بلاخره به راهپیمایی انقلاب تا آزادی مجوز ندادند. باید چه میکردیم؟ یکی میگفت برویم، یکی میگفت نرویم. میگفتند خانم رهنورد گفته حکم تیر دارند، باید چه میکردیم؟
با هرکه فکر میکردم شاید خبر موثقی داشته باشد حرف زدم کسی چیزی نمیدانست. فرزانه گفت میگویند نیایید ولی بچههای روزنامه میروند. با سپینود هم حرف زدم داشت گریه میکرد، دلم میخواست نزدیک بود محکم بغلش میکردم، گفتم میروم. برادر بزرگتر به هزار ترفند سعی کرد مرا بپیچاند، حتا وقتی سر قرار رفتم هم کلی دعوایم کرد، چون گم شده بودم و دیر رسیده بودم و بقیه منتظرم مانده بودند. برادر بزرگتر معتقد بود من انقدر تهران را بلد نیستم که به وقت لزوم بتوانم فرار کنم. خب حق داشت ولی من حاضر نبودم خانه بنشینم.
به ما فندک دادند و ماسک و روزنامه اطلاعات دادند که اگر اشکآور شلیک شد بتوانیم بسوزانیم و با دود راه نفس را باز کنیم.
از ولیعصر به سمت انقلاب راه افتادیم. دوتا دوتا و با فاصله میرفتیم تا رسیدیم به جمعیت، برادر بزرگتر باز سفارش کرد کسی کسی را نجات نمیدهد اگر حمله کردند هر کی جانش را میگیرد و در میرود. تاواریش گفت هیچی نمیشود بیایید. رفتیم. سر تقاطع فلسطین و انقلاب دیگر جمعیت بود که میامد و ما هم به آنها پیوستیم. هیچ کس شعار نمیداد، فقط دستهایمان را به نشانه پیروزی بالا گرفته بودیم و در سکوت میرفتیم، بعضیها آنچه میخواستند بگویند را بر کاغد نوشته بودند، مثلا اینکه براساس قانون اساسی راهپیمایی بدون حمل اسلحه قانونی است و نیازی به مجوز ندارد. بسیاری نیز پوسترهای موسوی را در دست داشتند.
من خیلی خیلی خیلی ترس برم داشته بود. گاردیها ایستاده بودند کنار خیابان و نگاهمان میکردند. به کمرشان نگاه کردم، اسلحه نداشتند، فقط باتوم بود.
از جلو دانشگاه تهران رد شدیم. در دانشگاه را قفل کرده بودند و دانشجوها به نردهها آویزان بودند، برایمان دست تکان میدادند، دخترها با پارچه های سبز جلوی دهانشان را بسته بودند.
گرم بود و آفتاب صاف به مغزمان میتابید. روزنامه را گرفتم بالای سرم، مردم پشت پنجره و روی بام ساختمانهای کنار خیابان جمع شده بودند و برایمان دست تکان میدادند. انقلاب را که رد کردیم خیلی اتفاقی آنا، یکی دیگر از دوستان را دیدیم. پسرها سعی میکردند دو طرف ما حرکت کنند و برایمان راه باز کنند. دست آنا را گرفتم، گفت چقدر تو داغی، خودم فکر میکردم سردم.
همینجاها بود که مردم ایستاده بر روی بام ساختمانها داد زدند: موسوی موسوی. و جمعیت توی خیابان ناگهان به هیجان آمد و ولوله شد، عدهای فریاد میزدند موسوی موسوی و برخی هم سعی داشتند آنها را ساکت کنند. زنی حدود چهل چهل و پنج سال انگشتش را روی بینیاش گذاشت و گفت هیس هیس سر و صدا نکنید شلیک میکنند. به او لبخند زدم و گفتم شلیک نمیکنند، نترسید. اشکهایش درآمد گفت: بچههام. دستش را در دست گرفتم، گفتم هیچی نمیشه نترسید. گقت شما هم بچه منید. فکر کنم بچههایش در راهپیمایی بودند.
سرک کشیدیم از بین جمعیت ولی چیزی نمیدیدیم، بعد ناگهان مردم زنجیر شدند و بین جمعیت به اندازه عبور ماشین جا باز کردند و دو ماشین از مقابلمان رد شدند. من که چیزی ندیدم ولی بعضی از افراد حاضر معتقد بودند موسوی را در اتوموبیل دیدهاند.
ماشینها که رد شدند دوباره اوضاع عادی شد، دوباره کنار هم ایستادیم و به سوی آزادی رفتیم. هر طرف را نگاه میکردی آدم بود، غیر از افرادی که در خیل راهپیمایان بودند، جمعیت زیادی هم کنار خیابان و حتا روی پلهای عابر پیاده ایستاده بودند. بعضی شلنگ آب را از خانههایشان کشیده بودند به خیابان و به جمعیت آب میدادند. دو تا زن هم بودند یکی تنگ آب یخ در دست داشت و یکی دیگر کلمن. در میانه راه یک ساختمان نیمه کاره بود. کارگران ساختمان از آن بالا روی مردم آب میپاشیدند تا خنک شوند.
جو عجیبی بود، همه به هم لبخند میزدند سعی میکردند مراقب هم باشند، دائما تنت میخورد به تن مردی که نمیشناختیش، اما انگار نه انگار. جا نبود اما باز هم همه سعی میکردند به هم راه بدهند.
جلوی در دانشگاه شریف کروبی ایستاده بود، عبا نداشت، برای مردم بوسه میفرستاد و دستش را میگذاشت رو عمامه اش، انگار بخواهد بگوید قدم بر سر من گذاشتید، من گفتم میگه خاک به سرم خاک به سرم دیدی چی اومد به سرم.
ازدحام جمعیت تو را به جلو میراند. من دلم میخواست نزدیک پیاده رو، نزدیک کوچهها باشیم که اگر هجوم آوردند فرار کنیم. پسرها اما ترجیح میدادند ما در میانه جمعیت حرکت کنیم. بارها مجبور شدیم از روی نردههای وسط خیابان بپریم. همان نردههایی که لاین رفت و برگشت اتوموبیلها و مسیر عبور مترو و اتوبوسهای خط ویژه را از هم جدا میکرد.
بچههای دانشگاه شریف ایستاده بودند روی بام و یک پارچه بزرگ در دست داشتند که رویش نوشته بود: دولت کودتا استعفا استعفا.
از برابر دانشگاه که رد شدیم جایی نزدیک میدان آزادی، انگار دیگر خیالمان جمع شد که کاری به کارمان ندارند و شروع کردیم به شعار دادن:"موسوی موسوی حمایتت میکنیم، رای ما رو دزدیدن میرن باهاش پز میدن، خس و خاشاک تویی دشمن این خاک تویی، احمدی به گوش باش ما ملتیم نه اوباش، موسوی موسوی رای مرا پس بگیر."
بعد ناگهان از یک جایی وسط جمعیت عدهای شروع کردند علیه رهبری شعار دادند. پسرها معتقد بودند این شعارها دخلمان را میآورد، و سعی کردند داد بزنند نه نه این را نگویید اما یکی شروع کرده بود و جماعت هم پشت سرش، آقای دیگری هم در جمع بود که با پسرها موافق بود و فکر بهتری به ذهنش رسید، بلند فریاد کشید یا حسین و ما هم پشت سرش داد کشیدیم یا حسین یا حسین و صدای آنها در صدای ما گم شد. با این حال پسرها که نگران شده بودند ما را به سمت نردهها کشاندند، میگفتند دست کم یکطرفمان نرده باشد که اگر به جمعیت هجوم آوردند و مردم خواستند فرار کنند زیر دست و پا نمانیم.
بی نهایت غمگین بودم، تماشای این جمعیت و تلاشش مرا آزار میداد، فکر اینکه چطور توانستند این همه آدم را هیچ فرض کنند آدم را مایوس میکرد. برادر بزرگتر گفت تو هم با جمع فریاد بزن حداقل دلت خنک میشود.
حرف مردم حمله گاردیها و لباس شخصیها به کوی و صحبتهای آقای احمدی نژاد در به اصطلاح جشن پیروزیاش بود. اینکه گفته بود طرفداران رقیب خس و خاشاک، اوباش و همجنسباز هستند. آقایی به پسرها نزدیک شد و به خنده گفت جماعت خس و خاشاک کسی سیگار نداره به من بده. و ما حسابی خندیدیم.
به آزادی که رسیدم باورم نمیشد این همه آدم قبل از من به میدان رسیده باشند. به گمانم و طبق محاسبات بعدی چیزی حدود دو میلیون نفر فقط در میدان آزادی ایستاده بودند و این غیر از تعداد افرادی بود که میدان را ترک میکردند یا به آن وارد میشدند. حالا این را بگذارید کنار این پیشفرض که به تمام این آدمها گفته شده بود نروید به شما تیراندازی میکنند، اما ملت بیترس یا مثل من با وجود ترسش به خیابان آمده بود.
انگار آقای ابطحی هم داشت برای مردم حرف میزد.
خیلی خسته شده بودیم، از میدان بیرون رفتیم، جایی پیدا کردیم و کمی نشستیم. بعد هم با جمعیتی که میدان را ترک میکردند همراه شدیم. بلاخره موفق شدیم یک ماشین گیر بیاوریم که این جماعت از جنگ برگشته را به خانه برساند.
به خانه که رسیدیم خوش بودیم، به قول شاعر آنکه میخندد هنوز خبر بزرگ را نشنیده است. به سپیوند زنگ زدم و خواستم خیالش را جمع کنم که خوبیم و کسی به ما تیراندازی نکرد.
خیلی اما نگذشت که سپینود به من زنگ زد و خبر تیراندازی را داد. سعی کردم از نگرانیاش کم کنم و بگویم شاید شایعه باشد. اما خبرها خیلی زود تایید شد: از پایگاه بسیج کسی به سوی مردم شلیک کرده است و مردی را کشته و عدهای را زخمی کرده است.
بعدها آمار کشتهها به حداقل هفت نفر رسید و اندوه و بغض و عزا ... .