تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

سبزها دلشان خوش نیست.  سبزها اما با دل خونین لب خندان تحویل هم می دهند که بیزارند از آن مرگ پرستی همیشه سیاه پوش زار زده تیشه به دست.  سبزها امروز که عید است بیشتر به آنهایی فکر می کنند که نیستند، که مثل پارسال کنار عزیزانشان نیستند. امروز که عید است سبزها بیشتر فراموش نمی کنند.

عید سبزها سبز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط آزاده 

 

آن لحظه های کشدار که منتظری عزیزت از خیابان برگردد...

و تو که هنوز منتظری

هرگز فراموش نمی کنم

هرگز فراموشت نمی کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط آزاده 

 

باد که می پیچه تو سبز برگها، نمی دونم چرا صدای آب می شنوم صدای دریا، و نمی دونم اگه آب اگه دریا چرا دلم می خواد سر بذارم به بیابون، به صحرا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط آزاده 

 

خدایا تو خوبی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط آزاده 

 

از صبح، از وقتی بیدار شدم خسته ام، بس که دیشب در خواب راهپیمایی کردم، بس که آنها دنبالمان دویدند، بس که فرار کردیم، بس که ترسیدم.  فکر کن خواب دیدم با دوستانم نقشه کشیده ایم جمع شویم یک جایی که آنها بیایند دنبال ما و بقیه بتوانند سبز بروند در خیابان و کسی کاری به کارشان نداشته باشد. 

دیگر خوابهایمان هم پارتیزانی شده است.

و حالا من خسته ام به اندازه یک انقلاب تا آزادی خسته ام و درد می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:56  توسط آزاده 

 

خب من ...

اصلا هیچی، فراموش کن. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:30  توسط آزاده 

 

من اگر دیکتاتور بودم نومیدی را برای سبزها ممنوع اعلام می کردم و به هر سبزی که نومید می شد برای تنبیه یک درکونی خیلی محکم می زدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط آزاده 

به جان دارمت دوست ای تاج سر ای مهربان مادر

گرچه سرویس می فرمایی دهانم را دیروز و امروز و هر روز شما هم نوروز

 

پی نوشت بی ربط: در ضمن مامان من یه قهرمانه، هم اکنون موفق شد قطره چکان سر تمام بطریهای تلخاب را درآورد و شیشه ها را برای آب شرب آماده سازد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:49  توسط آزاده 

 

روزی که نزدیک است من و خانه هم آزاد می شویم، خانه به خانه و تو به من بازمی گردی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط آزاده 

 

کاش لال بمیرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط آزاده 

 

 

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی؟ گفتم که همین خواهم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:22  توسط آزاده 

 

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط آزاده 

 

برای نیمای نازنین که کاش دیرتر برود

 

 

شیرین ترین آواز کوچک جهان

 

تو راه خودت رو برو

منم راه خودت رو می رم.

 

لئوناردو کوهن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:34  توسط آزاده 


 

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند


فروغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:38  توسط آزاده 

آدمی که دیروز مغزش تا مرز پکیدن رفته و آقای دهتور بهش گفت خانم جان یه یکی دو روزی با اعصابت بازی نکن غلط می کنه می ره فیلم کهریزک به کارگردانی صدا و سیما رو می بینه.

اینها را به علاوه ماجرای عاطفه امام که می کنم می بینم این جیرجیرک پونو رفته پس سر من و هی می خواند. 

شماره موبایلم را هم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید

اما مطمئنم هنوز امیدی هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:55  توسط آزاده 

 

خداوندا جان فاخته کوچک خود را به جانور وحشی مسپار.

فکر کنم مال عهد عتیق باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط آزاده 

 

می گویند یک بند از بیانیه را بگذار اینجا.  من این قسمتش را دوست دارم:

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف، آزاده و آگاه ایران

 

 

پی نوشت: من ابطحی را مسخره و مضحکه نمی کنم شما چطور؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:11  توسط آزاده 

 

کسی، که دلم می‌خواهد مرد باشد، در این نزدیکی سه تار می‌زند.  خوب نمی زند، انگار تازه دارد یاد می‌گیرد، گاهی مکثی می‌کند، و گاهی غلط می‌زند اما همین هم خوب است سازی ‌ست سه تار، صدایی دارد سه تار، به گمانم کاسه‌اش را حتا اگر بکوبی به سر من باز هم صدایی داشته باشد سه تار.

تا به کی پریشان تا به کی گرفتار

یا مده مرا وعده وفا یا ز خود نگه دار

 

فاخته‌ای هم هست، او هم می‌خواند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط آزاده 

 

به کدامین دعات خواهم یافت

تا روم آن دعا بیاموزم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط آزاده 

 

دنیایم دیروز مهمان من بود.

مدتها بود از این گپ و گفتهای پر شیطنت دخترکانه نداشتم، از این گپ و گفتها که از هر دری حرف می زنید و پشت سر پسرها صفحه می گذارید و هر هر می خندید و به روی خودتان نمی آورید آن غم عمیق زنانه را که توی دلتان قل قل می کند.

از تمدن حرف زدیم، من و دنیا زیاد از تمدن حرف زدیم.  بحالا شما فکر می کنید ما از تمدن حرف زدیم اما ما از تمدن حرف نزدیم از تمدن حرف زدیم.

بعد هم تصمیم گرفتیم سال دیگر تابستان برویم جشنواره تابستانی ادینبورگ در اسکاتلند.  گفتم پولهایش را جمع کند گفت کدام پول؟  گفتم آره منم.

بعد قرار شد من بیایم اینجا دعا کنم کسی پیدا شود ما دو تا را بفرستد ادینبورگ، قرار شد آگهی کنیم برای جذب اسپانسر.

و من گفتم اسپانسر مگر خر است که ما را بفرستد اسکاتلند؟  دنیا تاکید کرد خر نه مهربان او مهربان است.

بعد با هم نشستیم فکر کردیم دیدیم به کسی مثل بابا لنگ دراز احتیاج است.

پی نوشت: این یک آگهی است.  توقف بی دلیل هم مانع کسب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:28  توسط آزاده  | 

 

هی چشم می دراندند و می گفتند موهاتو بذار تو، خون شهدا خون شهدا

انقدر که شبها خواب می دیدیم خون شهدا از دندانهایمان می چکد

حالا همین ها که خون شهدا را پرچم کرده بودند، حالا همین ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:10  توسط آزاده 

 

گل زردم، 

همه دردم

ز جفايت شكوه نكردم

تو بيا تا دور تــــو گردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:34  توسط آزاده 

 

کلمه کلمه است دلم این روزها.  می آیم که بنویسمشان می‌بینم که نیستند. انگار از سرانگشتم واژه می‌چکد مثل باران بر کف دست و تب دارم من، داغم من، آنقدر که قطره‌ها ذوب می‌شوند بخار می شوند و باز به آسمان برمی‌گردند تا بر سرم ببارند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:37  توسط آزاده 

 

وقاحت علیه قساوت

 خوب من نمی‌دانم چطور باید بنویسم می‌خواهم چه بگویم.  چطور بگویم که نه قسی باشد و نه وقیح.  خدا کند نشود از آم متنهای پریشان خودم هم از آن سر در نمی‌آورم. 

اتفاقات ترسناکی افتاده است.  همه یا از آن حرف می زنیم یا به آن فکر می‌کنیم.  بعضی‌ها دارند سعی می‌کنند این اتفاقات ترسناک را به زور طنز به خوردمان بدهند، کمک کنند باتوم و شیشه نوشابه را هضم کنیم.  آنها آدمهای شجاعی هستند من تحسین‌شان می‌کنم.

اما این وسط گاهی هم می‌ترسم، حس می‌کنم این طنز گاهی تبدیل می‌شود به وقاحت، گاهی طعنه می‌زند به جوکهای مستهجنی که خنده‌دار نیستند و خنده ما در برابرشان صرفا واکنشی است از سر اینکه نمی دانیم باید چه کنیم.

از آن هم بدتر این وقاحت دارد می‌شود سپر ما، می‌خندیم که ترس را عقب برانیم، به جای اینکه با آن رو به رو شویم.  به جای اینکه  ببینم می‌ترسم و از این خط جلوتر نمی‌آیم یا نمی‌ترسم و باز هم جلوتر می‌روم، پشت این سپر پنهان می‌شوم و ادای آدمی را درمی‌آورم که نیستم.  

از آن هم بدتر این وقاحت دارد می‌شود روزمرگی، یعنی دارد عادی می‌شود، قبح‌اش می‌ریزد، مثل متلک، مثل دستی که در شلوغی خیابان به خصوصی‌ترین بخش تنت کشیده می‌شود.  و کسی به روی خودش نمی‌آورد.

نمی‌دانم شاید هم من زیادی حساسیت نشان می‌دهم.  کمی هم به خاطر حرفهای دیروز توست.  آدم همیشه فکر می‌کند اتفاق از او دور است.  بعد می‌بینی نه چقدر نزدیک بوده است، از کنار تو گذشته و صاف خورده وسط پیشانی رفیقت.

و حالا وقتی من غش غش می‌خندم و به آن یکی دوستم می‌گویم شیشه نوشابه‌ خودت رو بیار اینجوری بهداشتی‌تره، و بقیه می‌خندند، آن یکی،‌ آنکه اتفاق از من گذشته و به او رسیده نمی‌خندد یا شاید هم بخندد که ما نفهمیم که خجالت نکشد، که همان‌قدر که مرد بود بماند که همان‌قدر که زن بود باشد.

شاید هم این‌طور نباشد شاید همه‌اش به خاطر این است که من از دیروز تا حالا همه‌اش دارم فکر می‌کنم چطور بردنش، کجا بردنش، چطور برگشت، حالا شبها که می‌خوابد به چه فکر می‌کند.  می‌دانم هر که ماجرا را بشنود فکر می‌کند خدا کند فقط زده باشند، فقط لت و پارشان کرده باشند.

کاش می‌شد به آنها بگوییم سرشان را بالا بگیرند که پیش ما بیشتر از قبل سربلندند.  و حواسمان را جمع کنیم قبل از اینکه بخندیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:37  توسط آزاده 

 

این کتاب آزاد شد.

بیاید روزی که همه کتابها آزاد شوند، آزاد باشند، آن روز انسان آزاد خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:45  توسط آزاده 

 

جسد سرگردانی ست الی الابد آواره در دهلیزهای تاریکی، دژخیمی که روحش را در زیر این خاک دفن کرده است، بی نام بی نشان.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:10  توسط آزاده 

من اینجا در اتاق خودم نشسته ام.  از پنجره باز ساختمان دیوار به دیوارمان صدای نکره مرد را می شنوم که سر بچه داد می کشد زر نزن. 

به نمی دانم که، به در و دیوار شاید می گویم خودش زر نزدن بلد نیست بعد به بچه می گه. 

بعد اوضاع بدتر می شود چون مادر بچه به هواخواهی اش در می آید و داد می زند باز دست رو بچه بلند کردی. باز دست رو بچه بلند کردی.

بعد دعوایشان می شود یکریز زر می زنند، جفتشان.

بچه آن وسط هی فریاد می کشد: دردم نیومد به خدا دردم نیومد.

دروغ می گه، دردش اومده از حالا تا صد سال دیگه هر وقت یه صدای بلند بشنوه باز دردش می آد.

فقط من و تو و خدا می دونیم چقدر از روزهای زندگیش رو قرار این درد تباه کنه خالی کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:32  توسط آزاده 

 

شب

     با گلوی خونین

                        خوانده ست دیرگاه.

دریا

نشسته سرد،

یک شاخه

          در سیاهی جنگل

                        به سوی نور

فریاد می کشد.

 

پی نوشت بی ربط: با این توصیفاتی که از جناب شاملو شنیده ایم احتمالا پوستمان را می کند اگر می دید شعرش  دعای ماه رمضان ماست، شاید هم نمی کند کسی چه می داند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 20:42  توسط آزاده 

حالا ببین این را کی گفتم روزی می‌آید که دلت برای این روزهای تاریک تنگ می‌شود.  برای روزهایی که به زور سرت را بالای آب نگه می‌داشتی، برای روزهایی که حرمت تن و روحت را می‌شکستند اما نمی‌توانستند امیدت را بکشند.  برای روزهایی که چیزی بود به خاطرش بجنگی تا آخرین نفس.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:41  توسط آزاده 

                                                                                                                                                                                 

  و دیگر عزیزان دربندمان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:56  توسط آزاده 

راضیه در پانزده سالی ازدواج کرد، نه ببخشید باید این طور بنویسم، راضیه را در پانزده سالگی شوهر دادند.

راضیه شوهرش را به علت رفتارهای نادرستش کشته، آن هم وقتی باردار بوده است.

اصلا مهم نیست این رفتارهای نادرست چه بوده‌اند اصلا نادرست بوده‌اند یا نه

اصلا مهم نیست راضیه قاتل است یا قربانی و از این حرفها.

مهم این است که خانواده مقتول شرط گذاشته‌اند حاضرند از جان او بگذرند اگر بپذیرد با برادر همسرش ازدواج کند و فرزندش، که دختر هم هست، حق تحصیل نداشته باشد.

خوب فکر نمی‌کنم لازم باشد دیگر چیزی را توضیح بدهم، یا نظر خودم را اینجا بنویسم.  فقط آخر داستان را می‌نویسم راضیه که خود بی‌سواد است گفت شرط دوم را نمی پذیرد حتا اگر اعدامش کنند.

منبع خبر: روزنامه اعتماد در تاریخ 26 مرداد 88

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط آزاده 

 

برای تو و خویش،دوست من، مردی آرزو می کنم فاقد همسر و هرگونه دوست دختر خفی و جلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:38  توسط آزاده