تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

آن لحظه های کشدار که منتظری عزیزت از خیابان برگردد...

و تو که هنوز منتظری

هرگز فراموش نمی کنم

هرگز فراموشت نمی کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط آزاده 

 

باد که می پیچه تو سبز برگها، نمی دونم چرا صدای آب می شنوم صدای دریا، و نمی دونم اگه آب اگه دریا چرا دلم می خواد سر بذارم به بیابون، به صحرا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط آزاده 

 

خدایا تو خوبی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط آزاده 

 

خب من ...

اصلا هیچی، فراموش کن. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:30  توسط آزاده 

 

من اگر دیکتاتور بودم نومیدی را برای سبزها ممنوع اعلام می کردم و به هر سبزی که نومید می شد برای تنبیه یک درکونی خیلی محکم می زدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط آزاده 

 

روزی که نزدیک است من و خانه هم آزاد می شویم، خانه به خانه و تو به من بازمی گردی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط آزاده 

 

کاش لال بمیرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط آزاده 

 

 

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی؟ گفتم که همین خواهم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:22  توسط آزاده 

 

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط آزاده 

 

برای نیمای نازنین که کاش دیرتر برود

 

 

شیرین ترین آواز کوچک جهان

 

تو راه خودت رو برو

منم راه خودت رو می رم.

 

لئوناردو کوهن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:34  توسط آزاده 


 

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند


فروغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:38  توسط آزاده 

 

خداوندا جان فاخته کوچک خود را به جانور وحشی مسپار.

فکر کنم مال عهد عتیق باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط آزاده 

 

می گویند یک بند از بیانیه را بگذار اینجا.  من این قسمتش را دوست دارم:

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف، آزاده و آگاه ایران

 

 

پی نوشت: من ابطحی را مسخره و مضحکه نمی کنم شما چطور؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:11  توسط آزاده 

 

کسی، که دلم می‌خواهد مرد باشد، در این نزدیکی سه تار می‌زند.  خوب نمی زند، انگار تازه دارد یاد می‌گیرد، گاهی مکثی می‌کند، و گاهی غلط می‌زند اما همین هم خوب است سازی ‌ست سه تار، صدایی دارد سه تار، به گمانم کاسه‌اش را حتا اگر بکوبی به سر من باز هم صدایی داشته باشد سه تار.

تا به کی پریشان تا به کی گرفتار

یا مده مرا وعده وفا یا ز خود نگه دار

 

فاخته‌ای هم هست، او هم می‌خواند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط آزاده 

 

به کدامین دعات خواهم یافت

تا روم آن دعا بیاموزم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط آزاده 

 

دنیایم دیروز مهمان من بود.

مدتها بود از این گپ و گفتهای پر شیطنت دخترکانه نداشتم، از این گپ و گفتها که از هر دری حرف می زنید و پشت سر پسرها صفحه می گذارید و هر هر می خندید و به روی خودتان نمی آورید آن غم عمیق زنانه را که توی دلتان قل قل می کند.

از تمدن حرف زدیم، من و دنیا زیاد از تمدن حرف زدیم.  بحالا شما فکر می کنید ما از تمدن حرف زدیم اما ما از تمدن حرف نزدیم از تمدن حرف زدیم.

بعد هم تصمیم گرفتیم سال دیگر تابستان برویم جشنواره تابستانی ادینبورگ در اسکاتلند.  گفتم پولهایش را جمع کند گفت کدام پول؟  گفتم آره منم.

بعد قرار شد من بیایم اینجا دعا کنم کسی پیدا شود ما دو تا را بفرستد ادینبورگ، قرار شد آگهی کنیم برای جذب اسپانسر.

و من گفتم اسپانسر مگر خر است که ما را بفرستد اسکاتلند؟  دنیا تاکید کرد خر نه مهربان او مهربان است.

بعد با هم نشستیم فکر کردیم دیدیم به کسی مثل بابا لنگ دراز احتیاج است.

پی نوشت: این یک آگهی است.  توقف بی دلیل هم مانع کسب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:28  توسط آزاده  | 

 

هی چشم می دراندند و می گفتند موهاتو بذار تو، خون شهدا خون شهدا

انقدر که شبها خواب می دیدیم خون شهدا از دندانهایمان می چکد

حالا همین ها که خون شهدا را پرچم کرده بودند، حالا همین ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:10  توسط آزاده 

 

گل زردم، 

همه دردم

ز جفايت شكوه نكردم

تو بيا تا دور تــــو گردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:34  توسط آزاده 

 

کلمه کلمه است دلم این روزها.  می آیم که بنویسمشان می‌بینم که نیستند. انگار از سرانگشتم واژه می‌چکد مثل باران بر کف دست و تب دارم من، داغم من، آنقدر که قطره‌ها ذوب می‌شوند بخار می شوند و باز به آسمان برمی‌گردند تا بر سرم ببارند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:37  توسط آزاده 

 

وقاحت علیه قساوت

 خوب من نمی‌دانم چطور باید بنویسم می‌خواهم چه بگویم.  چطور بگویم که نه قسی باشد و نه وقیح.  خدا کند نشود از آم متنهای پریشان خودم هم از آن سر در نمی‌آورم. 

اتفاقات ترسناکی افتاده است.  همه یا از آن حرف می زنیم یا به آن فکر می‌کنیم.  بعضی‌ها دارند سعی می‌کنند این اتفاقات ترسناک را به زور طنز به خوردمان بدهند، کمک کنند باتوم و شیشه نوشابه را هضم کنیم.  آنها آدمهای شجاعی هستند من تحسین‌شان می‌کنم.

اما این وسط گاهی هم می‌ترسم، حس می‌کنم این طنز گاهی تبدیل می‌شود به وقاحت، گاهی طعنه می‌زند به جوکهای مستهجنی که خنده‌دار نیستند و خنده ما در برابرشان صرفا واکنشی است از سر اینکه نمی دانیم باید چه کنیم.

از آن هم بدتر این وقاحت دارد می‌شود سپر ما، می‌خندیم که ترس را عقب برانیم، به جای اینکه با آن رو به رو شویم.  به جای اینکه  ببینم می‌ترسم و از این خط جلوتر نمی‌آیم یا نمی‌ترسم و باز هم جلوتر می‌روم، پشت این سپر پنهان می‌شوم و ادای آدمی را درمی‌آورم که نیستم.  

از آن هم بدتر این وقاحت دارد می‌شود روزمرگی، یعنی دارد عادی می‌شود، قبح‌اش می‌ریزد، مثل متلک، مثل دستی که در شلوغی خیابان به خصوصی‌ترین بخش تنت کشیده می‌شود.  و کسی به روی خودش نمی‌آورد.

نمی‌دانم شاید هم من زیادی حساسیت نشان می‌دهم.  کمی هم به خاطر حرفهای دیروز توست.  آدم همیشه فکر می‌کند اتفاق از او دور است.  بعد می‌بینی نه چقدر نزدیک بوده است، از کنار تو گذشته و صاف خورده وسط پیشانی رفیقت.

و حالا وقتی من غش غش می‌خندم و به آن یکی دوستم می‌گویم شیشه نوشابه‌ خودت رو بیار اینجوری بهداشتی‌تره، و بقیه می‌خندند، آن یکی،‌ آنکه اتفاق از من گذشته و به او رسیده نمی‌خندد یا شاید هم بخندد که ما نفهمیم که خجالت نکشد، که همان‌قدر که مرد بود بماند که همان‌قدر که زن بود باشد.

شاید هم این‌طور نباشد شاید همه‌اش به خاطر این است که من از دیروز تا حالا همه‌اش دارم فکر می‌کنم چطور بردنش، کجا بردنش، چطور برگشت، حالا شبها که می‌خوابد به چه فکر می‌کند.  می‌دانم هر که ماجرا را بشنود فکر می‌کند خدا کند فقط زده باشند، فقط لت و پارشان کرده باشند.

کاش می‌شد به آنها بگوییم سرشان را بالا بگیرند که پیش ما بیشتر از قبل سربلندند.  و حواسمان را جمع کنیم قبل از اینکه بخندیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:37  توسط آزاده 

 

این کتاب آزاد شد.

بیاید روزی که همه کتابها آزاد شوند، آزاد باشند، آن روز انسان آزاد خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:45  توسط آزاده 

 

جسد سرگردانی ست الی الابد آواره در دهلیزهای تاریکی، دژخیمی که روحش را در زیر این خاک دفن کرده است، بی نام بی نشان.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:10  توسط آزاده 

من اینجا در اتاق خودم نشسته ام.  از پنجره باز ساختمان دیوار به دیوارمان صدای نکره مرد را می شنوم که سر بچه داد می کشد زر نزن. 

به نمی دانم که، به در و دیوار شاید می گویم خودش زر نزدن بلد نیست بعد به بچه می گه. 

بعد اوضاع بدتر می شود چون مادر بچه به هواخواهی اش در می آید و داد می زند باز دست رو بچه بلند کردی. باز دست رو بچه بلند کردی.

بعد دعوایشان می شود یکریز زر می زنند، جفتشان.

بچه آن وسط هی فریاد می کشد: دردم نیومد به خدا دردم نیومد.

دروغ می گه، دردش اومده از حالا تا صد سال دیگه هر وقت یه صدای بلند بشنوه باز دردش می آد.

فقط من و تو و خدا می دونیم چقدر از روزهای زندگیش رو قرار این درد تباه کنه خالی کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:32  توسط آزاده 

 

شب

     با گلوی خونین

                        خوانده ست دیرگاه.

دریا

نشسته سرد،

یک شاخه

          در سیاهی جنگل

                        به سوی نور

فریاد می کشد.

 

پی نوشت بی ربط: با این توصیفاتی که از جناب شاملو شنیده ایم احتمالا پوستمان را می کند اگر می دید شعرش  دعای ماه رمضان ماست، شاید هم نمی کند کسی چه می داند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 20:42  توسط آزاده 

حالا ببین این را کی گفتم روزی می‌آید که دلت برای این روزهای تاریک تنگ می‌شود.  برای روزهایی که به زور سرت را بالای آب نگه می‌داشتی، برای روزهایی که حرمت تن و روحت را می‌شکستند اما نمی‌توانستند امیدت را بکشند.  برای روزهایی که چیزی بود به خاطرش بجنگی تا آخرین نفس.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:41  توسط آزاده 

                                                                                                                                                                                 

  و دیگر عزیزان دربندمان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:56  توسط آزاده 

راضیه در پانزده سالی ازدواج کرد، نه ببخشید باید این طور بنویسم، راضیه را در پانزده سالگی شوهر دادند.

راضیه شوهرش را به علت رفتارهای نادرستش کشته، آن هم وقتی باردار بوده است.

اصلا مهم نیست این رفتارهای نادرست چه بوده‌اند اصلا نادرست بوده‌اند یا نه

اصلا مهم نیست راضیه قاتل است یا قربانی و از این حرفها.

مهم این است که خانواده مقتول شرط گذاشته‌اند حاضرند از جان او بگذرند اگر بپذیرد با برادر همسرش ازدواج کند و فرزندش، که دختر هم هست، حق تحصیل نداشته باشد.

خوب فکر نمی‌کنم لازم باشد دیگر چیزی را توضیح بدهم، یا نظر خودم را اینجا بنویسم.  فقط آخر داستان را می‌نویسم راضیه که خود بی‌سواد است گفت شرط دوم را نمی پذیرد حتا اگر اعدامش کنند.

منبع خبر: روزنامه اعتماد در تاریخ 26 مرداد 88

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط آزاده 

 

برای تو و خویش،دوست من، مردی آرزو می کنم فاقد همسر و هرگونه دوست دختر خفی و جلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:38  توسط آزاده 

یکدیگر را می‌آزاریم

بی‌آنکه بخواهیم،

شاید بهتر آن باشد

که دست به دست یکدیگر دهیم

بی‌سخنی.

دستی که گشاده است

می‌برد

می‌‌آورد،

رهنمونت می‌شود

به خانه‌یی که

نور دلچسبش گرمی‌بخش است.

 

مارگوت بیکل: احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:28  توسط آزاده  | 

 

امروز روز جهانی قلب بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:5  توسط آزاده  | 

 

از صبح دارم فاز منفی می‌گیرم.  اصلا الان چند وقته دارم فقط فاز منفی می‌گیرم.  بسه دیگه.  خسته شدم.  جناب کائنات اگه نمی‌تونی یه کم تاییدم کنی انقدر تحقیرم هم نکن.

شعر هفته: اگر نوشم نئی نیشم چرایی، ما را به خیر تو امید نیست چرا زنگ می‌زنی در می‌ری شر مرسان. اوکی؟!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:32  توسط آزاده  | 

شما چه می‌دانید در این جام جهان‌طلب

چند دریای شب‌شکن پنهان است.

شما را از او بیم و

مرا بدو امید بسیار است

که طهورایِ گریه را مگر او درمانِ بی‌سؤال!

 

عاشقانه‌های ابونواس اهوازی/ بازسرایی علی صالحی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:4  توسط آزاده  | 

 ما هیچ، ما سکوت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:55  توسط آزاده  | 

 

ماهی قرمزی بر لب تو دم می‌زند وقتی می‌خندی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:12  توسط آزاده  | 

با مامان رفتم احیا.  انقدر شیطونی کردم و بچه‌ها رو خندوندم می‌خواستند بیرونم کنند. 

این بند از صد بند رو خیلی دوست دارم، این شبها مثل ذکر هی با خودم تکرارش می کنم:

یا نور النور یا منور النور یا خالق النور یا مدبر النور یا مقدر النور یا نور کل نور یا نور بعد کل نور یا نور فوق کل نور یا نو الیس کمثله نور.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:38  توسط آزاده  | 

 

عجیب حال خوشی دارم. آرامِ آرامم.

اوضاعم ظاهراً به همان بدی است که بود اما من خوبم، خوشم.  احساس می‌کنم اتفاقی جادویی دارد برایم می‌افتد، اتفاقی خوش، تا ببینیم و تعریف کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:3  توسط آزاده  | 

 

الا ای غایب حاضر کجایی

به پیش من نه‌ای آخر کجایی

ز تو یک لحظه دل برنگیرم

که من هرگز دل از جان برنگیرم

به هر انگشت در‌گیرم چراغی

ترا می‌جویم از هر دشت و باغی

اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار

و گرنه چون چراغم مرده انگار

 

الهی نامهٔ عطار

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:11  توسط آزاده  | 

 

آگهی استخدام

یک فقره فوق لیسانس مترجمی زبان انگلیسی، جویای کار

محل کار: دیگه هر جا شد

حقوق پیشنهادی:  انقدر که کرایه خونه و خرج شکم و یکی دو جلد کتاب در ماه در بیاد

توضیحات:  نمی روم موسسات زبان درس بدهم، یا کاری پیشنهاد کنید که مرتبط با ترجمه باشد یا اصلا هیچ ربطی به زبان نداشته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:54  توسط آزاده  | 

 

یک ماشین ، دوربین عکاسی و این همه جاده نرفته، اگر پای سفری هم باشد که دیگر نور بر نور است. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:35  توسط آزاده  | 

امروز یه مادر و دختر کوچولو دیدم که اومده بودند دفتر و مداد و از این جور چیزا بخرند.  بعد من یهو دلم خواست منم یه دختر کوچولو داشتم که امسال می رفت مدرسه، بعد با هم می رفتیم براش وسایل مدرسه می‌خریدیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:26  توسط آزاده  | 

 

ایستاده‌ام در صف صندوق، تو را نگاه می‌کنم که آن‌سوتر ایستاده‌ای.  فقط دو سه روز ندیدمت اما به نظرم می‌آید چقدر پیر شده‌ای.  کمرنگ شده‌ای.  خانم مسئول صندوق صدایم می‌کند، نگاهم را از تو می‌گیرم و پول را می‌دهم دستش.  دوباره برمی‌گردم سمت تو، نیستی.  انگار ناگهان محو شده‌ باشی. دلم یکهو می‌ریزد، هول می‌کنم، مثل دختر کوچکی که مادرش را گم کرده باشد بعد دوباره می‌بینمت، به من می‌خندی.  می‌آیم سمت تو و محکم دستت را می‌گیرم.  دلم می‌خواهد بزنم زیر گریه، مثل دختر بچه‌ای که مادرش را پیدا کرده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط آزاده  | 

 

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغها و نشانه ها را

در ظلمات‌مان

ببیند.

گوشی

که صداها و شناسه‌ها را

در بیهوشی‌مان بشنود

 

برای تو و خویش، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

 

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آنچه در بندمان کشیده

سخن گوییم.

 

مارگوت بیکل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط آزاده  | 

 

خسته‌ام.  همان‌قدر که امروز را دوست داشتم.  عاشق این خستگی هستم.  خستگی پس از یک روز زندگی.  چقدر آدم نازنین دارد این جهان. چقدر خوش به حالم بود امروز.

راستی قرص ماه را دیدی چه نقره می‌پاشید امشب؟  می‌دانی ماه فقط برای ما که سرمان را بالا می‌گیریم و تماشایش می‌کنیم زیباست.  یادم باشد هر بار که ماه را دیدم به صدای بلند بگویم ماه، ماه زیبا، که خوشحال شود.  یادم باشد آنجا آن بالا آیینه نیست، یادم باشد من آیینهٔ ماه‌ام.

شب بخیر.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:14  توسط آزاده  | 

 

بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

من که به دریاش زدم، تا چه کنی با دل من

تخته و ورطه همه تو، راز نیستان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم

رمز می‌ستان همه تو، راز نیستان همه تو

همتی ای دوست که این دانه ز خود سربکشد

ای همه خورشید تو و خاک تو باران همه تو

شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی

جاذبهٔ شعر تو و گوهر عرفان همه تو

تا به کجایم بری ای جذبهٔ خون، ذوق جنون

سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو

 

حسین منزوی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط آزاده  | 

 

حتی اگر خدایی نباشد، اگر روح انسانی وجود نداشته‌باشد
اگر روح باشد و فانی باشد
اگر رستاخیزی نباشد
حتی اگر هیچ‌چیزی  هستی نداشته‌باشد، واقعا هیچ چیز
سهم من و تو در این کمدی
فقط می‌تواند غمخوارگی باشد،
غمخوارگی برای حیات
که تنفس است و تشنگی و گرسنگی
و هم‌بستری و بیماری و رنج...

به اتفاقی بودن اتفاقات باور ندارم، حالا هرچقدر که می‌خواهد عجیب و باور نکردنی باشد.  اگر شب می‌خوابی و صبح بیدار می‌شوی و می‌بینی کسی که نمی‌شناسی در کنارت نشسته و به تو سلام می‌کند، انگار از دل شب همراه صبح به دنیا آمده باشد، این اتفاق است اما اتفاقی نیست، مثل تو.

خواسته یا نا‌خواسته، درست یا غلط، یا هرچه، من صبحی از خواب بیدار شدم و دیدم تو با کلیدی در دست ایستاده‌ای جلوی دری همیشه بسته در زندگی من.  بیهوده تلاش کردم در را باز نکنی.

همیشه دلم می‌خواست بدانم پشت این در چیست. در زندگیم همیشه چیزهایی بود که گم می‌شدند اشیاء، آدمها، احساسات  من.  می‌دانستم راز کشف این گم‌شدگی پشت ‌آن در است، انگار سیاه‌چاله‌ای فضایی پشت در بود که ذره ذره مرا می‌بلعید؛ در اما بسته بود، قفل بود، بهانه خوبی بود که خودم را مجاب کنم از خیر باز کردن در بگذرم و ترسم را از تجربه دنیای ناشناختهٔ پشت در بگذارم به حساب بسته بودن در.

تو باعث شدی این در باز شود.

حالا دارم از پله‌های پشت در پایین و پایینتر می‌روم و هی دارد تاریک و تاریک و تاریکتر می شود.  دارم مردن را، سفر در جهان زیرین را تجربه می‌کنم، و اگر بدانی لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه ترسناک‌تر می‌شود.

می‌دانم من اوریدوس نیستم، کسی به دنبال من نمی‌‌آید، باید چنان نفسم را حبس کنم که بشود تا ژرفای این دریای سیاه رفت و برگشت.  می‌شود برنگردم، می‌شود نفس کم بیاورم می‌شود برای همیشه گم شوم، می‌شود خوراک مینه‌تور شوم. اما  چاره چیست؟ 

اگر می‌خواهم زندگی کنم باید جانم را از مرگ عبور دهم.   

با اینکه دارم پایین و پایینتر می‌روم صدایت را می‌شنوم هنوز، آن را مثل رشته‌ای در دست می‌گیرم و به راهم ادامه می‌دهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:6  توسط آزاده  | 

ایستاده‌ام پای پنجره و به تاریکی نگاه می‌کنم.  شب بوی غریبی دارد.

تمام کتابهای شعر را گشته‌ام، کسی انگار حسی شبیه احساس من نداشته تا حالا که درباره اش چیزی ننوشته‌اند. 

چه می‌دانم، شاید از همه چیز نمی‌شود نوشت، شاید این همه حرف می‌زنیم که آنچه باید بگوییم نگوییم.  شاید باید ساکت کناره پنجره بایستیم و شب را تماشا کنیم فقط.

دلم برای آرامش گور- گهواره‌ام تنگ است، برای بلاهت ناب. "چرا" پردردترین کلمهٔ استفهام است؛ و راه که یبافتی دیگر بازگشت ممکن نیست چرا که شک کرده‌ای.  

به کاربرد "چرا" در جمله بالا نگاه کن، یعنی "چون که." "چرا" همیشه سوال نیست، "چرا" گاهی خود جواب است، اگر بدانم.

رفیق، امروز گفتی این زخم ما را نمی‌کشد؛ و من گفتم فاجعه همین است.  حالا فکر می‌کنم کاش گفته بودم این زخم ما را کشته است، مگر اینکه زندگی را مساوی بدانیم با اکسیژن گرفتن و دی‌اکسید کربن پس دادن، مثل گاو، مثل خر، مثل گوسفندی که نشانده بودنش ترک موتور و می‌رفت که اضافه شود به چربی دور قلب ما.

نه، زندگی باید چیزی جز این باشد به گمانم.  

می‌دانی خنده‌دار چیست، اصلا نمی خواستم اینها را بگویم.  پس می‌خواستم چه بگویم؟  

بیا بگذریم، از کجا معلوم شاید یک روز جمعه خدا هم از خواب بیدار شد و هر چه فکر کرد نفهمید چطور باید خودش را بگوید، تا شب به خودش پیچید اما ... .

آن وقت بود که تصمیم گرفت جمعه را تعطیل اعلام کند.  فقط کاش مغز من هم تعطیلی سرش می‌شد و انقدر حرف نمی‌زد، مغزم دارد مغزم را می‌خورد.

پی نوشت بی‌ربط: این آهنگهای تازه را دوست دارم، هر آهنگ نو یعنی حسی نو، ناشناخته و تاریک، در انتظار کاشف. قبول داری؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:37  توسط آزاده  | 

 

ارواح سرگردان آنان که مرده اند اما من رهایشان نکرده‌ام و در برزخ من به زندگی ادامه می دهند، ارواح زخمهایی که به جای شفا دفنشان کرده ام در خودم و حالا با هر تکانه‌ای، انگشت اشاره‌شان رو به من از زیر خاک بیرون می‌افتد، حتا لحظات خوشم را پر از بوی کافور می‌کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 19:31  توسط آزاده  | 

در جاده فیروزکوه، اگر از شمال بیایی سمت تهران، بعد از فیروزکوه، تک درختی است.  سالهاست که آنجاست.  درخت عجیبی است، انگار آدمی که ایستاده به هیات درخت و ما را نظاره می کند.  مرا خوب می شناسد از وقتی خیلی خیلی کوچک بودم، وقتی مثل نوزاد کوچک امروز اولین خمیازه هایم را می کشیدم تا حالا که نوزادی هستم با خمیازه های بسیار.

دلم می خواهد روزی بشود تا پای درخت بروم، به زیارت درخت بروم، و به شاخه اش تریشه ای سرخ ببندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:41  توسط آزاده  | 

 

گر بر فلکم دست بودی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کازاده به کام دل رسیدی آسان

 

حضرت خیام

 

بعله.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط آزاده  | 

 

دوست داشتن آدم را بچه می‌کند، قبول داری؟  آن وقت است که با یک غوره سردیت می کند با یک مویز گرمی، (درست نوشتم؟ حالا هر چه)

عوضش بچه که بشوی می‌توانی ملکوت آسمانها را نوازش کنی، ستاره‌ها تنت را با آسمان اشتباه می‌گیرند و روی پوستت می سوزند، قرص ماه سکه‌ای‌ست در جبیت و خورشید از خم گلوی تو طلوع می‌کند.

کسی می‌پرسد خوب حالا اینها چه به دردت می‌خورد؟ شانه بالا می‌اندازم.  نمی‌دانم.

راستی حباب‌ساز خریده‌ام.  همان کسی پرسیده بود حالا این به چه دردت می‌خورد؟ دراز می‌کشم کف اتاقم و در دل آن حلقه اعجاز فوت می‌کنم، حبابهای رنگی یک لحظه از دست جاذبه فرار می‌کنند و بالا می روند، نور لامپ روی برجستگی شکمشان رنگین کمان می سازد، بر می‌گردند پایین، تا برسند به من بوب بوب بوب می‌ترکند.  نمی‌توانم بگیرمشان، ناچارم یاد بگیرم خیلی چیزها را باید فقط نگاه کنم، به هر چیزی نمی‌شود دست زد، لمسشان که کنم عمرشان کوتاه‌تر می شود.  عمرشان تمام می‌شود.

تو فکر می‌کنی باد عاشق پرده است که این‌طور می‌پیچد در دلش و شکمش را بالا می‌آورد؟  دلم برای پرده می‌سوزد باد که می‌رود تا آنجا که می‌تواند خودش را دنبالش می‌کشاند و بعد از سر ناچاری بر می‌گردد.

هی نگاه کن، ببین باد برگشت، دوباره شکم پرده گرد شد، دستم را روی برجستگی شکمش می‌کشم و ضربان قلب کودک را حس می‌کنم.  کودکی که اگر به دنیا بیاید ملکوت آسمانها را نوازش خواهد کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:33  توسط آزاده  | 

مطالب قدیمی‌تر