
آن لحظه های کشدار که منتظری عزیزت از خیابان برگردد...
و تو که هنوز منتظری
هرگز فراموش نمی کنم
هرگز فراموشت نمی کنم

آن لحظه های کشدار که منتظری عزیزت از خیابان برگردد...
و تو که هنوز منتظری
هرگز فراموش نمی کنم
هرگز فراموشت نمی کنم
باد که می پیچه تو سبز برگها، نمی دونم چرا صدای آب می شنوم صدای دریا، و نمی دونم اگه آب اگه دریا چرا دلم می خواد سر بذارم به بیابون، به صحرا.

خب من ...
اصلا هیچی، فراموش کن.
من اگر دیکتاتور بودم نومیدی را برای سبزها ممنوع اعلام می کردم و به هر سبزی که نومید می شد برای تنبیه یک درکونی خیلی محکم می زدم.

روزی که نزدیک است من و خانه هم آزاد می شویم، خانه به خانه و تو به من بازمی گردی.

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی؟ گفتم که همین خواهم
برای نیمای نازنین که کاش دیرتر برود

شیرین ترین آواز کوچک جهان
تو راه خودت رو برو
منم راه خودت رو می رم.
لئوناردو کوهن

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند
فروغ

خداوندا جان فاخته کوچک خود را به جانور وحشی مسپار.
فکر کنم مال عهد عتیق باشد
می گویند یک بند از بیانیه را بگذار اینجا. من این قسمتش را دوست دارم:
بسم الله الرحمن الرحیم
مردم شریف، آزاده و آگاه ایران
پی نوشت: من ابطحی را مسخره و مضحکه نمی کنم شما چطور؟

کسی، که دلم میخواهد مرد باشد، در این نزدیکی سه تار میزند. خوب نمی زند، انگار تازه دارد یاد میگیرد، گاهی مکثی میکند، و گاهی غلط میزند اما همین هم خوب است سازی ست سه تار، صدایی دارد سه تار، به گمانم کاسهاش را حتا اگر بکوبی به سر من باز هم صدایی داشته باشد سه تار.
تا به کی پریشان تا به کی گرفتار
یا مده مرا وعده وفا یا ز خود نگه دار
فاختهای هم هست، او هم میخواند.

به کدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم
دنیایم دیروز مهمان من بود.
مدتها بود از این گپ و گفتهای پر شیطنت دخترکانه نداشتم، از این گپ و گفتها که از هر دری حرف می زنید و پشت سر پسرها صفحه می گذارید و هر هر می خندید و به روی خودتان نمی آورید آن غم عمیق زنانه را که توی دلتان قل قل می کند.
از تمدن حرف زدیم، من و دنیا زیاد از تمدن حرف زدیم. بحالا شما فکر می کنید ما از تمدن حرف زدیم اما ما از تمدن حرف نزدیم از تمدن حرف زدیم.
بعد هم تصمیم گرفتیم سال دیگر تابستان برویم جشنواره تابستانی ادینبورگ در اسکاتلند. گفتم پولهایش را جمع کند گفت کدام پول؟ گفتم آره منم.
بعد قرار شد من بیایم اینجا دعا کنم کسی پیدا شود ما دو تا را بفرستد ادینبورگ، قرار شد آگهی کنیم برای جذب اسپانسر.
و من گفتم اسپانسر مگر خر است که ما را بفرستد اسکاتلند؟ دنیا تاکید کرد خر نه مهربان او مهربان است.
بعد با هم نشستیم فکر کردیم دیدیم به کسی مثل بابا لنگ دراز احتیاج است.
پی نوشت: این یک آگهی است. توقف بی دلیل هم مانع کسب است.
هی چشم می دراندند و می گفتند موهاتو بذار تو، خون شهدا خون شهدا
انقدر که شبها خواب می دیدیم خون شهدا از دندانهایمان می چکد
حالا همین ها که خون شهدا را پرچم کرده بودند، حالا همین ها...

گل زردم،
همه دردم
ز جفايت شكوه نكردم
تو بيا تا دور تــــو گردم

کلمه کلمه است دلم این روزها. می آیم که بنویسمشان میبینم که نیستند. انگار از سرانگشتم واژه میچکد مثل باران بر کف دست و تب دارم من، داغم من، آنقدر که قطرهها ذوب میشوند بخار می شوند و باز به آسمان برمیگردند تا بر سرم ببارند.
وقاحت علیه قساوت
خوب من نمیدانم چطور باید بنویسم میخواهم چه بگویم. چطور بگویم که نه قسی باشد و نه وقیح. خدا کند نشود از آم متنهای پریشان خودم هم از آن سر در نمیآورم.
اتفاقات ترسناکی افتاده است. همه یا از آن حرف می زنیم یا به آن فکر میکنیم. بعضیها دارند سعی میکنند این اتفاقات ترسناک را به زور طنز به خوردمان بدهند، کمک کنند باتوم و شیشه نوشابه را هضم کنیم. آنها آدمهای شجاعی هستند من تحسینشان میکنم.
اما این وسط گاهی هم میترسم، حس میکنم این طنز گاهی تبدیل میشود به وقاحت، گاهی طعنه میزند به جوکهای مستهجنی که خندهدار نیستند و خنده ما در برابرشان صرفا واکنشی است از سر اینکه نمی دانیم باید چه کنیم.
از آن هم بدتر این وقاحت دارد میشود سپر ما، میخندیم که ترس را عقب برانیم، به جای اینکه با آن رو به رو شویم. به جای اینکه ببینم میترسم و از این خط جلوتر نمیآیم یا نمیترسم و باز هم جلوتر میروم، پشت این سپر پنهان میشوم و ادای آدمی را درمیآورم که نیستم.
از آن هم بدتر این وقاحت دارد میشود روزمرگی، یعنی دارد عادی میشود، قبحاش میریزد، مثل متلک، مثل دستی که در شلوغی خیابان به خصوصیترین بخش تنت کشیده میشود. و کسی به روی خودش نمیآورد.
نمیدانم شاید هم من زیادی حساسیت نشان میدهم. کمی هم به خاطر حرفهای دیروز توست. آدم همیشه فکر میکند اتفاق از او دور است. بعد میبینی نه چقدر نزدیک بوده است، از کنار تو گذشته و صاف خورده وسط پیشانی رفیقت.
و حالا وقتی من غش غش میخندم و به آن یکی دوستم میگویم شیشه نوشابه خودت رو بیار اینجوری بهداشتیتره، و بقیه میخندند، آن یکی، آنکه اتفاق از من گذشته و به او رسیده نمیخندد یا شاید هم بخندد که ما نفهمیم که خجالت نکشد، که همانقدر که مرد بود بماند که همانقدر که زن بود باشد.
شاید هم اینطور نباشد شاید همهاش به خاطر این است که من از دیروز تا حالا همهاش دارم فکر میکنم چطور بردنش، کجا بردنش، چطور برگشت، حالا شبها که میخوابد به چه فکر میکند. میدانم هر که ماجرا را بشنود فکر میکند خدا کند فقط زده باشند، فقط لت و پارشان کرده باشند.
کاش میشد به آنها بگوییم سرشان را بالا بگیرند که پیش ما بیشتر از قبل سربلندند. و حواسمان را جمع کنیم قبل از اینکه بخندیم.

این کتاب آزاد شد.
بیاید روزی که همه کتابها آزاد شوند، آزاد باشند، آن روز انسان آزاد خواهد بود.
جسد سرگردانی ست الی الابد آواره در دهلیزهای تاریکی، دژخیمی که روحش را در زیر این خاک دفن کرده است، بی نام بی نشان.
به نمی دانم که، به در و دیوار شاید می گویم خودش زر نزدن بلد نیست بعد به بچه می گه.
بعد اوضاع بدتر می شود چون مادر بچه به هواخواهی اش در می آید و داد می زند باز دست رو بچه بلند کردی. باز دست رو بچه بلند کردی.
بعد دعوایشان می شود یکریز زر می زنند، جفتشان.
بچه آن وسط هی فریاد می کشد: دردم نیومد به خدا دردم نیومد.
دروغ می گه، دردش اومده از حالا تا صد سال دیگه هر وقت یه صدای بلند بشنوه باز دردش می آد.
فقط من و تو و خدا می دونیم چقدر از روزهای زندگیش رو قرار این درد تباه کنه خالی کنه.
شب
با گلوی خونین
خوانده ست دیرگاه.
دریا
نشسته سرد،
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.
پی نوشت بی ربط: با این توصیفاتی که از جناب شاملو شنیده ایم احتمالا پوستمان را می کند اگر می دید شعرش دعای ماه رمضان ماست، شاید هم نمی کند کسی چه می داند.
راضیه در پانزده سالی ازدواج کرد، نه ببخشید باید این طور بنویسم، راضیه را در پانزده سالگی شوهر دادند.
راضیه شوهرش را به علت رفتارهای نادرستش کشته، آن هم وقتی باردار بوده است.
اصلا مهم نیست این رفتارهای نادرست چه بودهاند اصلا نادرست بودهاند یا نه
اصلا مهم نیست راضیه قاتل است یا قربانی و از این حرفها.
مهم این است که خانواده مقتول شرط گذاشتهاند حاضرند از جان او بگذرند اگر بپذیرد با برادر همسرش ازدواج کند و فرزندش، که دختر هم هست، حق تحصیل نداشته باشد.
خوب فکر نمیکنم لازم باشد دیگر چیزی را توضیح بدهم، یا نظر خودم را اینجا بنویسم. فقط آخر داستان را مینویسم راضیه که خود بیسواد است گفت شرط دوم را نمی پذیرد حتا اگر اعدامش کنند.
منبع خبر: روزنامه اعتماد در تاریخ 26 مرداد 88
برای تو و خویش،دوست من، مردی آرزو می کنم فاقد همسر و هرگونه دوست دختر خفی و جلی.
یکدیگر را میآزاریم
بیآنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد
که دست به دست یکدیگر دهیم
بیسخنی.
دستی که گشاده است
میبرد
میآورد،
رهنمونت میشود
به خانهیی که
نور دلچسبش گرمیبخش است.
مارگوت بیکل: احمد شاملو
از صبح دارم فاز منفی میگیرم. اصلا الان چند وقته دارم فقط فاز منفی میگیرم. بسه دیگه. خسته شدم. جناب کائنات اگه نمیتونی یه کم تاییدم کنی انقدر تحقیرم هم نکن.
شعر هفته: اگر نوشم نئی نیشم چرایی، ما را به خیر تو امید نیست چرا زنگ میزنی در میری شر مرسان. اوکی؟!
شما چه میدانید در این جام جهانطلب
چند دریای شبشکن پنهان است.
شما را از او بیم و
مرا بدو امید بسیار است
که طهورایِ گریه را مگر او درمانِ بیسؤال!
عاشقانههای ابونواس اهوازی/ بازسرایی علی صالحی
ماهی قرمزی بر لب تو دم میزند وقتی میخندی.

با مامان رفتم احیا. انقدر شیطونی کردم و بچهها رو خندوندم میخواستند بیرونم کنند.
این بند از صد بند رو خیلی دوست دارم، این شبها مثل ذکر هی با خودم تکرارش می کنم:
یا نور النور یا منور النور یا خالق النور یا مدبر النور یا مقدر النور یا نور کل نور یا نور بعد کل نور یا نور فوق کل نور یا نو الیس کمثله نور.
عجیب حال خوشی دارم. آرامِ آرامم.
اوضاعم ظاهراً به همان بدی است که بود اما من خوبم، خوشم. احساس میکنم اتفاقی جادویی دارد برایم میافتد، اتفاقی خوش، تا ببینیم و تعریف کنیم.
الا ای غایب حاضر کجایی
به پیش من نهای آخر کجایی
ز تو یک لحظه دل برنگیرم
که من هرگز دل از جان برنگیرم
به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا میجویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
الهی نامهٔ عطار
آگهی استخدام
یک فقره فوق لیسانس مترجمی زبان انگلیسی، جویای کار
محل کار: دیگه هر جا شد
حقوق پیشنهادی: انقدر که کرایه خونه و خرج شکم و یکی دو جلد کتاب در ماه در بیاد
توضیحات: نمی روم موسسات زبان درس بدهم، یا کاری پیشنهاد کنید که مرتبط با ترجمه باشد یا اصلا هیچ ربطی به زبان نداشته باشد.
یک ماشین ، دوربین عکاسی و این همه جاده نرفته، اگر پای سفری هم باشد که دیگر نور بر نور است.
امروز یه مادر و دختر کوچولو دیدم که اومده بودند دفتر و مداد و از این جور چیزا بخرند. بعد من یهو دلم خواست منم یه دختر کوچولو داشتم که امسال می رفت مدرسه، بعد با هم می رفتیم براش وسایل مدرسه میخریدیم.
ایستادهام در صف صندوق، تو را نگاه میکنم که آنسوتر ایستادهای. فقط دو سه روز ندیدمت اما به نظرم میآید چقدر پیر شدهای. کمرنگ شدهای. خانم مسئول صندوق صدایم میکند، نگاهم را از تو میگیرم و پول را میدهم دستش. دوباره برمیگردم سمت تو، نیستی. انگار ناگهان محو شده باشی. دلم یکهو میریزد، هول میکنم، مثل دختر کوچکی که مادرش را گم کرده باشد بعد دوباره میبینمت، به من میخندی. میآیم سمت تو و محکم دستت را میگیرم. دلم میخواهد بزنم زیر گریه، مثل دختر بچهای که مادرش را پیدا کرده است.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان
ببیند.
گوشی
که صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آنچه در بندمان کشیده
سخن گوییم.
مارگوت بیکل
خستهام. همانقدر که امروز را دوست داشتم. عاشق این خستگی هستم. خستگی پس از یک روز زندگی. چقدر آدم نازنین دارد این جهان. چقدر خوش به حالم بود امروز.
راستی قرص ماه را دیدی چه نقره میپاشید امشب؟ میدانی ماه فقط برای ما که سرمان را بالا میگیریم و تماشایش میکنیم زیباست. یادم باشد هر بار که ماه را دیدم به صدای بلند بگویم ماه، ماه زیبا، که خوشحال شود. یادم باشد آنجا آن بالا آیینه نیست، یادم باشد من آیینهٔ ماهام.
شب بخیر.
بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من که به دریاش زدم، تا چه کنی با دل من
تخته و ورطه همه تو، راز نیستان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز میستان همه تو، راز نیستان همه تو
همتی ای دوست که این دانه ز خود سربکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو باران همه تو
شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی
جاذبهٔ شعر تو و گوهر عرفان همه تو
تا به کجایم بری ای جذبهٔ خون، ذوق جنون
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو
حسین منزوی
به اتفاقی بودن اتفاقات باور ندارم، حالا هرچقدر که میخواهد عجیب و باور نکردنی باشد. اگر شب میخوابی و صبح بیدار میشوی و میبینی کسی که نمیشناسی در کنارت نشسته و به تو سلام میکند، انگار از دل شب همراه صبح به دنیا آمده باشد، این اتفاق است اما اتفاقی نیست، مثل تو.
خواسته یا ناخواسته، درست یا غلط، یا هرچه، من صبحی از خواب بیدار شدم و دیدم تو با کلیدی در دست ایستادهای جلوی دری همیشه بسته در زندگی من. بیهوده تلاش کردم در را باز نکنی.
همیشه دلم میخواست بدانم پشت این در چیست. در زندگیم همیشه چیزهایی بود که گم میشدند اشیاء، آدمها، احساسات من. میدانستم راز کشف این گمشدگی پشت آن در است، انگار سیاهچالهای فضایی پشت در بود که ذره ذره مرا میبلعید؛ در اما بسته بود، قفل بود، بهانه خوبی بود که خودم را مجاب کنم از خیر باز کردن در بگذرم و ترسم را از تجربه دنیای ناشناختهٔ پشت در بگذارم به حساب بسته بودن در.
تو باعث شدی این در باز شود.
حالا دارم از پلههای پشت در پایین و پایینتر میروم و هی دارد تاریک و تاریک و تاریکتر می شود. دارم مردن را، سفر در جهان زیرین را تجربه میکنم، و اگر بدانی لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه ترسناکتر میشود.
میدانم من اوریدوس نیستم، کسی به دنبال من نمیآید، باید چنان نفسم را حبس کنم که بشود تا ژرفای این دریای سیاه رفت و برگشت. میشود برنگردم، میشود نفس کم بیاورم میشود برای همیشه گم شوم، میشود خوراک مینهتور شوم. اما چاره چیست؟
اگر میخواهم زندگی کنم باید جانم را از مرگ عبور دهم.
با اینکه دارم پایین و پایینتر میروم صدایت را میشنوم هنوز، آن را مثل رشتهای در دست میگیرم و به راهم ادامه میدهم.
ایستادهام پای پنجره و به تاریکی نگاه میکنم. شب بوی غریبی دارد.
تمام کتابهای شعر را گشتهام، کسی انگار حسی شبیه احساس من نداشته تا حالا که درباره اش چیزی ننوشتهاند.
چه میدانم، شاید از همه چیز نمیشود نوشت، شاید این همه حرف میزنیم که آنچه باید بگوییم نگوییم. شاید باید ساکت کناره پنجره بایستیم و شب را تماشا کنیم فقط.
دلم برای آرامش گور- گهوارهام تنگ است، برای بلاهت ناب. "چرا" پردردترین کلمهٔ استفهام است؛ و راه که یبافتی دیگر بازگشت ممکن نیست چرا که شک کردهای.
به کاربرد "چرا" در جمله بالا نگاه کن، یعنی "چون که." "چرا" همیشه سوال نیست، "چرا" گاهی خود جواب است، اگر بدانم.
رفیق، امروز گفتی این زخم ما را نمیکشد؛ و من گفتم فاجعه همین است. حالا فکر میکنم کاش گفته بودم این زخم ما را کشته است، مگر اینکه زندگی را مساوی بدانیم با اکسیژن گرفتن و دیاکسید کربن پس دادن، مثل گاو، مثل خر، مثل گوسفندی که نشانده بودنش ترک موتور و میرفت که اضافه شود به چربی دور قلب ما.
نه، زندگی باید چیزی جز این باشد به گمانم.
میدانی خندهدار چیست، اصلا نمی خواستم اینها را بگویم. پس میخواستم چه بگویم؟
بیا بگذریم، از کجا معلوم شاید یک روز جمعه خدا هم از خواب بیدار شد و هر چه فکر کرد نفهمید چطور باید خودش را بگوید، تا شب به خودش پیچید اما ... .
آن وقت بود که تصمیم گرفت جمعه را تعطیل اعلام کند. فقط کاش مغز من هم تعطیلی سرش میشد و انقدر حرف نمیزد، مغزم دارد مغزم را میخورد.
پی نوشت بیربط: این آهنگهای تازه را دوست دارم، هر آهنگ نو یعنی حسی نو، ناشناخته و تاریک، در انتظار کاشف. قبول داری؟
ارواح سرگردان آنان که مرده اند اما من رهایشان نکردهام و در برزخ من به زندگی ادامه می دهند، ارواح زخمهایی که به جای شفا دفنشان کرده ام در خودم و حالا با هر تکانهای، انگشت اشارهشان رو به من از زیر خاک بیرون میافتد، حتا لحظات خوشم را پر از بوی کافور میکنند.
در جاده فیروزکوه، اگر از شمال بیایی سمت تهران، بعد از فیروزکوه، تک درختی است. سالهاست که آنجاست. درخت عجیبی است، انگار آدمی که ایستاده به هیات درخت و ما را نظاره می کند. مرا خوب می شناسد از وقتی خیلی خیلی کوچک بودم، وقتی مثل نوزاد کوچک امروز اولین خمیازه هایم را می کشیدم تا حالا که نوزادی هستم با خمیازه های بسیار.
دلم می خواهد روزی بشود تا پای درخت بروم، به زیارت درخت بروم، و به شاخه اش تریشه ای سرخ ببندم.
گر بر فلکم دست بودی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
حضرت خیام
بعله.

دوست داشتن آدم را بچه میکند، قبول داری؟ آن وقت است که با یک غوره سردیت می کند با یک مویز گرمی، (درست نوشتم؟ حالا هر چه)
عوضش بچه که بشوی میتوانی ملکوت آسمانها را نوازش کنی، ستارهها تنت را با آسمان اشتباه میگیرند و روی پوستت می سوزند، قرص ماه سکهایست در جبیت و خورشید از خم گلوی تو طلوع میکند.
کسی میپرسد خوب حالا اینها چه به دردت میخورد؟ شانه بالا میاندازم. نمیدانم.
راستی حبابساز خریدهام. همان کسی پرسیده بود حالا این به چه دردت میخورد؟ دراز میکشم کف اتاقم و در دل آن حلقه اعجاز فوت میکنم، حبابهای رنگی یک لحظه از دست جاذبه فرار میکنند و بالا می روند، نور لامپ روی برجستگی شکمشان رنگین کمان می سازد، بر میگردند پایین، تا برسند به من بوب بوب بوب میترکند. نمیتوانم بگیرمشان، ناچارم یاد بگیرم خیلی چیزها را باید فقط نگاه کنم، به هر چیزی نمیشود دست زد، لمسشان که کنم عمرشان کوتاهتر می شود. عمرشان تمام میشود.
تو فکر میکنی باد عاشق پرده است که اینطور میپیچد در دلش و شکمش را بالا میآورد؟ دلم برای پرده میسوزد باد که میرود تا آنجا که میتواند خودش را دنبالش میکشاند و بعد از سر ناچاری بر میگردد.
هی نگاه کن، ببین باد برگشت، دوباره شکم پرده گرد شد، دستم را روی برجستگی شکمش میکشم و ضربان قلب کودک را حس میکنم. کودکی که اگر به دنیا بیاید ملکوت آسمانها را نوازش خواهد کرد.