آقای سایت شاملو با من تماس گرفتند و گفتند دختر جان انقدر غر نزن مشکل فیلم را حل کردم.
من هم گفتم چشم اما همچنان به غر زدن ادامه دادم لاجرم ایشان قبول زحمت فرموده اصلا فایل را چون هلو برو تو گلو آماده نمودند که نه تنها میشود تماشا کرد که میشود دانلود هم کرد.
حالا دیگه هر کی نبینه بدجور از کیسهاش رفته.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:56  توسط آزاده
|
رو سایت شاملو یه فیلم کوتاه هست: آیدا زندگی خودش و شاملو رو روایت میکنه.
حتما ببین.
البت بگم که وبسایت اصلی که فیلم روش بارگزاری شده فیلتره و من ناچار شدم به خاطر قطع شدن مدام آلترای عزیز بدون اغراق بیشتر از بیست بار تلاش کنم تا بتونم فیلم رو کامل ببینم اما میارزید.
پینوشت بیربط: دلتنگم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:13  توسط آزاده
|
خدا میداند از آن روز جمعه تا حالا چند بار خیال برم داشته همه چیز تمام شده، اولین بار همان جمعه ساعت 11 شب که بعضی سایتها اعلام کردند رییسجمهور کیست و فائق زنگ زده بود که بگوید در حسینیه ارشاد هنوز دارند رای میگیرند که.
فرداش، روزی که در گیجی و بهت و خوابزدگی گذشت.
فرداش که برویم و نرویم و چه کنیم شروع شد.
فرداش، تمام راه از انقلاب تا آزادی که من خیال میکردم آب در هاون میکوبیم که در میدان سبزها را دیدم قبل از اینکه سرخ شوند.
و از همه بدتر جمعه که آمدند و گفتند ما بازی نیستیم آنچه ما میخواهیم مهم نیست و باید تمامش کنیم.
من باور نداشتم این همه راه برویم و کم نیاوریم و خداییش کدامتان اول فروردین هشتاد و هشت به خیالش می رسید این؟
که برود نماز جمعه، که برود روز قدس، که خون ببیند و غش نکند که بایستد جلوی باتوم و فریاد بزند "بزن بزن می خوام دنیا ببینه." که برسد به جایی که گاز اشک آور هم اشکش را درنیاورد. از همه مهمتر کدام یک از شما مردش را چادر و چارقد به سر تصور کرده بود؟
این طور شد که باورم شد بی شماریم و ما یک شبه سبز نشدیم که یک شبه زرد شویم و ما پیروز می شیم یه روز.
امشب هم آمدهام اینجا بیانیهام را صادر کنم و بگویم بزنید ببرید بکشید اصلا بیایید آقایانمان را هم بگیرید، ما سبزتر خواهیم شد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:4  توسط آزاده
|
آقا خانوم یعنی به خدا از آن روزی که سر واژه فمینیست دعوا به پا شد در وبلاگستان من هی میروم میکوبم تو دهن خودم که هیچی نگم، حتا وقتی تو جلسه دوشنبه اون مثلا آقا گفت فمنیستها به مردها ضرر نمیزنند فمنیستها به خودشون ضرر میزنن، من دهنم را حتا باز هم کردم که بگویمش زرشک بعد اما گفتم ولش، این همون آدمیه که میگفت فرشچیان نقاشی بلد نیست.بذار اون اینطوری توجه جلب کنه منم جیغ میکشم موسوی رهنورد تساوی زن و مرد.ببینیم کدوم به کجا میرسیم.
امروز هم ماهیچی نگفتیم سر ماجرای مجید خان توکلی درست به همین دلیل، حالا آمدیم چرخی در وبلاگستان زدیم و دیدیم جای آن دارد که از این همه واکنش آگاهانه و فراجنسیتی بلاگران جان بر کف همیشه در صحنه کمال تشکر را به جا آوریم و بگوییم از اینجاست که میگم این تو بمیری با همه توبمیریهای تاریخ این مملکت فرق داره و بله بله آن تجربه تاریخی یادم هست وبلاگستان نمونه آماری مناسبی از جامعه ایرانی نیست اما مشت که نمونه خروار هست و با یه گل بهار نمیشه آره اما نوید بهار که میشه و مگه نه اینکه سبز یعنی استقامت تا بهار و از این حرفها.
پینوشت بیربط: همه اینها را گفتم اما نکند یک لحظه خیال کنی اصل ماجرا یادم رفته است که حداقل دویست نفر را در این دو روز گرفتند و آنها فارغ از لباسی که به تن داشتند حالا جاییاند که نباید باشند، و چقدر آدم دلنگرانشان هستند.
و تازه اقا بعد از این همه بگیر و بزن و بکش و آن فعل دیگر میفرمایند دیگر اغماض نمیکنیم.
فکر کنم منظورش این است که همان جا در محل میگیریم و میزنیم و آن فعل دیگر و می کشیم و بعد هم میخوریم فقط برای اینکه این درست که ما مسئولان این مملکتیم اما هیچ لزومی نمیبینیم به شما توضیح دهیم رای شما چه شد؟ اصلا ما برای همین مسئول مملکت هستیم که به هیچ سوالی پاسخ ندهیم.
خلاصه کنم مشترک مورد نظردر دسترس نمیباشد اما این دلیل نمی شود شما قبض تلفنت را نپردازی.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:54  توسط آزاده
|
شما را دعوت میکنم به خواندن شعر بلند"شبی با هملت" هولان، نه برای اینکه در یک سال گذشته شاهد بودهام که محسن عمادی چگونه این شعر را چون جنینی در بطن خود پرورد، نه برای مقدمه راهگشایش برای خوانش این شعر دشوار، بلکه برای لمس امیدی که همیشه آن روی نومیدی بوده است.
در یادداشت قبلیام نوشتم کجاست جادوی کلمات که بشوند شکل امید و دعای من باز به شکل شعری مستجاب شد.
خواندن این شعر یک باید بزرگ است که به شکل خواهشی عاشقانه بیان میشود.
و این بخش محبوب من در این شعر است:
حتی اگر خدایی نباشد، اگر روح انسانی وجود نداشته باشد
اگر روح باشد و فانی باشد
اگر رستاخیزی نباشد
حتی اگر هیچ چیز نباشد، واقعا هیچ چیز
سهم من و تو در این کمدی
فقط می تواند غمخوارگی باشد،
غمخوارگی برای حیات
که تنفس است و تشنگی و گرسنگی
و هم آغوشی و بیماری و رنج...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 0:47  توسط آزاده
|
پونو از من میپرسد "ما باید چی کار کنیم؟" هربار که در ماشینش مینشینم همین سوال را میپرسد و من جواب این سوال را نمیدانم.یک مشت حرف شبیه باد هوا تحویلش میدهم، باز میپرسد بابا مردم در زمان دیکتاتوری فرانکو چی کار میکردند؟یا زمان پینوشه؟یا هر خر دیگهای؟عاشق نمیشدن؟ عروسی نمیکردن؟ نمیخندیدن؟ همهاش نشسته بودن غصه میخوردن؟جواب میدهم مگه تو سور بز رو نخوندی؟خوانده، اما باز میپرسد ما باید چه کار کنیم، یعنی منظورم خودمم، ما باید چی کار کنیم؟
ساکت میشوم مثل باد که حرف نمیزند حتا وقتی شیون میکند.شاکی میشود" یه چیزی بگو، حرف بزن، بهم بخند، اینطوری سختتر میشه همه چیز. دیگه نمیشه تحمل کرد."
2.
روز دوشنبه نهم آذر، پیمان عارف دانشجوی زندانی و محروم از تحصیل که از 30 خرداد در زندان اوین به سر میبرد، با سمیرا جمشیدی ازدواج کرد.شیخ مهدی کروبی این دو را به عقد هم درآورد.این مراسم به دلیل عدم امکان تماس بیش از یک دقیقه از زندان اوین چندین بار متوقف شد اما درنهایت با تماسهای پیاپی و قرائت خطبه و پاسخ زوجین این ازدواج به صورت غیابی صورت گرفت.
روزنامه اعتماد شنبه 14 آذرماه 1388
3.
دارم خوابت را میبینم، بیدار میشوم، دوباره میخوابم و باز تو در خوابم هستی، سعی میکنم جایی بین خواب و بیداری بمانم، که بتوانم بیشتر نگهت دارم، خوابم میبرد و تو انگار از جایی بلند پرت میشوی و من باز نمیتوانم نگهت دارم، از خواب میپرم و تو هیچجا نیستی دیگر نه در خواب و نه در بیداریم.شب تاریک است و آدم در تاریکی انگار تنهاتر است و بیشتر میترسد و فکر میکند نمیتواند از پسش برنمیآید اصلا نمیخواهد.
من دیگر بازی نمیکنم.
آدمی که منم میدانم صبح که بشود میبینم باز هم از پسش برمیآیم و تا آخرش هستم.
4.
س دلش گرفته است میگوید کسی به او گفته، نمی دانم چه، چیزی شبیه اینکه آنکه باتوم نخورده حق حرف زدن ندارد.و بغض میکند و من دلم میخواهد بروم زیر آن گلوی تپل را همانجایی که حالا بغض هست ببوسم.به دستبند هنوز سبزش نگاه میکنم و میگویم اگر آدم باشد و خودش خورده باشد هرگز این حرف را نمیزند.
میگوید آخه هنوز اتفاقی نیافتاده که اینها مثل اونا خودی و غیرخودی میکنند.
فراموشی، خشم کور، نومیدی، اینها ست که ما را به زانو درمیآورد نه باتوم و اشکآور و ... و نه حتی ترس.
5.
از کلمهها خستهام، شاکیام که نجاتم نمی دهند، جادو نمیکنند.باید بشود با کلمهها شکل امید را ساخت، باید راهی باشد...
من هیچی نمیدانم به خدا جز اینکه امید ما را زنده نگه میدارد و این ماییم که امید را زنده نگه میداریم.این تنها چیزی است که به ذهنم میآید، این تنها کاری است که از همه برمیآید.
6.
پینوشتبیربط: امشب که حتا جان شعر هم نیست، دلم مانیا و کیک و موشولینا و عرقعسل خسرونشان میخواد.
7.
آره آره آره من به سبزها امیدوارم. من به ما امیدوارم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 1:0  توسط آزاده
|
به نظرم اومد تو فقط داری شیطنت میکنی تازه خوشت هم اومده که مچ گرفتی و الان به قول خود جوراب بادبون میکنی و شر میکنی. این ماجرا انقدر کوچیک بود که من اصلا به نظرم نیومد داری دعوا میکنی و من باید یا ساکت بمونم یا طرف تو رو بگیرم که خوب چقدر هم دلم میخواهد حالا از این حرف هم انتقاد کنم که به قول خودت میگذارم برای وقتی که توفان تمام شد.
و بعدش هم گفتم این یه حرفیه که من دارم میزنم در گوشی بین فقط من و تو و ما همیشه اولین منتقدهای هم بودیم و خیال کردم حالا این بار هم مثل همیشه است.
دارم فکر میکنم خوب آزاده حالا یعنی دلت شکست که یه حرفی را یواشکی و فقط به خودش گفتی و او گلایهاش را یواشکی و فقط به خودت نگفت؟ بعد میبینم نه خیلی عزیزتر از این حرفهایی، هرچه گفتی بالای سرم.
من اصلا گرچه مخالف خشونتم اما چشم هر کی را که بگوید بالای چشم تو ابرو با همین ناخنهایی که ندارم درمیآورم، شما فقط آدرس بده.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:22  توسط آزاده
|
قصر زیبا بود و حرم هنوز پر حرمان. از هرچه قفل و حصار که در حرم بود عکس گرفتم.
پنجرهای بود با نردههای یکسره مشبک و طلایی که چشماندازش یکی از منارههای ایاصوفیه بود و درختی سبز، فاصلهشان فقط یک پنجره بود و یک دیوار اما تو فکر کن چند زن ایستاده باشند پای این پنجره و فکر کرده باشند با خودشان "کاش نزدیکتر بودی، کاش این طرف دیوار بودی، طرف من."
دیوارهای قصر پر بود از کاشی های رنگی منقش به گل و بوته شبیه کاشی کاریهای اصفهان، انگار استاد کاشیکار خواسته باشد باغی پر از گلهای سرخ سنگی بسازد، در غیاب باغی که در بیرونی بود و مردانه.
باغ ساکت بود و صمیمی.
فکر کن، تو زن باشی و شب قبل برف باریده باشد، و تو دستت را گذاشتهباشی در جیب پالتوی مردی که همراه توست و او هیچ نگفته باشد، حتا لبخند هم نزده باشد، فقط از چیزی که در هواست همینجوری برای خودت بفهمی دوست دارد تو را و دست تو را؛ و بعد دوتایی ایستاده باشید بیهیچ حرفی و منظره پارک قیطریه را در برف را تماشا کرده باشید.
باغ همین مرد بود.
حالا مرد را بیخیال شو. بیا همینطور که خودت برای خودت سرگردانی، یکهو خیال کنی از این حجرهموزهها و از تماشای تختخواب سلطان حوصلهات سر رفته و جادویی تو را بیرون بکشد، سنگفرشها را ببینی و دلت بخواهد رویشان لیلی کنی، مرد بلند بلوند لپ گلی از تماشای لی لی کردن تو بخندد و تو هم و لبخندهایتان از کنار هم بگذرد.
از آن کوچه باریک سنگفرشی که رد شدی، باد سردی بیاید گیست را بگیرد ببرد سمت منظره بینظیر دریا و تو جایی همانجاها بیهوش شوی از خوشی که چقدر قشنگ بود هم شد حرف برایش.
و چقدر خوشحالم که با تور سفر نکردم و حالا میتوانم هر چقدر دلم خواست بنشینم اینجا و دریا را و مه را و آن دورها کشتیها را و فانوس دریایی دوشیزه را تماشا کنم و یک چیزهای خیسی هی از گوشه چشمهایم بیاید پایین و هی دلم تنگ بشود برای نمی دانم چه. و باد در موهایم بپیچد.
بعد هم برای خودم بزنم زیر آواز و ببینم باغ چه خوشحال شده است و باغ چقدر دلش آواز میخواهد.
"ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟"
پنجشنبه دوباره به قصر رفتم، در واقع نیما را به زور بردم به قصر که دریا را نشانش دهم. وقتی از چیزی خوشم میآید باید حتما با کسی شریک شوم در این خوشی و گرنه عیشم منقص است. و تمام بعد از ظهر را با نیما راه رفتیم، چرت و پرت گفتیم، بلال خوردیم، عکس گرفتیم، به سکوت هم گوش دادیم، دو تا شیرینی گنده خریدیم که برویم خانه و با قهوه بخوریم.
این بهترین پایان جهان بود برای سفر من.
و فردا صبح با صدای کشیده شدن چرخهای چمدان مسافری بر آسفالت خیابان بیدار خواهم شد.
پینوشت بیربط:
- مگه آدم با آبجو مست میشه؟
- خوب، بستگی به آدمش داره
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:5  توسط آزاده
|
(نقل به مضمون و پیوند به اصل مطلب در وبلاگ نگارنده)
راستش اول اصلا شاکی شدم که چرا این مطلب را با هم شریک میشوید در گوگلخوان. بعد از خودم پرسیدم خوب شاید به این حرف اعتقاد دارند، به این حرف اعتقاد دارید؟
بعد فکر کردم ما، خودم را که میگویم که در این شهر بسیار کوچک زندگی میکنم، از شما که در آن شهر بزرگ زندگی میکنید خبر داریم اما شما از ما خبر ندارید. گفتم بیایم بنویسم که اینطور نیست. حالا میخواهم بنویسم چرا فکر میکنم اینطور نیست:
من هرگز آدم سیاسی نبودم هیچوقت هم نمیشوم، تحلیل بلد نیستم، اصلا سواد سیاسی ندارم، این را قبلتر هم گفتهام، نمیدانم در فرهنگ سیاسی جنبش یعنی چه؟ شمایی که میدانی به من بگو، آیا جنبش فقط یعنی برویم به خیابانها و فریاد بزنیم؟ یعنی شاگردان من که از ده روز مانده به انتخابات روی تخته سفیدهای کلاسها مینویسند :سیزده آبان سبز بپوشید" حساب نیستند؟
یا آن یکی شاگردم که وقتی از او میپرسم"what do you like to throw way from your life?" صاف صاف نگاه میکند در چشمهایم و میگوید "AN" حساب نیست؟
یعنی آن زنی که هی راه میرود و میپرسد ما باید چه کنیم ما چه کار کنیم و اخبار و یادداشتهای سبز پرینت میگیرد به تعداد زیاد و کاغذها را میاندازد در خانه مردم همین شهر کوچک حساب نیست؟
یعنی آن یکی که یک دستبند سبز انداخته به دستش و هیچجور آن را از خودش جدا نمیکند حساب نیست؟
یعنی اصلا یکی به من بگوید چطور شد که ما سبز شدیم؟ مطمئنم اینطور نبود که شب بخوابیم و صبح سبز بیدار شویم. ما خیلی وقت بود سبز بودیم و خودمان نمیدانستیم. ما خیلی وقت است که در این راهیم، چه تو که اهل آن شهر بزرگی چه منها که اینجاییم چه آنها که با ما هستند اما دور از کشورند.
جنبش سبز مثل جنبش آزادی زنان میماند وقتی فهمیدی زنی و آزاد نیستی و میخواهی آزاد باشی به یکی از نفرات جنبش تبدیل شدهای و تا وقتی تو هستی فکر تو هست رویای تو هست جنبش زنده است.
از آنجایی که اینجانب در گوگلخوان عضو نیستم، نظر به اینکه آن مطلب در آنجا منتشر شده است، مقتضی است جوابیه بنده در همان محل منتشر شود. پیشاپیش متشکرم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:53  توسط آزاده
|
من دور بودم از جنگ وقتی جنگ
شد.من رنج نکشیدم اندازه کودکان جنوب و غرب و تهران.اینجا شمال سبز است همیشه همه چیز
به وفور بود اگر هم نبود برای من که چند ماه پس از جنگ به دنیا آمدم، کافی بود.
حالا وقتی از رنج جنگ حرف می
زنی من احساس گناه میکنم که در کنار تو نبودهام.
حالا هم، امروز و روز قدس و
نمیدانم چند روز دیگر میآید و من آنجا با تو کنار تو نیستم و من احساس گناه میکنم.
به صفحه تلویزیون نگاه میکنم
به پلیس مملکت که باتومش را به کمر زنی جوان میکوبد و یک ریشو با افتخار از
قهرمانی او تصویربرداری میکند.نگاه میکنم
و درد در ستون فقراتم میپیچد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:59  توسط آزاده
پینوشت: من نمیخواستم از سیزده آبان بنویسم، یعنی فکر کردم خودم که نیستم آنجا در خیابان کنار آدمهایی که دلم پیششان است، پس بهتر است سکوت کنم. بعد اما خواستم این را بنویسم اینجا برای همین.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط آزاده
|
دویست میلیون تومن یعنی فقط دوهزارتا تا صدهزارتومنی، زیاده؟ خوب چهارهزارتا پنجاه هزارتومنی.
من که فکر می کنم ما بی شماریم و این بچه ها زنده می مانند.
هرچند فقط این بچه ها نیستند که هم اکنون نیازمند یاری سبزمان هستند اینجا هم زنی هست که خوب بچه نیست اما آدم داستانش را که می شنود می بیند هرگز بچه نبوده است.
پی نوشت بی ربط: با تشکر از معلم ریاضی سرکار خانم شین
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:48  توسط آزاده
|
دو تا بچه دو تا بچه روی بچه تاکید میکنم باهم دعوا میکنند یکی با چاقو یکی با شیشه به هم حمله میکنند و یکی میزنه اون یکی میمیره، میتونست برعکس باشه.دو تا بچه نمیخواستند قتل کنند میخواستند دعوا کنند دو تا بچه.بعد دو تا آدم بزرگ صبح زود قبل آفتاب میروند میایستند جلو چوبه دار بعد اون بچه که خوب حالا انقدر بزرگ شده که بشه مجازاتی که برای خفاش شب و سعید حنایی در نظر گرفته شد برایش اعمال بشه، میافته به پایشون و میگه "منو نکشین منو نکشین" همون بچه ببخشید بچه نه چون حالا دیگه بزرگ شده چند دقیقه بعد معلق تو زمین و آسمون میرقصه.دو تا آدم بزرگ میرن خونهشون شاید به خودشون میگن خون بچهشون پامال نشده شاید هم یه چیز دیگه میگن، شاید هم یه چیزی از رو دوششون برداشته شده شاید هم برنداشته شده، هیچکدوم از اینا رو نمیدونم من فقط میدونم چهار سال پیش دو تا بچه داشتیم که حالا دیگه هیچکدومشون رو نداریم.
پینوشت بیربط: گاهی فکر میکنم تنها کاری که از من برمیاد نوشتنه و از نوشتن هیچ کاری برنمیاد.
بگو اینطور نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:2  توسط آزاده
|
اینجا باران میآید و من دلم میخواهد نماز بخوانم، خدا باید بداند هنوز به او ایمان دارم و گرنه نومید میشود.
روز تاریکیست، ساعت ده صبح ناچار شدم چراغ روشن کنم. نور؟ من میگویم هیچ تو بشنو شبتابی تنها در عمق سیاهی چاهی بی ته تا کجا تنهاست.
تنها هستم من. تو از مرزهای تنم گریختهای، و من در مرزهای تنم ماندهام که در روزهای تاریک چراغی روشن کنم مبادا نور از یاد تن برود.
غیر از روشن کردن چراغ در هاون آب میکوبم، گیسوی باد میبافم، خسته که میشوم بر ایوان مینشینم و به صداهای آواره در هوا گوش میدهم:
"نمیدونم. بچه رو از مدرسه میاری؟ آخ. بله بله چشم. پدر سگ مادر قحبه. باید. تو حق نداشتی. چقدر دوستم داری؟ به سلامت..."
بعضی روزها هم که بیکارم میروم به خیابانی که تو را به من بر نمیگرداند و با مژگانم برگهای خشک افتاده بر پیادهرو را جارو میزنم که کاری کرده باشم.
گاهی هم اختیارم را میدهم دست کلمات.
کلمات من دلتنگند، کلمات من بیتابند. کلمات من هی میشوند شکل متنی که نمیشود نشان کسی داد، کلمات من به سرشان زده، میخواهند لخت شوند پیش چشم همه. میخواهند بشوند شکل بغلم کن. کلماتم را پنهان میکنم، دستشان را محکم میگیرم، کلمات من آب میشوند که ازلا به لای انگشتان بستهام بگریزند، کلمات من پرنده میشوند که بیایند دور سر تو بچرخند و بشوند شکل متنی که نمیشود نشان کسی داد.
کلمات من نمیفهمند تو هرگز نبودهای، کلمات من نمی فهمند تو از آنها خلق شدهای.
کلمات من معتقدند آنچه خلق کردهاند وجود دارد، نبودنش به اندازه بودنش وجود دارد.
گاهی حرف کلماتم را باور میکنم و آزادشان میگذارم، میروند مینشینند روی تاب موهایم، که تاب بخورند، گاهی از خم سینههایم سر میخورند پایین و از خوشی جیغ میکشند. کلمهاند دیگر، دلشان به همین چیزها خوش است. به سرم زده چنین وقتهایی روی مقوای بزرگی بنویسم هماکنون قادر به پاسخگویی به شما نمیباشم، کلمات من مشغول بازیند.
گاهی هم من، کلماتم و نور چراغ میرویم میایستیم در وسط میدان اعدام درختان، میبینیم آنجا نیستی خوشحال میشویم همه با هم تا خانه لی لی میکنیم.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:58  توسط آزاده