در اثبات پریشانحالی ما همین بس که آن آدم مزاحم، عطف به این پست، روز یک شنبه یک چیزی برای ما نوشته که باید فیالفور پاسخی دریافت میکرد که نکرد.
چرا نکرد؟
اول اینکه ایشان انقدر این کار را تکرار کرده و ماجرا چنان لوث شده که بیشتر خندهدار شده تا آزاردهنده و گریهدار
دوم اینکه انقدر فشار درونی و بیرونی بر روی اینجانب هست که احساس میکنم که دچار فلج حواسی شدم انگار، خواب رفتگی احساس. راستش را بخواهید اصلا حال ندارم که بزنم چشم کسی را دربیاورم.
ولی خوب میدانید همین وسط مسطهاست که آدم میفهمد آنهایی که واقعا دوستت دارند چه کسانی هستند، تو دوستم داری که میگویی چی کار کنم خوب شی؟ و انقدر برای من و خواستهها و احساسم ارزش قائل میشوی که گاهی بدجوری شرمکش میشویم ما از دستت،
یا این جناب مستطاب مزاحمت که شونصد و پونصد و هفتصد بار، بلکم بیشتر، بهش گفتم آقاجان نکن نکن نکن من به شما هیچ علاقهای ندارم و هیچ یعنی اصلا، روی اعصاب من نباش ما را به خیر شما امید نیست شر مرسان مرسان مرسان مرسان.
و آنوقت او چه کرده دقیقا همان کاری را می کند که خواستهام نکند. و این حتما از نظر ایشان یعنی دوست داشتن دیگر. آزار دادن برای ایشان یعنش دوست داشتن، به هیچ حساب کردن تو و احساس و عقیدهات برای ایشان یعنی دوست داشتن، توهین به خانوادهات برای ایشان یعنی دوست داشتن.
فکر میکنم ایشان از این کار لذت میبرد، از آزار دادن من.
این درست که جدا دیگر خزعبلاتش مرا عصبانی نمیکند و این درست که جدا حوصله این مسخرهبازیها را ندارم اما خوب بهرحال هنوز انقدر هم نمردهام که بگذارم کسی خیال کند دارد اعصاب مرا خرد می کن. پس کامنتدانی را تعطیل کردم. از دوستی خواستم تنظیمات وبلاگ را طوری تغییر دهد که امکان ثبت نظر، خصوصی یا عمومی وجود نداشته باشد. دوست جان میگفت به نظر میرسد نظر ثبت شده است اما تو چیزی نمیبینی. من هم گفتم ای قربانت بروم همین خوب است اینطوری شد که ما راحت شدیم.
البت دلمان برای حرفهای قشنگ دوستان تنگ میرود اما مطمئنم همه مرا درک میکنید و عذرخواهی مرا میپذیرید دیگر دنیا اینطوری است دیگر.
دوست جانی که تنظیمات وبلاگ را برایم تغییر داد حرف قشنگی زد، میگفت رفتار این آدم خیلی برایش جالب است. در روزهایی که همسنو سالهایش برای ذرهای آزادی جان میدهند و زندان میروند این آدم مثل ریس دولت خیال میکند باید تعیین کننده خواستهها و حتا احساسات یک آدم دیگر باشد و نه نمیفهمد و بعد گفت تا وقتی این آدمها اینطور فکر میکنند و برای هیچ کس جز خودشان حق انتخاب قائل نیستند اوضاع همینطور میماند.
من دوست جان را دلداری دادم و گفتم ما مبارزه میکنیم، کم نمیآوریم، در مرحله اول درست همان طور که تلویوزیون دولتی را خاموش کردهایم و به دروغها و مزخرفاتش گوش نمیدهیم رسانه این آدم مزاحم را هم تعطیل میکنیم. در مراحل بعدی میشود روی چوب گلف بابای نیما و آزادمهر حساب کرد که میگفت او را با یک ضربه به دو قسمت کاملا مساوی تقسیم میکند.
و در اینجا بود که دوست جان خندید و مطرح کرد از او به دادگاه لاهه شکایت کنیم چون این کارش کم از جنایات جنگی نیست.
در اینجا بود که من خندیدم و گفتم من مراعات اعصاب خودم و خانوادهام را میکنم وگرنه شکایت کمترین کاری است که می شود کرد.
در اینجا بود که من و دوست جان هر دو خندیدیم و خلاصه در حین مراسم تودیع کامنتدانی خیلی خوش گذشت و جای شما خالی بود.