تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

فکر می کنی آدم اسم جنریک یک دسته از پستانداران است وگرنه آدم بودن شاید شرط لازم باشد برای انسان بودن اما شرط کافی نیست

و باز فکر می کنی این آدمها تمام این سالها جایی نزدیک تو زندگی کرده اند، شاید حتا در خیابان از کنار هم رد شده اید، پس یعنی تمام این سالها تو قاچاقی زندگی کرده ای

و باز فکر می کنی چطور می شود موجوداتی انقدر پلید و خونخوار بار آورد

و باز فکر می کنی کاش می شد کف دستهایت را که فشار می دهی به شقیقه ات یکهو معجزه ای شود و ببینی که می توانی فکر نکنی به اینکه به او چه گذشت

و باز فکر می کنی هی دختر ببین چقدر ترسید بودند و می ترسند از نور سبز چشمهای تو از زیبایی از زندگی و نمی دانند باد خاکستر تو را با خود به همه جا خواهد برد و تو تکثیر خواهی شد در هر آنچه زیباست و خدا دوستش دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:9  توسط آزاده  | 

 

گاهی خوب است رفتن، خوب است سرگردانی، خوب است دور شدن، خوب است گم شدن، اصلا چطور می شود پیدا شوی اگر قبلش گم نشده باشی. فقط باید حواست باشد فکر نکنی رفتن دوای سرگشتگی توست، فکر نکنی حالا آمدن خوبت می کند، حالا در این آمدن چیزی هست که بعد ببینی نیست و از اینکه نیست دلتنگ شوی دلتنگ تر از قبل، ببینی هنوز سرگردانی و هستی اما هستن تو وزن ندارد و حالا صداهای بیشتر و تازه تری در اطراف توست اما هنوز داری با خودت حرف می زنی و این مونولوگهای درونی از قواعد زبانی مرسوم پیروی نمی کنند و همین است که تازگیها می بینی حوصله حرف زدن نداری و هر چه از تو می پرسند فقط لبخند می زنی و جملاتت فعل ندارد، کنش ندارد، معلق است تا دلت بخواهد تعلیق دارد بس که ته ندارد، چه می گویید شما نویسنده ها شما هنری ها پایانش باز است؟ برای همین نوشتن خوب است، می توانی بنویسی خط بزنی خط نزنی می توانی یک کلمه بگذاری اینجا و یک ساعت بعد بیایی کلمه بعد را بنویسی یا ننویسی اصلا

همه این لاطائلات نیمه شبانه را بی خیال، می دانی ماجرا در اینجاست که زمین گرد است و هر چقدر هم بگردی باز می رسی به خودت، به همان نقطه ای که رفتن را از آنجا آغاز کردی. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:50  توسط آزاده  | 

 

به سبزها می گویم بابام جان ها برای چی می خواهید بروید نماز جمعه؟  احتمالاْ قصد ندارید سال آینده تعطیلات ارتحالینگ به جای شمال بروید مرقد امام ؟  یا بروید دعای ندبه یا زیارت عاشورا؟ یا ریش بگذارید یا چادر سر کنید یا...

می گویند تو چرا نمی فهمی ما چاره ای نداریم ما مجبوریم مجبور

و من هم به سبزها افتخار می کنم که دارند هر کاری از دستشان برمی آید می کنند و هم می ترسم.  می ترسم چون می بینم این بی چارگی چقدر شبیه بی چارگی زنان ماست در سالهای اول انقلاب که هر روز بخشی از حقوق شان را سلب می کردند و می گفتند حالا اگر اعتراض کنید انقلاب آزادی جمهوری اسلامی که خودتان برایش جنگیده اید و خون داده اید از دست می رود.

از طرفی به خودم اجازه نمی دهم به کسی بگویم این کار را نکن چون او از من می پرسد خوب پس چه کار کنم و من جوابی برایش ندارم و فکر کنم همین باشد معنی "ما چاره ای نداریم"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:28  توسط آزاده  | 

 

 

من دقیقا اینجا چه کار می کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:55  توسط آزاده  | 

 

حالا هی بگو دل خون دل خون، به حال مادرش چه توفیر دارد، هان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:47  توسط آزاده  | 

 

1.       "برای جامعه و ملتی که می‌خواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنج‌ها و جان سپردنها و قربانی دادن‌ها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد"

            دکتر فاطمی

2.       و ما ایستاده بودیم همانجا در خیابان دکتر فاطمی و فریاد می زذیم، آزادی زندانی سیاسی، آزادی اندیشه، تساوی زن و مرد

3.       و ما ایستاده بودیم جایی دیگر در خیابان انقلاب و فریاد نمی‌زدیم ساکت بودیم، در دلمان اما کسی داد می‌کشید: دروغگو ترسوست و ترسو خائن است.

4.       و تو دیروز در خیابان شانزده آذر در به قول خودت جوی بی‌آب انقلاب اسلامی دیدی که نشانده بودنشان به زانو و سرهاشان چرا پایین بود؟

5.       گاهی در حرفهای این روزهایمان می‌شویم زنی که به او تجاوز کرده‌اند و حالا شرم زده است، آنها تقلب کردند، دروغ گفتند، خیانت کردند، زدند، بردند، کشتند، شرم بر آنان باد شما سرهاتان را بالا بگیرید لطفا.

6.       کاش مثل رییس‌جمهور؟ هی نگوییم مردم مردم مردم بگوییم ما.

7.       چقدر خوب که سپینود هست و شال سبزش را سر می‌کند و خسته می‌شود، عصبانی می‌شود بغض می‌کند اما باز از ایران از امید از انسان دفاع می‌کند.

8.       کاری کردم.  من دیروز کار کوچکی کردم. درست که کار کوچکی بود اما یک کار کوچک خیلی بهتر از هیچ کاری است.  گفته بودند نکن احتیاط کن.  فکر کردم احتیاط خوب است اما نبادا احتیاط بشود ترس، و ترس هم خب بد نیست اما نبادا از سایه‌هامان هم بترسیم، نبادا حتا از فکرهایی که می‌آید به سرمان بترسیم نبادا بترسیم ازخودمان، نبادا شک کنیم حتا به خودمان.

9.       خوب بود اگر می‌گذاشتند جایی کنار هم جمع شویم و برای آنکه از دست رفت سوگواری کنیم شاید آنوقت شادی به خنده‌هایمان باز می‌گشت

10.   تصویری در ذهن من است، تصویری که نبود پیش از این، می‌بینم خودم را در خیابان فاطمی، شانزده آذر، انقلاب، آزادی، ۱۸ تیر، ۳۰ خرداد، ندا، در تمام خیابانهای وطنم که می‌گریم از شوق و زنان و مردان در اطراف من خوش و شادمان و رقصانند انگار که برنده شده باشیم

11.   اَی اِنه بِهار یار یار، شومبی سر کار یار یار، شه کارمبی شه وَرمی دست به دست دوش به دوش یار

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:26  توسط آزاده  | 

 

می خواستند وادارمان کنند بگوییم خداحافظ سلام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:4  توسط آزاده  | 

 

سرشب لوسم می آمد، یعنی دلم می خواست خودم را برای کسی لوس کنم. 

حالا که صبح فردا شده فقط خستمه، یعنی خیلی خیلی خیلی خسته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:2  توسط آزاده  | 

روز بعد از انتخابات پونو زنگ زد و بی‌هیچ مقدمه‌ای پرسید: آزاده تو می‌خوای از ایران بری؟

خندیدم و گفتم نه.  گفتم چه چیزی عوض شده است که من باید تصمیمم را عوض کنم و بروم؟

چیزی عوض نشده است و می‌دانم خیلی‌ها برای همین است که دارند تند تند زندگی‌شان را در چمدانهایشان جمع می‌کنند. 

چند روز بعد باز کسی این سوال را از من پرسید، گفت تو هنوز نمی‌خوای بری؟  و ماجرا همین‌طور ادامه پبدا کرد تا چند روز پیش در خیابان یکی از استادان دانشگاهم را دیدم، در دوره کارشناسی استادم بود و هنوز هست او نپرسید نمی‌ری یا نمی خوای بری دستور داد: "آزاده برو."  و من خندیدم و همان جوابی را که به همه می‌دهم به او دادم:  هیچ جای دیگر این دنیا تعریفی از خودم ندارم، هیچ جای دیگری در این دنیا آزاده معنی ندارد. می‌توانم بگویم های آی آم آزاده ایت مینز فریدام.  اما این آزاده‌ای که منم تاریخی پشت سر خود دارد که فقط اینجا درک می‌شود.  فقط اینجاست که وقتی اسمم را به مردی می‌گویم کمی ابروانش را درهم می‌کشد و گوشه چشمهایش چند خط می‌افتد و می‌گوید باید بین سالهای 5۷ تا 63 دنیا آمده باشی. 

به استادم گفتم اینجا ظاهرا چیزی عوض نشده است اما واقعا این‌طور نیست.  استادم گفت به نظر او من یه بچه ننه‌ام که به اندازه کافی شجاع نیستم.

و این حرفی است که زیاد می‌شنوم. 

خودم اما فکر می‌کنم آدمی می‌تواند هر چه دلش می‌خواهد بشود، چند بار دستهایت را در هوا تکان بده و ببین تو پرنده‌ای، دستهایت را در زمین بکار و ببین درخت شده‌ای سبز شده‌ای.  حالا انتخاب کن.

دنیا همانقدر به پرنده نیاز دارد که به درخت.  درخت شدن همانقدر جسارت می‌خواهد که پریدن.

این همه گفتم که بگویم حرفهای مرجان ساتراپی را که خواندم خیلی لذت بردم، خانم ساتراپی نوشته است حالا دیگر باور دارد آنکه مانده هم شجاع است و ماندن انفعال نیست، ماندن از سر بیچارگی و درماندگی و استیصال نیست، ماندن هم انتخاب است.

بودن سنگ به سکونت است همانقدر که بودن رود به رفتن.

می‌خواهم سنگ شوم و بمانم خار چشم‌شان.  دستهایم را بکارم در زمین سرزمینم، از تبر می‌ترسم اما باز می‌خواهم درخت شوم، سبز شوم.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: شلوار نارنجی دارم که رویش پر از قلبهای سفید است، ازاین شلوارهایی است که از لیفه‌اش بندی رد می‌شود، که بتوانی تنگ و گشادش کنی، دو تا مهره به دو سر این بند آویزان است، حالا که دارم اینها را می‌نویسم، شلوار در حیاط بر بند رخت آویزان است و  باد می پیچد در پاچه‌هایش و مهره‌ها را به هم می‌کوبد.  این صدای تق تق تق را دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:17  توسط آزاده  | 

همیشه می‌گفتم ما ملت سنتی و مذهبی هستیم و اکثریت دیگران همیشه برای اینکه بگویند نه شروع می‌کردند ناسزا گفتن به آنچه اسمش مقدسات مذهبی است، ناسزا گفتن به روحانیت.

حالا برایم هم عجیب است و هم نگران می‌شوم از اینکه می‌بینم بیانات مراجع عظام دست به دست می‌کنیم، آیات قرآن برای هم می‌خوانیم و تفسیر می‌کنیم، و الله اکبر می‌گوییم.

نه اینکه من با مذهب مخالف باشم نه، من هم آدم مذهبی هستم اما به خودم حق می‌دهم بترسم وقتی می‌بینم به نام دین چه ها که نمی‌کنیم، به خودم حق می‌دهم بترسم که آیا من کپی برابر اصل آن نسل انقلابی هستم و پا جای پای آنها گذاشته‌ام؟

پی‌نوشت بی‌ربط: این مطلب اول اسم نداشت بعد نگین کوچک ما که البته دیگر ناچاریم بپذیریم خانمی شده است برای خودش و دلم کلی برایش تنگ شده برایم نوشت "چه باید کرد؟"  من هم فکر کردم این بهترین عنوان است.

در ضمن من نمی دانم چرا بلاگفا در صفحه وبلاگ کامنتها را به من نشان نمی‌دهد من ولی می‌روم در بخش مدیریت و همه را می‌خوانم. 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:24  توسط آزاده  | 

مرگ به علت اصابت گلوله به سر، اصابت گلوله به پیشانی، اصابت گلوله به چشم، گلوله به گلو، گلوله‌ به قلب، این روزها گلوله‌هایی هست سرگردان در هوا که به قلب تو نمی‌خورند اما ترا می‌کشند.  

 

پی‌نوشت بی‌ربط: عنوان از یکی از اشعار سید علی صالحی است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:54  توسط آزاده  | 

 

دوستی برایم عکسهایی را فرستاده که شاید برای شما هم فرستاده باشند.  ده عکس که مجله تایمز به عنوان تصاویر اعتراض منتشر ساخته و تصویر ندا را به تصاویر قبلی خود اضافه کرده است.

عکسها بی‌نظیرند.  تصویر ندا را دوباره اینجا نمی‌گذارم ما به اندازه کافی تماشایش کرده‌ایم آنقدر که حتا پشت پلکهای بسته‌مان هم به وضوح می‌بینیمش.  امیدوارم خبرنگار بی بی سی، مامورین سیا، منافقین و اغتشاشگران که همه در قتل او نقش داشتند نیز به اندازه کافی تصویرش را تماشا کرده باشند.  می‌خواهم اینجا عکسی دیگر از مجموعه این ده عکس بگذارم.

تصویر متعلق به روز چهارم می ۱۹۷۰ است.  دانشجویان آمریکایی تظاهراتی علیه جنگ کشورشان با ویتنام برپا کرده بودند.  گارد ملی این کشور به دانشجویان شلیک می‌کند، چهار نفر می‌میرند و نوزده نفر به شدت زخمی می شوند.

این را ننوشتم که بگویم آمریکا هم به مردمش شلیک می‌کند یا می‌کرده است (چه روزگار غریبی است هی باید راه بروی و بگویی چه می‌خواستی نگویی.)

این عکس را گذاشتم اینجا که بگویم ۱۹۷۰، خیلی هم دور نیست چهل سال قبل در آمریکا مهد دموکراسی و آزادی چنین اتفاقی افتاده است.  این عکس را گذاشتم اینجا که بگویم اگر این کشور آزاد است، یا حداقل با معیارهای ما آزاد به حساب می‌آید، این آزادی خودش به وجود نیامده است، ارجاعتان می‌دهم به مبارزات زنان برای حق رای و کوشش سیاهان برای تحقق رویایشان. این عکس را گذاشتم اینجا که فقط بگویم این مردم  هم مثل ما تلاش کرده‌اند، راه رفته‌اند، رای داده‌اند، داد کشیده‌اند، زندانی شده‌اند، مرده‌اند اما نومید نشده‌اند.

 پی‌نوشت بی‌ربط: حالا که این را نوشته‌ام صدایی در درونم هی به من می‌گوید چرند میگی.  تو خودت امیدواری؟  بهش می‌گم نه، می‌گه تو خودت دلزده و خسته و عصبی نیستی؟ بهش می‌گم چرا هستم.  می‌گه فکر نمی‌کنی هیچ کاری نمی‌شه کرد، یا اصلا بهتر هیچکاری نکرد اگر قراره هزینه‌اش باشه مرگ و زندان و بعد تو که این بیرونی هی خجالت بکشی از خودت و بگویی من فقط نومیدم اما عده‌ای دارند هنوز هزینه می‌دهند؟  عرض می‌کنم خدمتش درست می‌فرمایید اما هیچ‌کس به آدم امیدوار نمی‌گوید نومید نباش.  امیدوار باش را باید به من گفت.  امیدوار باش را به خودم گفتم.

همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:41  توسط آزاده  | 

تازه شونزده سالش شده، بار اولش بوده که رای می داده، به رییس دولت رای داده، ازش می پرسم چرا؟ می گه رهبر گفت.  جیغم در می آید:"رهبر کی فرمودند که من نشنیدم؟ تازه اگر قراره رهبر برامون انتخاب کنه چرا اصلا انتخابات برگزار می کنیم."  می بینم خودم رو که از شدت عصبانیت دارم منفجر می شم، می بینم خودم رو که دارم می زنم تو گوشش، دارم خفه اش می کنم.  به دستام نگاه می کنم به انگشتام که می لرزند.  با دست راستم شست دست چپم رو محکم می گیرم و چند تا نفس عمیق می کشم.

خجالت می کشم از اینکه سرش داد کشیدم. 

این روزها آدم موندن خیلی کار سختی شده، این روزها وفاداری و پیروی از اصول انسانی که خودت دائما تبلیغشون می کردی خیلی سخت شده، خیلی سخت.

بر اساس همین اصول و قانون ایمان دارم آدمها باید آزاد باشند و حق داشته باشند ازادانه فکر کنند و تصمیم بگیرند، حتا اگر این تصمیم خلاف میل من باشد، حتا اگر این تصمیم به زعم من غلط باشد.

کار خیلی سختیه، اعتقاد داشتن به این ماده قانونی خیلی کار سختیه به خصوص در این شرایط.

یه چیزی رو اما خوب می دونم و همه سعیم رو می کنم نقضش نکنم، این قانون باید مراعات بشه زمان صلح و زمان جنگ هم نداره.

یه کار می تونم بکنم، به جای اینکه خفه اش کنم شاید بتونم باهاش حرف بزنم، شاید بتونم ذهنیتش رو تغییر بدم.  من معلمم.  باید بتونم از پسش بربیام.

کار سختیه خیلی کار سختیه. 

هر چقدر هم که سخت این جنگ منه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:24  توسط آزاده  | 

آقای هادی یا هر کسی که هستی و می دانی من چقدر بیزارم از این آدم و یادم نمی رود چقدر مایه عذاب من و خانواده ام را فراهم کرد و داری از این دانسته سواستفاده می کنی،  برادران من چشمان من هستند، این تویی که مایه عذابی.

یعنی وقتی مزخرفاتی که می نویسی می خوانم دلم میخواهد بروم در خیابان و بایستم جلوی یکی از این برادران بسیجی و شقیقه ام را نشان بدهم و بگویم برادر خدا خیرت بدهد یکی بچکان اینجا که من خلاص شوم.

من فقط اگر می دانستم چه کرده ام که جنابعالی فکر می کنی باید با آزارهای دائمیت تلافی کنی و به خودت اجازه بدهی این طور به حریم خصوصی من تجاوز کنی خیلی خوب بود.

اگر خیال کرده ای این بار هم می توانی مجبورم کنی خفه خون بگیرم و باز ننویسم زهی خیال باطل.

از آنجایی که می خواهم از این به بعد نظرات شما را بگذارم جلوی چشم همه، لازم می بینیم برای دوستان اندکی توضیح دهم که ایشان معتقدند مرا دوست می دارند، و این وسط من چه فکر می کنم و  چه می خواهم و به چند زبان زنده و مرده دنیا گفته ام نه نه نه نه نه پشیزی برایشان ارزش ندارد.  علاقه شان باعث شد دو سال قبل شاید هم بیشتر من وبلاگ دوست داشتنی ام را تعطیل کنم و البته این حداقل صدمه ای بود که در اثر علاقه ایشان به من وارد شد و باعث شد بیایم اینجا پنهانی بنویسم و از همه خواهش کنم به من لینک ندهند که بلاخره پس از دوسال دوباره لو رفتیم.

این بار دیگر کوتاه نمی آیم.  می توانی همین طور به آزارهایت ادامه بدهی،من دیگر حاضر نیستم خودم را از  شادمانی های کوچک زندگیم محروم کنم. به چشم من انقدر کوچکی که اصلا نیستی پس انقدر چرت و پرت بنویس که جانت در برود.   

اگر این روزها انقدر دلمان خون نبود از جایی دیگر چه خوب می شد درباره چنین آدمهایی بنویسیم، با هم گفتگو کنیم از آدمهایی که برای روح و قلب تو هیچ احترامی قائل نیستند، انگار تو عروسکی بی جان باشی در ویترین مغازه ای و آنها بخواهند مالکش باشند، بنویسیم از آدمهایی که فقط خودشان را می بینند و احساسات تو برایشان هیچ ارزشی ندارد.  حتا وقتی برایشان به وضوح و به زبان آدم می گویی دل در گرو مهر کسی دیگر داری نمی شنوند یا شاید هم اصلا نمی دانند دل چیست؟ مهر کدام است و آدم دیگر یعنی چه و نمی دانند چقدر زشت و وقیح است یادداشتهای کوچک عاشقانه ای را که برای کس دیگری است به نفع خودشان بهره برداری کنند و آنقدر به خودشان جسارت بدهند که برای نامه ای که اصلا به آنها تعلق ندارد پاسخ هم بنویسند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:17  توسط آزاده  | 

 

نه چراغی برای ماندن و

نه چمدانی که سهم سفر...

تنها می دانم

که سپیده دم

از تحمل تاریکی زاده می شود.

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:52  توسط آزاده  | 

امشب نه، امشب نابودم، خالی ام، هق هق ام، ویرانم، و کسی نیست که محکم بغلم کند و بگوید نترس که نترسم و باز به دنیا بیایم. 

امشب نه، فردا اما باز از زندگی، از امید، از دوست داشتن، از تو می نویسم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:7  توسط آزاده  | 

 

 

دوستی به اسم میهن‌پرست برایم نوشته مرگ بر موسوی آمریکایی و طرفدارای احمقش.  دوست دیگری نوشته مرگ بر دروغگو و کسی که بدخواه موسویه.

حالا من می‌خواهم برایتان قصه‌ای بگویم.

مدرسه که رفتم اولین چیزی که یادمان دادند همین "مرگ بر" بود، مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و از همین ها.  یادم هست بازیمان شده بود همین، زنگهای تفریح جمع می‌شدیم دور هم و مرگ بر می‌گفتیم هر کسی می‌توانست مرگ بر کشورهای بیشتری بگوید، یعنی اسم کشورهای بیشتری را بداند برنده بود.  استارت می‌زدیم و گازش را می‌گرفتیم و همین‌طور می‌گفتیم: مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسراییل که رد خور نداشت، بعد می‌رسیدیم به مرگ بر المان شرقی، مرگ بر آلمان غربی، مرگ بر هلند، مرگ بر فرانسه، مرگ بر ایتالیا، مرگ بر تونس، مرگ بر گینه بیسائو، مرگ بر... خلاصه همین‌طور مثل مشاعره اسم کشورها را پشت سر هم ردیف می‌کردیم، بعد آنکه زودتر کم می‌آورد می‌گفت مرگ بر خارج، و دیگری می‌گفت خارج که کشور نیست.  و ان طرف ماجرا در حالی که چانه مقنعه‌اش را بالا و پایین می‌کرد جواب می‌داد" خیلی هم کشوره، همه فامیلای ما اونجان، تازه دایی‌م از خارج برام یه عروسک آورده قد خودم."  و دستش را جایی نزدیک سرش نگه می‌داشت.  این‌طوری بود که ماها که کسی را در خارج نداشتیم دلمان آب می‌شد و همه دفعه بعد، متفق القول و با صدای بلندتر می‌گفتیم مرگ بر خارج. مرگ بر خارج.

بعد نه چون بخواهم، از سر اجبار طبیعت، بزرگ شدم و اولین رای من خاتمی بود.  به او رای دادم چون گفت نگویید مرگ بر بگویید زنده باد مخالف من.  از این همه مرگ بر خسته بودم به خاتمی رای دادم که زنده باد را زندگی کنم.

این را تعریف کردم برایتان که بگویم زنده باد آزادی انتخاب، هر که به رییس دولت رای داده است ناز شستش، نشسته فکر کرده و به این نتیجه رسیده ایشان برای مملکت بهترند.  دمشان هم گرم.  دعوایی نیست، اگر هم هست سر این نیست.  زنده باد تو که به هر که دلت خواست رای دادی. 

روزی که در میدان توپخانه ایستاده بودیم در سکوت، خانمی چادری از لا به لای جمعیت رد شد آمد صاف در چشمانم نگاه کرد و گفت به سبزی علفی که زیر پایت درآمده هم نگاه کن.  من هیچ نگفتم فقط نگاهش کردم و اطرافیانم هم.  آن همه آدم آنجا بود همه سکوت کردند و هیچ نگفتند، شاید هم در دل گفتند زنده باد مخالف من.  برای همین من هنوز به سبز بودنم افتخار می‌کنم.  افتخار می‌کنم هرگز نگفتم مرگ بر هم‌وطنم حالا هر آیین و تفکری که می خواهد داشته باشد همین که هم‌وطن من است زنده باد.  همین که نمی گوید مرگ بر هموطن من زنده باد، همین که چماق در دست ندارد زنده باد.

شکایتی اگر هست از سوال بی‌جواب مانده است، از سوالی که پیش از آنکه بپرسم پاسخش شد چماق و گلوله، حبس و ترس.  

همین فریاد بی ندا هم اگر هست از دل خون شده است.

 باقی هیچ، باقی بقایت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:17  توسط آزاده  | 

می‌گفتی ای عزیز:"سترون شده‌ست خاک."

اینک ببین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز،

باز، آخرین شقایق این باغ نیستند.

 

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:12  توسط آزاده  | 

 

از این خبرهای بد، از این رفتنهای بی‌خداحافظی، از این گرفتار شدنهای بی‌دلیل پشت میله‌ها، از چکمه و چماق، از این استیصال، از این چه کنم چه کنم خسته‌ و از نومیدی بیزارم.

دل می‌دهم به کتابها، قدم می‌گذارم به خانه اشباح، می‌گذارم ایزابل آلنده مرا بچرخاند در کشوری که در آن کودتا شده است، بسیاری را کشته‌اند، بسیاری دستگیر شده‌اند، بسیاری ناپدید شده‌اند و ملتی نومید و در هم شکسته‌اند، می‌گذارم مرا بگرداند در خانه ای که خانه امروز من است.

آنجا هم "روز کودتا آفتاب می درخشید."

می شوم آلبا معشوق میگوئل، که زندانی شده است تا مخفی‌گاه دلدارش را لو دهد.  زندانی شده است در تانکر خالی آب.  باید چیزی باشد شبیه همین کانکسهایی که این روزها زیاد از آن می‌شنویم.   یا در ابعاد بزرگتر شاید شبیه آن چیزی باشد که سعی می‌کنند از سرزمین من بسازند.

"هیچ‌کس نمی‌توانست مدت زیادی در آن تاب بیاورد، پس از چند روز زندانی به پریشان‌گویی می‌افتاد، حس وجود اشیا، معنای کلمات و درک زمان را از دست می‌داد و رو به مرگ می‌رفت.  آلبا که در آن گور تنگ در خود چنبره زده بود، کاری کرد که از دیوانه شدن برهد."

"حالا وقت مردن نیست، زیرا مرگ خود فرا می‌رسد، اکنون وقت زنده ماندن است که در حکم معجزه است."

آلبا به قصه پناه برد به رویا به خاطره، در ذهنش تمام آنچه برای او و مردمش اتفاق افتاده بود می‌نوشت تا ذهنش را هوشیار نگه دارد، آلبا به روزهای خوش فردا ایمان داشت، آلبا ذهنش را زنده نگه داشت با خاطره جنگل صنوبر و عشق.

آلبا زنده ماند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:42  توسط آزاده  | 

 

صبح: بابک تختی هم نامه‌ای نوشته و خشونتها را محکوم کرده.  جنبشی که نمی‌دانم از کجا سر درآورده به اسم "جنبش دانشجویان جهان اسلام" تصمیم گرفته برود سفارت بریتانیا را اشغال کند، حتما می‌تواند چون نیروی انتظامی سرگرم مبارزه با من و تو اوباش است. 

به واژه ها فکر می‌کنم امروز به قلب شدن واژه‌ها فکر می‌کنم. انصار یعنی یاوران، که معنایش در زبان امروز ما شده است:"فرار کن چماق به دستها."  خس و خاشاک کنایه از چیزی بی‌ارزش است، این روزها یعنی مردم، یعنی ملت.  حزب‌اللهی یعنی کسی که به خدا ایمان دارد این روزها یعنی "هیس، این آدم فضوله تو رو لو می‌ده، مفتش عقایده."  بسیجی یک روز معنایش حسین فهمیده بود، نگهبان  من بود در هجوم بیگانه، حالا شده است تفنگی که سر هموطن و شکم زن حامله را نشانه می‌رود.

هنوز معتقدم ما باید به خودمان ببالیم که شورای نگهبان را وادار کردیم بپذیرد تقلب شده است حتا در حد سه میلیون رای.

ظهر: درگیری بین دو طرف به خانواده‌ها کشیده است.  خانواده پدری من دو دسته شده‌اند، دسته‌ای به رییس دولت رای داده‌اند و دسته‌ای به موسوی.   مادرم معتقد است آنهایی که به آن یکی رای دادند خائن و خودفروش هستند و فتوا داده رفت و آمد با آنها حرام است.  امروز عمه‌ام آمده‌ بود، می‌گفت در روستا جلوی اسم آقای موسوی کد آقای احمدی نژاد را نوشته‌اند.  می‌گفت رفته به مغازه پسرعموهایش در بازار و عکسهای آقای رییس دولت را از دیوار مغازه‌شان کنده است.  عمه من به شدت مذهبی است انقدر که ترجیحا به خانه‌ای که در آن دیش ماهواره باشد نمی‌رود.  عمه‌ام به اقای موسوی رای داده بود چون معتقد است آن یکی آقا فقط قیمت حشیش و کراک را کاهش داده است و جوانان را از دین و آقا امام زمان دور می‌کند.

غروب: همین چند لحظه پیش فهمیدم شهر بسیار کوچک من در جریان درگیریهای اخیر دو شهید داشته است، شنیده‌ام جنازه‌ها را به خانواده‌ها تحویل نمی‌دهند و تهدید کرده‌اند هیچ مراسمی برپا نشود.  هیچ واژه‌ای برای بیان احساسم پیدا نمی‌کنم. 

سکوت می‌کنم.

پی نوشت بی‌ربط: همچنان پیشنهاد می‌کنم روز پنج شنبه نام وبلاگهایمان را "به نام ندا" تغییر دهیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:43  توسط آزاده  | 

 

 خرداد پر حادثه تمام شد، خردادی که از یادمان نمی رود.  خردادی که خیلی چیزها خیلی آدمها را با خود برد، آدمهایی که ازیادمان نمی روند.

بیدار که شدم اول خبرها را چک کردم.  هی می‌گویم بابا دارید کار مهمی می‌کنید، به خودتان ببالید مثل من که به شما، به ایرانی بودنم می‌بالم. 

رادیو فرانسه: آیت الله صافی گلپایگانی در دیدار با اعضای شورای نگهبان در خصوص ناآرامی های جاری در ایران تأکید کرد که “نباید شورای نگهبان وجه المصالحه شود” و “نباید فقط دیگران را مقصر دانست.” آیت الله صافی گلپایگانی با اظهار این مطلب که “حتی اگر بشود یک طرف برای حفظ مصالح اسلام از حق خود کوتاه بیاید جا دارد” تلویحاً از رهبر جمهوری اسلامی و به تبع شورای نگهبان خواست که مطالبۀ مردم ناراضی مبنی بر ابطال نتایج انتخابات را مورد نظر قرار دهند.

خوب این یعنی چی؟ یعنی ما وادارشان کردیم برای یک بار هم که شده به جای اینکه ما را به زور با خودشان متحد کنند دست کم به این فکر کنند که بیایند با ما متحد شوند.

بچه‌ها برایم عکسهای عجیبی می‌فرستند.  به گمانم مملکت صاحب ندارد که هر که صبح از خواب بلند می‌شود شلوارش را بالا کشیده نکشیده چماقش را به دست می‌گیرد و راه می‌افتد، وگرنه من شنیده بودم این مملکت نیروی انتظامی دارد، سپاه دارد.  یعنی این دولت انقدر ناتوان است که برای سرکوب این به اصلاح اغتشاش‌گران باید برود از این ور و آن ور آدم بیاورد.

کسی هم نیست به این سوال من پاسخ دهد: آشوبگر کیست؟ آنکه می‌زند یا آنکه ضربه‌ها و گلوله‌ها را نوش می‌کند؟

رییس دانشگاه آکسفورد نامه‌ای نوشته به شاهرودی و خواسته محمد رضا جلایی‌پور دانشجوی نخبه‌اش را رها کنند.  رفتار ایشان را مقایسه کنید با رفتار رییس دانشگاه بابلسر که بعد از تحصن دانشجویان شانزده دانشجو را از امتحان دادن محروم کرد، خنده‌دارترش اینجاست که سیزده چهارده نفر از این دانشجویان محروم اصلا نمی‌توانستند بیایند امتحان دهند چون لباس‌شخصی‌ها آنها را به جای نامعلومی برده‌ بودند، جایی که خودشان اسمش را گذاشتند کشتارگاه.

دم ظهر اتقاق کوچکی افتاد که خوشحالم کرد.  هر چند طبق معمول این روزها حتا وقتی خوشحالم هم اشکم درمی‌آید.  یک ماه پیش چهل و هشت داستان را از یک سایت اینترتی خریده بودم، یادتان هست، سوپراسکوپ، چهل و هشت داستان، زورو، غنچه گل سرخ، حسن و خانم حنا ...  نرسیده بود دیگر فکر کرده بودم نمی‌رسد، امروز آمد.  اول از همه رفتم سراغ خروس زری پیرهن پری:

قوقولی قوقو سحر شد سیاهی در به در شد

فرشته‌ها دویدند ستاره‌ها رو چیدند

خورشید خانوم دراومد با یک طبق دراومد

تا شب نکرده حاشا بچه‌ها بیاید تماشا

کودکی عجیب و غریب ما چنین جوانی هم می خواست.

پدر و مادرم روزها رادیو گوش می‌دهند، پدر می‌گوید برگشته‌ایم عقب.

اصلا همین‌قدر بس است برای امروز، دل و دماغ نوشتن ندارم.  جان نوشتن ندارم.

صدا و سیما برنامه ای پخش کرده که در آن جرایم آقای موسوی را برشمرده، امیدوارم این برنامه زمینه‌سازی برای دستگیری ایشان نباشد.  نگرانم، خیلی نگرانم. 

یک پیشنهادی دارم بیاید شب جمعه این هفته به یاد ندا و همه شهیدان اسم وبلاگهایمان را به "به نام ندا" تغییر بدهیم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:20  توسط آزاده  | 

 

از دیشب که تصویرش را دیدم خشم مثل مار در دلم می‌پیچد به خود.  هر بار به آیینه نگاه می‌کنم می‌بینم خون از چشمم بیرون می‌ِزند.

شمع که روشن می‌کنید فقط به او فکر نکنید به آن چهل پنجاه نفری فکر کنید که رفتند بی‌آنکه نامشان را بدانیم، به زهرا بنی‌یعقوب هم فکر کنید، به زهرا کاظمی ، به امیدرضا میر صیافی، به خاوران هم فکر کنید.

به روزنامه‌نگاران به فعالان سیاسی به تمام زندانیان این دو هفته و ماه‌ها و سالهای قبل هم فکر کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:0  توسط آزاده  |