وقاحت علیه قساوت
خوب من نمیدانم چطور باید بنویسم میخواهم چه بگویم. چطور بگویم که نه قسی باشد و نه وقیح. خدا کند نشود از آم متنهای پریشان خودم هم از آن سر در نمیآورم.
اتفاقات ترسناکی افتاده است. همه یا از آن حرف می زنیم یا به آن فکر میکنیم. بعضیها دارند سعی میکنند این اتفاقات ترسناک را به زور طنز به خوردمان بدهند، کمک کنند باتوم و شیشه نوشابه را هضم کنیم. آنها آدمهای شجاعی هستند من تحسینشان میکنم.
اما این وسط گاهی هم میترسم، حس میکنم این طنز گاهی تبدیل میشود به وقاحت، گاهی طعنه میزند به جوکهای مستهجنی که خندهدار نیستند و خنده ما در برابرشان صرفا واکنشی است از سر اینکه نمی دانیم باید چه کنیم.
از آن هم بدتر این وقاحت دارد میشود سپر ما، میخندیم که ترس را عقب برانیم، به جای اینکه با آن رو به رو شویم. به جای اینکه ببینم میترسم و از این خط جلوتر نمیآیم یا نمیترسم و باز هم جلوتر میروم، پشت این سپر پنهان میشوم و ادای آدمی را درمیآورم که نیستم.
از آن هم بدتر این وقاحت دارد میشود روزمرگی، یعنی دارد عادی میشود، قبحاش میریزد، مثل متلک، مثل دستی که در شلوغی خیابان به خصوصیترین بخش تنت کشیده میشود. و کسی به روی خودش نمیآورد.
نمیدانم شاید هم من زیادی حساسیت نشان میدهم. کمی هم به خاطر حرفهای دیروز توست. آدم همیشه فکر میکند اتفاق از او دور است. بعد میبینی نه چقدر نزدیک بوده است، از کنار تو گذشته و صاف خورده وسط پیشانی رفیقت.
و حالا وقتی من غش غش میخندم و به آن یکی دوستم میگویم شیشه نوشابه خودت رو بیار اینجوری بهداشتیتره، و بقیه میخندند، آن یکی، آنکه اتفاق از من گذشته و به او رسیده نمیخندد یا شاید هم بخندد که ما نفهمیم که خجالت نکشد، که همانقدر که مرد بود بماند که همانقدر که زن بود باشد.
شاید هم اینطور نباشد شاید همهاش به خاطر این است که من از دیروز تا حالا همهاش دارم فکر میکنم چطور بردنش، کجا بردنش، چطور برگشت، حالا شبها که میخوابد به چه فکر میکند. میدانم هر که ماجرا را بشنود فکر میکند خدا کند فقط زده باشند، فقط لت و پارشان کرده باشند.
کاش میشد به آنها بگوییم سرشان را بالا بگیرند که پیش ما بیشتر از قبل سربلندند. و حواسمان را جمع کنیم قبل از اینکه بخندیم.