تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

در یادداشت قبلی ام نوشتم از نوشتن کاری برنمی آید انگار، اما انگار از پول هنوز خیلی کارها برمی آید. 

به محمد مصطفایی کمک کنیم.

دویست میلیون تومن یعنی فقط دوهزارتا تا صدهزارتومنی، زیاده؟ خوب چهارهزارتا پنجاه هزارتومنی. 

من که فکر می کنم ما بی شماریم و این بچه ها زنده می مانند.


هرچند فقط این بچه ها نیستند که هم اکنون نیازمند یاری سبزمان هستند اینجا هم زنی هست که خوب بچه نیست اما آدم داستانش را که می شنود می بیند هرگز بچه نبوده است.


پی نوشت بی ربط: با تشکر از معلم ریاضی سرکار خانم شین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:48  توسط آزاده  | 

دو تا بچه دو تا بچه روی بچه تاکید می‌کنم باهم دعوا می‌کنند یکی با چاقو یکی با شیشه به هم حمله می‌کنند و یکی می‌زنه اون یکی می‌میره، می‌تونست برعکس باشه.  دو تا بچه نمی‌خواستند قتل کنند می‌خواستند دعوا کنند دو تا بچه.  بعد دو تا آدم بزرگ صبح زود قبل آفتاب می‌روند می‌ایستند جلو چوبه دار بعد اون بچه که خوب حالا انقدر بزرگ شده که بشه مجازاتی که برای خفاش شب و سعید حنایی در نظر گرفته شد برایش اعمال بشه، می‌افته به پایشون و می‌گه "منو نکشین منو نکشین" همون بچه ببخشید بچه نه چون حالا دیگه بزرگ شده چند دقیقه بعد معلق تو زمین و آسمون می‌رقصه.  دو تا آدم بزرگ می‌رن خونه‌شون شاید به خودشون می‌گن خون بچه‌شون پامال نشده شاید هم یه چیز دیگه می‌گن، شاید هم یه چیزی از رو دوششون برداشته شده شاید هم برنداشته شده، هیچ‌کدوم از اینا رو نمی‌دونم من فقط می‌دونم چهار سال پیش دو تا بچه داشتیم که حالا دیگه هیچکدومشون رو نداریم.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: گاهی فکر می‌کنم تنها کاری که از من برمیاد نوشتنه و از نوشتن هیچ کاری برنمیاد. 

بگو این‌طور نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:2  توسط آزاده  | 

غیراز اینکه چنان شبیه مرحوم دایی ام بود که همان لحظه اول قبل از اینکه دهان باز کند اشک مرا درآورد

غیراز اینکه چنان لحن نرم و آرام بخشی داشت که آدم دلش می خواست یه بزه ای مرتکب شود ایشان بیاید وکیلش شود

غیراز اینکه حرف رفیق ما را زد و ما کلی دلمان تنگ شد یهویی

غیر از اینکه انقدر حرفهای خوب خوب و قشنگ قشنگ زد که آدم باید از رویش مشق بنویسد هر شب

در مورد دختر از دست رفته اش یک جمله گفت که غریب بود نمی دانم چه بود.

گفت: زیبایی اش جان را روشن می کرد، به خرد آدم می افزود. 

به جان خودم این جمله از آن آیه هاست که سجده واجب دارد.



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:29  توسط آزاده 

 

اینجا باران می‌آید و من دلم می‌خواهد نماز بخوانم، خدا باید بداند هنوز به او ایمان دارم و گرنه نومید می‌شود.

روز تاریکی‌ست، ساعت ده صبح ناچار شدم چراغ روشن کنم.  نور؟ من می‌گویم هیچ تو بشنو شب‌تابی تنها در عمق سیاهی چاهی بی ته تا کجا تنهاست.

تنها هستم من.  تو از مرزهای تنم گریخته‌ای، و من در مرزهای تنم مانده‌ام که در روزهای تاریک چراغی روشن کنم مبادا نور از یاد تن برود. 

غیر از روشن کردن چراغ در هاون آب می‌کوبم، گیسوی باد می‌بافم، خسته که می‌شوم بر ایوان می‌نشینم و به صداهای آواره در هوا گوش می‌دهم:

"نمی‌دونم.  بچه رو از مدرسه میاری؟ آخ.  بله بله چشم.  پدر سگ مادر قحبه.  باید.  تو حق نداشتی.  چقدر دوستم داری؟  به سلامت..." 

بعضی روزها هم که بیکارم می‌روم به خیابانی که تو را به من بر نمی‌گرداند و با مژگانم برگهای خشک افتاده بر پیاده‌رو را جارو می‌زنم که کاری کرده باشم.

گاهی هم اختیارم را می‌دهم دست کلمات.

کلمات من دلتنگند، کلمات من بی‌تابند.  کلمات من هی می‌شوند شکل متنی که نمی‌شود نشان کسی داد، کلمات من به سرشان زده، می‌خواهند لخت شوند پیش چشم همه.  می‌خواهند بشوند شکل بغلم کن.  کلماتم را پنهان می‌کنم، دستشان را محکم می‌گیرم، کلمات من آب می‌شوند که ازلا به لای انگشتان بسته‌ام بگریزند، کلمات من پرنده می‌شوند که بیایند دور سر تو بچرخند و بشوند شکل متنی که نمی‌شود نشان کسی داد.

کلمات من نمی‌فهمند تو هرگز نبوده‌ای،‌ کلمات من نمی فهمند تو از آنها خلق شده‌ای.

کلمات من معتقدند آنچه خلق کرده‌اند وجود دارد، نبودنش به اندازه بودنش وجود دارد.

گاهی حرف کلماتم را باور می‌کنم و آزادشان می‌گذارم، می‌روند می‌نشینند روی تاب موهایم، که تاب بخورند، گاهی از خم سینه‌هایم سر می‌خورند پایین و از خوشی جیغ می‌کشند.  کلمه‌اند دیگر، دلشان به همین چیزها خوش است.  به سرم زده چنین وقتهایی روی مقوای بزرگی بنویسم هم‌اکنون قادر به پاسخگویی به شما نمی‌باشم، کلمات من مشغول بازیند. 

گاهی هم من، کلماتم و نور چراغ می‌رویم می‌ایستیم در وسط میدان اعدام درختان، می‌بینیم آنجا نیستی خوشحال می‌شویم همه با هم تا خانه لی لی می‌کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:58  توسط آزاده 

 

 

رقص کوچولو

آن تیلور

برقص کوچولوی من برقص

مامانت اینجاست از هیچی نترس

بپر بیر و جیغ بزن، بپر بپر و جیغ بزن

برقص برقص کوچولوی من

بپر روی پشت‌بوم، بپر زمین از رو بوم

بیا جلو برو عقب هی بچرخ هی بچرخ

با آواز مامانت برقص کوچولوی من

با آواز شادِ دینگ دینگادینگ دینگ

برقص برقص کوچولوی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:57  توسط آزاده 



نقاشها همیشه تصویر زنی را کشیده‌اند

که تن می‌شوید یا شانه بر موهایش می‌کشد

و آنجا در کنار او آینه‌ای است.

و تو آن‌جایی، نشسته در وان حمام، پشتت را خم کرده‌ای.

آپارتمان سرد است،

همیشه در زمستان سرد است.

اما تو موهایت را شانه می‌زنی

و برای خودت آواز می‌خوانی.

گمانم یک لحظه‌ دیدم

آن‌چه نقاشها دیده‌اند:

زنی نیمی دل باخته به خود

نیمی دل باخته به جهان.


جان یائو

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:54  توسط آزاده 


باز پاييز مي رسد. پاييز فصل من است و فصل خيلي هاي ديگر. در پاييز غم و شادي اگر باشد، عميق است، عميق تر است. پاييز فصل عاشقي هاست؛ فصل عاشقيت است، يعني بود، قديم ها، نه خيلي قديم که تا همين چند سال قبل که با اغماض مي شد تصور کرد هر چيز سر جاي خودش است. پاييز فصل من بود. اما اين اواخر همه چيز قر و قاطي شده بود. گيج و مبهوت مانده بودم که چي مال من است، و اصلاً کو سهم من. و حالا همه تلاشم اين است که مقهور اين گيجي و ماتي نشوم. مي نويسم، گيرم نه به دليل و انگيزه يي که هميشه براي نوشتن داشتم. مي نويسم تا تسليم اين يأس و بهت نشوم. مي نويسم تا دوباره پاييزم را تصاحب کنم. مي نويسم تا در پاييز گîرد ياد و خاطره را از روي عاشقيت و خيلي چيزهاي ديگر بزدايم.


حالا هملت من سؤال این است

 اگر این همه مرد هست که دلش تنگ می‌شود، اگر این همه زن هست که دلش تنگ می‌شود چرا آدم تنهاست این همه؟

من می‌دانم همه‌اش تقصیر پاییز و کتاب فارسی کلاس اول است که یک داس داد دست مرد و یک اسب گذاشت زیر پایش و برای من پیغام فرستاد "آن مرد در باران رفت" 

چرا اما باران اینجا در جایی که من زن بودم نمی‌بارید، چرا باران فقط بر سر مرد و داس و اسب می‌بارید، نشان به آن نشان که هیچ کلمه‌ای از من خیس نبود.

راستی تو بگو چرا اینجا سرد است و عقل از من فرار می‌کند؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:3  توسط آزاده