تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:3  توسط آزاده 

در اثبات پریشان‌‌حالی ما همین بس که آن آدم مزاحم، عطف به این پست، روز یک شنبه یک چیزی برای ما نوشته که باید فی‌الفور پاسخی دریافت می‌کرد که نکرد. 

چرا نکرد؟

اول اینکه ایشان انقدر این کار را  تکرار کرده و ماجرا چنان لوث شده که بیشتر خنده‌دار شده تا آزار‌دهنده و گریه‌دار

دوم اینکه انقدر فشار درونی و بیرونی بر روی اینجانب هست که احساس می‌کنم که دچار فلج حواسی شدم انگار، خواب رفتگی احساس.  راستش را بخواهید اصلا حال ندارم که بزنم چشم کسی را دربیاورم.

ولی خوب می‌دانید همین وسط مسط‌هاست که آدم می‌فهمد آنهایی که واقعا دوستت دارند چه کسانی هستند، تو دوستم داری که می‌گویی چی کار کنم خوب شی؟  و انقدر برای من و خواسته‌ها و احساسم ارزش قائل می‌شوی که گاهی بدجوری شرم‌کش می‌شویم ما از دستت،

یا این جناب مستطاب مزاحمت که شونصد و پونصد و هفتصد بار، بلکم بیشتر، بهش گفتم آقاجان نکن نکن نکن من به شما هیچ علاقه‌ای ندارم و هیچ یعنی اصلا، روی اعصاب من نباش ما را به خیر شما امید نیست شر مرسان مرسان مرسان مرسان.

و آن‌وقت او چه کرده دقیقا همان کاری را می کند که خواسته‌ام نکند.  و این حتما از نظر ایشان یعنی دوست داشتن دیگر.  آزار دادن برای ایشان یعنش دوست داشتن، به هیچ حساب کردن تو و احساس و عقیده‌ات برای ایشان یعنی دوست داشتن، توهین به خانواده‌ات برای ایشان یعنی دوست داشتن.

فکر می‌کنم ایشان از این کار لذت می‌برد، از آزار دادن من.

این درست که جدا دیگر خزعبلاتش مرا عصبانی نمی‌کند و این درست که جدا حوصله این مسخره‌بازیها را ندارم اما خوب بهرحال هنوز انقدر هم نمرده‌ام که بگذارم کسی خیال کند دارد اعصاب مرا خرد می کن.  پس کامنت‌دانی را تعطیل کردم.  از دوستی خواستم تنظیمات وبلاگ را طوری تغییر دهد که امکان ثبت نظر، خصوصی یا عمومی وجود نداشته باشد.  دوست جان می‌گفت به نظر می‌رسد نظر ثبت شده است اما تو چیزی نمی‌بینی.  من هم گفتم ای قربانت بروم همین خوب است این‌طوری شد که ما راحت شدیم.

البت دلمان برای حرفهای قشنگ دوستان تنگ می‌رود اما مطمئنم همه مرا درک می‌کنید و عذرخواهی مرا می‌پذیرید دیگر دنیا این‌طوری است دیگر. 

دوست جانی که تنظیمات وبلاگ را برایم تغییر داد حرف قشنگی زد، می‌گفت رفتار این آدم خیلی برایش جالب است.  در روزهایی که همسن‌و سالهایش برای ذره‌ای آزادی جان می‌دهند و زندان می‌روند این آدم مثل ریس دولت خیال می‌کند باید تعیین کننده خواسته‌ها و حتا احساسات یک آدم دیگر باشد و نه نمی‌فهمد و بعد گفت تا وقتی این آدمها این‌طور فکر می‌کنند و برای هیچ کس جز خودشان حق انتخاب قائل نیستند اوضاع همین‌طور می‌ماند.

من دوست جان را دلداری دادم و گفتم ما مبارزه می‌کنیم، کم نمی‌آوریم، در مرحله اول درست همان طور که تلویوزیون دولتی را خاموش کرده‌ایم و به دروغها و مزخرفاتش گوش نمی‌دهیم رسانه این آدم مزاحم را هم تعطیل می‌کنیم.  در مراحل بعدی می‌شود روی چوب گلف بابای نیما و آزادمهر حساب کرد که می‌گفت او را با یک ضربه به دو قسمت کاملا مساوی تقسیم می‌کند.

و در اینجا بود که دوست جان خندید و مطرح کرد از او به دادگاه لاهه شکایت کنیم چون این کارش کم از جنایات جنگی نیست.

در اینجا بود که من خندیدم و گفتم من مراعات اعصاب خودم و خانواده‌ام را می‌کنم وگرنه شکایت کمترین کاری است که می شود کرد.

در اینجا بود که من و دوست جان هر دو خندیدیم و خلاصه در حین مراسم تودیع کامنت‌دانی خیلی خوش گذشت و جای شما خالی بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط آزاده 

 

دستتو بده من

و مرد به سرانگشتان تو آویزان می شود، مثل غریقی به تخته پاره‌ای، و سرگردان مانده‌ایم ما در دریا، دریا در ما، در هم و بی هم.

هی قطع نکن

تلفنهای قدیمی را بیشتر دوست داشتم،آنهایی که شماره گیر انگشتی داشت و شماره‌ها بعد از چرخشی و صدایی غریب مثل آهی معکوس باید که برمی گشتند چاره‌ای نبود، و کمترین فاصله از آن یک بود و صفر آن هیچ بزرگ، همیشه باید یک دور کامل می‌زد، برای همین هر چه دورتر باشی صفرها بیشترند.

گراهم بل می‌دانست "هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه."

حالا اگه دو تا مرد داشته باشیم، یکی شاعر یکی مخترع،تو بگو کدوم رو انتخاب می‌کنی؟

هیچ‌ها، پوچ‌ها، آدمها، در هم و بی هم.  هنوز حجم نمی‌دانم از قلب من بزرگتر است و باز هم بزرگتر می‌شود.

مث دریا وقتی داری غرق می‌شی و خیال می‌کنی ساحل دورتر و دریا بزرگتر می‌شه، این فقط خطای دیده.

گربه‌ای از روی دیوار می‌گذرد، گنجشکها جیغ می‌کشند، من به دهان گربه نگاه نمی‌کنم، شاید که حادثه را به تعویق اندازم.

چشمهایت را چرا سرخ کرده‌ای لبهایت را سیاه؟

بارون، این همه، اونم تو ماه مرداد

من ایستاده بودم کنار خیابان، زیر باران، بارون، رو به روی ساختمان نمی‌دانم چه، که آن دو آمدند. شب نبود، تاریک چرا.

مرد کتش را در‌اورد و گرفت بالای سرشان و زن انگار خندید، چون دیدم که آسمان برق زد و زن و مرد از سراشیبی خیابان پایین دویدند و باور کن این زیباترین عاشقانه‌ای بود که به عمرم دیدم

تو هم یه چیزی بگو، حالا هرچی

مدتهاست دیگر شماره تلفن عزیزانم را حفظ نمی کنم.  حالا دیگر تلفن هم حافظه دارد و لازم نیست خیلی چیزها را در یاد نگه دارم.  قدیمترها فقط دست و دل بود که خالی می‌ماند، حالا بخش عظیمی از ذهن من اشغال‌نشده باقی می‌ماند برای روز مبادا، دیگر لازم نیست از خاطره بی‌شمار سلام و خدانگهدار بترسم، برای همه‌ آنها جا هست.  بشریت رشد خود را مدیون پیشرفت روزافزون تکنولوژی است.  درست به همین دلیل و نه به هیچ دلیل دیگری، در همین لحظه از عمر این متن چشم زنی به خون می‌نشیند.  مردم می‌گویند مرگ.  و بعد همین زن در یونان گوشی تلفن را برمی‌دارد و می‌گوید خودم هستم بفرمایید.  و یا زنی دیگر اینجا در همین لحظه از عمر این متن می‌سوزد و در لندن از خاکستر خود متولد می‌شود پیش گوش هزاران نفر، شاید هم بیشتر، مردم می‌گوید تعدادشان بسیار بیشتر از شصت و هفت نفر است، بسیار بیشتر از آنکه بشود انکار کرد، پیشرفت تکنولوژی را می‌گویم.

حالا تو بگو اگر دو مرد داشته باشی، یکی شاعر یکی مخترع،کدام را انتخاب می‌کنی؟ قبل از انتخاب دقت کن، پس گرفته یا تعویض نمی شود.  

و فراموش نکن حالا خیلی مانده تا تلفنی اختراع شود که به چشمهای تو نگاه کند، نامش را در نگاه‌ات بخواند، پیدایش کند و نشانت ‌دهد او را که نشسته جایی کنار پنجره، رو به رویش باران، و دستانش را، هر دو دوست را، به سوی تو دراز کرده

دستمو بگیر.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:46  توسط آزاده  | 

 

برای نیما و دل کوچیکش

رازی‌ست بین ما، فقط بین ما سه تن

سینه سرخ و درخت گیلاس و من

پرنده راز را گفت به درخت، و او گفت به من

هیچ‌کس در جهان نمی‌داند این راز را جز ما سه تن.

 

سینه‌سرخ بهتر از هر کسی می‌داند آن را

که این راز اوست، در دل باید که نگه دارم من آن را

آن چهار تخم کوچک را، و زندگی که پنهان است در آنها

دلم کوچک است، می‌ترسم که بر زبان آورم راز را.

 

اما اگر درخت نکند ناز و سینه‌سرخ نزند زیر آواز

من هم نگه خواهم داشت در دل خود این راز

گرچه آن پرندگان کوچک که آغاز کنند پرواز

دیگر همه خواهند دانست آن راز.

 

حالا بخند، ز  بده بیاد و بیا شمعها رو فوت کن که صد سال زنده باشی.   

در ضمن شاعر این شعر معلوم نیست.

از همه مهمتر اینکه من کیک می خوام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:56  توسط آزاده  | 

 

تو شدی قطرهَ بارون

رفتی

توی کاسه گل زرد

سهره اومد تو رو نوشید و

پرید

بعد از اون هر جا خوند

من صدای تو رو می شنیدم از اون

که می گفتی با باد:

"من شدم قطره بارون

رفتم

توی کاسه گل زرد

سهره اومد منو نوشید و

پرید.

محمد زهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:6  توسط آزاده  | 

 

نه عزیزم دلبندم تو نرفته ای

تو در رگهای منی

در رگهای همگان، تا ابد بمان

نگاه کن

جمعیت از کنارمان می گذرند

همه بلند و کشیده چون اسب

زورمند و زیبا

همچون تو.

تو را در میانشان می بینم،

برخاسته ای

رخساره تو رخسارهَ آنهاست

و رخساره همگان.

یک شکل، به هزار تصویر، به هزار جلوه.

من بیچاره من درمانده

پیرتر از همه آنها،

با ناخنهایم خاک را می کنم

و پرت می کنم به روی ددان و گرگان بدسیرتی

که چهره ات را از هم می پاشند،

که چهره ات را از هم پاشیدند،

و تو اکنون مرا چون مرده ای به دنبال می کشی

دشمن اکنون بر شکوه هامان آونگ است.

هم چنان که خود در دل داشتی

هم چنان که عصر موقع روشن شدن چراغ می گفتی

کمر خمیده ام را راست می کنم،

مشتم را گره می کنم،

نگاه کن،

به جای آنکه آن را بیهوده بر سینه زنم

برمی خیزم، پیش می روم

پس پرده اشکهایم برابر خورشید.

به جانب برادرانت

خشمم را با آنها قسمت می کنم

سلاحت را برمی دارم

تو بخواب، آسوده بخواب، گنج من.

 

یانیس ریتسوس در مجموعه شعری با نام گورنبشته فریاد خشم مادری را می سراید که فرزندش هدف تیر پلیس متاکساس دیکتاتور یونانی قرار گرفت.  این شعر آخرین شعر این مجموعه است. و ترجمه اش کار آقای علی عبدللهی است.  اسم کتاب هم هست "نام دیگر عشق".

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:3  توسط آزاده  | 

 

هر مرد، یک یا دوبار در زندگی‌اش

مثل سیب پوست کنده می‌شود.

آنچه باقی می‌ماند صدایی ست

که هستی‌اش را می‌شکافد

و تا قلب فرو می‌رود.

وقاحت، ترس، تهمت، ما همه را می‌بینیم

اما هنوز در تماشای شکل اشیا لذتی است،

همیشه

چیزی بیش از سکوت آدمی وجود دارد.

 

بخش دیگری از شعر مرثیه برای اوسیپ مندلشتام: ایلیا کامینسکی

پی نوشت بی ربط: ایلیا کامینسکی، شعر ، این روزها مرا نجات می دهد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:46  توسط آزاده  | 

 

مادرم می پرسد مراسم تدفین جمهور کش ساعت چنده؟

با تعجب نگاهش می کنم.  تاکید می کند مراسم تدفین دیگه، پس خیال کردی چیه؟

مادرم گاهی عجیب راست می گوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط آزاده  | 

 

 برمندیک شده‌ام. قبول.  ولی ببین پرنده کوچک است.  پرنده خودش پا شده است و آمده صاف در اتاق نشیمن ما نشسته و پرنده ضعیف است، مریض است انگار و ما آی گریه کردیم آی گریه کردیم که، چه می‌دانم که چی.  

خوب یعنی وسط این همه جا صاف باید بیاید که در دست من بمیرد.  بین این همه خانه باید صاف راست نوکش را می‌گرفت و می‌آمد خانه ما؟

نگه‌اش داشته‌ایم، با سرنگ و به زور بهش غذا می‌دهیم. حتا نمی‌دانم چه پرنده‌ای است، و دلم نمی‌خواهد بمیرد.  خیلی کوچک است آخر، فکر نمی‌کنم هیچ وقت به آسمان رفته باشد.

پرنده‌ها همه با هم تصمیم به مهاجرت گرفته‌اند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:15  توسط آزاده  | 

 

شبهایی هست که برای مردن تو خلق شده‌اند، حالا اگر نمی‌میری فقط برای این است که انسان اسم شناسنامه‌ای کرگدن است.  کلی حرف بود که می‌خواستم بزنم و گریه هم نکنم، مجبور شدم یکی را انتخاب کنم.

مثلا می‌خواستم بپرسم از من دلگیر می‌روی؟  یا باز بگویم ممنونم، ممنونم، ممنونم به خاطر گره‌ای که در من باز کردی، ممنونم به خاطر همه چیز رفیق.  

رد انگشتانت را روی دستم یادگاری نگه می‌دارم.

می‌دانی من که می‌گویم مردن با رفتن فرق دارد، نشان به آن نشان که وقتی کسی می‌رود می‌توانی به او بگویی زود بیا و مطمئن باشی زود بر می‌گردد.

پی نوشت بی‌ربط: نیما گفت: چقدر خوب امشب این من نیستم که باید با تو خداحافظی کنم؛ و آنجا بود که اشکهای من غیرت ورزیدند که جاری نشوند. 

یک پی‌نوشت بی‌ربط دیگر: داشتن برادر کوچکی که بی هیچ حرفی از جیبش دستمال کاغذی دربیاورد و بدهد دستت نعمت است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:12  توسط آزاده  | 

 

 

- تو از آدم بدا می‌ترسی؟

- آره

- نترس من خیلی قوی‌ام، مباظبتم.  آدم بدا خیلی ژیادن؟

- آدم خوبا بیشترن

- ولی آدم بدا خیلی بدن

- آدم خوبا هم خیلی خوبن

- راس می‌گی؟

- آره

-باشه 

هلاک که می‌شود از شیطنت، سرش را که روی پایم می گذارد و می‌خوابد گریه‌ام می‌گیرد

تا کی آنقدر کوچک می‌مانی که بشود در آغوش پنهانت کرد؟ 

به زخم کوچک روی پیشانی‌اش دست می‌کشم، چشم باز می‌کند و خواب و بیدار می‌گوید "ژمین خوردم." یادش نیست برایم تعریف کرده است.  یادش نیست بهش گفتم: "اووووووو حالا حالاها باید زمین بخوری."

- چرا؟

- چون زنده‌ای

- آره جندم.

 گریه‌ام گرفته است از این همه معصومیت که از دست می‌رود؟  یا گریه‌ام گرفته است برای آن که دیگر زمین نمی‌خورد؟

داشتم اشکهایم را در گلویم جمع می‌کردم که نریزند پایین، بعد وسط جنگ من و چشم و گلو تو زنگ زدی که بپرسی "چطوری دختر؟" و زنی در گوشم گفت "مردهای مبادا، همیشه مردهای مبادای تو."  صدایش انگار سر خورد از گلو به دلم.

گفتم "خوبم، تو چطوری؟"

پسرک چشمهایش را باز کرد و باز خواب و بیدار گفت"من؟ خوبم. "

خندیدم، خیلی خندیدم.

جای تو خالی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:40  توسط آزاده  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط آزاده  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:45  توسط آزاده  | 

 

یک ترم تمام برای بچه ها از زبان گفتم از اینکه این را باید اینجا بگذارید و آن را آنجا و گول این سبک اداری پر غلط را مخورید و انقدر مغلق و بی معنی ننویسید، سادگی همیشه عین زیبایی است و با پیچاندن نمی شوند پیچیده نوشت و ... و ... و ... 

حالا تو بخوان این را و از حال من مپرس

سلام

احتراما بنده دانشجوي ترم7 به دليل مشكلات خانوادگي باكمبودمعدل مواجه شدم كه درمعرض خطرشديدمشروطي قرارگرفته ام.لذا تقاضا دارم  باعنايت حضرتعالي نسبت به رفع مشكل اينجانب اقدامات لازم را مبذول داريد

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:43  توسط آزاده  | 

 

به باور من شاعر صدا ست، مثل ایکاروس

که با خود زمزمه می کرد به وقت سقوط.

آری زندگی ام مثل شاخهٔٔ شکسته در باد

به زمینهای شمالی کوفته می شود.

حالا که دارم تاریخ برف را می‌نویسم،

نور چراغ، کشتی‌های روان بر این صفحه را

می‌شوید.

بعضی عصرها اما

درهای جمهوری مزامیر را می‌گشایند

و ترس در من سبز می‌شود که زندگی نکرده ام، نمرده‌ام

آنقدر که حالا بتوانم  وجد را در واکه‌ها قلم زنم،

که بشنوم ریزش شفاف کلام مقدس را.

می‌خوانم من افلاطون را ،  آگوستین را، و انزوای هجاهایشان را

و ایکاروس همچنان سقوط می‌کند.

می‌خوانم آخماتوا را، و زیر وزن سنگین اش تا زمین خم می‌شوم،

درختان گردو بر ایوان

تشنگی هوا، روشنایی روز را نفس می‌کشند.

 

ایلیا کامینسکی: بخشی از شعر بلند "مرثیه ای برای اوسیپ مندلشتایم"

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:31  توسط آزاده  |