر تکه از آبگینه را با تصویری که افتاده در آن نشانت دهم انگار همه اش همین است و همین خرده شیشه اصل است که تو اما باور نکن، باور کنی باخته ای.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط آزاده  | 

 

 

 

من نمی‌خواهم بی‌اعتنا باشم به اتفاق اما گاهی انقدر اتفاق تکرار می‌شود تکرار می‌شود تکرار می‌شود که دیگر اتفاق نیست.

قرار است انگار یک ماه دیگر انتخاباتی باشد، باید به که رای بدهم؟ چطور این ژستهای انتخاباتی مضحک را به خود بباورانم؟  آیا می‌شود با اعتقاد به اصول چیزی را اصلاح کرد، اصلا وقتی به چیزی اعتقاد دارم دیگر باید کجایش را اصلاح کنم؟ آیا واقعا ساسی مانکن نماد جوان امروز است؟ شاید آره، شاید درد همین است که من از جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم هیچ شناختی ندارم.  

نمی‌دانم، بی‌سواتم. یا زیادی باسوادم، فکرم روشن است اما جلوتر از دماغم را نمی‌بینم.

این را فقط خوب می‌دانم که می‌ترسم از غریب بودن در خانه.

زنی را به جرم جاسوسی محاکمه کرده‌اند، آدم یاد فیلمهایی می‌افتد که درباره بلوک شرق ساخته بودند.  دیوار برلین را که برداشتند خوب یادم هست، فردایش روزنامه‌ها نوشتند تکه‌های دیوار را در سوپرمارکتها می‌فروشند، دلم خواسته بود من هم یک تکه داشتم.

چرا دلم خواسته بودم؟ من که دیوار کم نداشتم.  نکند معتاد شده‌ام به دیوار.

و کسی هم هست که می‌خواهد کشوری را محو کند، می‌دانم می‌شود کشورها را محو کرد اما نمی‌دانم با ملتهای بی‌کشور چه می‌کنند.

نمی‌دانی حقیقت کجاست؟  زن جاسوس است؟ شاید آره شاید نه، اما صبح که چشم باز می‌کنی باید به یاد خودت بیاوری سعی نکنی خودت را بگذاری جای او، آنجایی که هست، چون تازه اول صبح است و تو باید بروی به بچه‌ها درس بدهی و وقتی می‌گویند هیچ امیدی نیست، بخندی انگار برایت جوک گفته‌اند و بگویی امید شماهایید و آنها بخندند انگار برایشان جوک گفته باشی.  و سعی کنی و بجنگی که یک ویدیو پروجکشن گیر بیاوری تا بتوانی به بچه‌ها عکس والاس استوینس را نشان بدهی و لب‌تابت را ببری در اتاق تکنولوژی آموزشی و بگذاری روی میزی که پر از مهر نماز است و وقتی به زحمت  داری سر شکسته کابل را طوری بند می‌کنی که کامپیوتر وصل شود به دستگاه به جیک جیک خوش خوشانه بچه‌ها گوش بدهی و ببینی نور چطور از لا به لای آن پرده ضخیم خودش را کشانده تا جلوی پایت. بعد وقتی می‌خواهی آنا آخماتوا را نشانشان بدهی ببینی یک الاغی روی پرده سفید نوشته "درود" و تیزی دال فرو رفته در چشم آنا و در دل بگویی "به عمه‌ات" و به روی خودت نیاوری و بچه‌ها را مجبور کنی بلند برایت بخوانند:

خورشید در خاطره رنگ می‌بازد

اینجا اتفاقی نخواهد افتاد

هرگز!

باید به خودت یادآوری کنی تو جای او نیستی، شب، باید به خودت قول بدهی شب به او فکر می‌کنم، شب به او خودم، تو و ما فکر می‌کنم، حالا صبح است و من باید درس بدهم و خرج خودم را دربیاورم و چند خط کتاب بخوانم که شرمنده خودم نشوم و چند خط ترجمه کنم که وقتی پرسیدند از من تازگی چه ترجمه کرده‌ای شرمنده گل رویشان نشوم.

شب فکر می‌کنم شب.

فکر می‌کنم چون به سهم خودم نمی‌خواهم بی‌تفاوت باشم.  

حالا دارم به این جمله فکر می‌کنم.

"به سهم خودم" یعنی چه؟ سهم من چیست؟ آن یک دانه رای؟ سهم من کجاست؟

آیا "سهم من/ آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد"

یا سهم من فرصت زندگی است که پرده‌ای آن را از من می‌گیرد؟

یا اصلا بی‌خیال، چرا نشسته‌ام و مثل ضحاک مغز می‌خورم، به درک استقلال، پیروزی و یا پرسپولیس که رفت زیر آب، تیم کریکت افغانستان را عشق است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:55  توسط آزاده  | 

 

 

در آشفتگی روزهای من تو کلاه الفی، ابر بی سایه.  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:12  توسط آزاده  |