آقای عباس صفاری شاعر "کبریت خیس" من رسماً اعلام می کنم دیوانه این شعرهای شما شدهام. آنقدر که اصلا دیگر نمیتوانم بگویم شما، از همین لحظه به بعد شما را به مقام رفیع تو نائل میکنم.
چند سال بود، شاید صد سال که نخوانده بودم شعری این همه ناب.
آی شاعرانهمپالکی بر شما باد که بخوانید کبریت خیس را و ببینید آن زمانی که در پی شکستن فرمید برای گفتن از دلبری که منم، آن زمان که چنان بشکن بشکن راه میاندازید که شبیه میشوم به چهرهای درب و داغان و قاتی پاتی پرترههای پیکاسو و هی از خودم می پرسم پس من کجام پس لبخندم کو؟ چراغ رو کی خاموش کرد؟ و مابقی ماجرا... عباس آقا چطور ساده و صمیمی از دلبر دارچینی پوست لاهوری و دلبر شاید بلوند مینهسوتایی میگوید، چنان که من از حسودی می ترکم و تمام میشوم می روم پی کارم. طنز تلخ این شعرها لامصب مثل قندهای قدیم شیرین است و داستانهایش مثل کارتونهای دهه شصت میماند، قسمت آخر ندارد. مثل کتاب جادو میماند ده بار خواندمش ولی باز بازش که میکنم چشمم میخورد به شعری که نخوانده بودم مثل این یکی:
"نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا ازیاد برده است.
شاید دنیا
تویی و من
و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه برلبی جاری شود
تا ابدیت خداهد رفت.
بند آخر شعر "نگو"
پینوشت بیربط: سخت است بعد از خواندن چنین شعری مجبور باشی برگردی سر کارت و ترجمه کنی: " طراح در این مرحله در تلاش است رابطه محض کارکردی را بین بخشهای مختلف طراحی برقرار کند. نمودار کارکرد آرمانی از خود سایت جدا نیست و باید با کارکردها و فضاهای طراحی..." فکر کنم مثل این میماند که پس از همآغوشی داغ مجبور باشی برخیزی و بروی سر کار طوری که انگار دیشب هم تنها بالشتت رابغل کرده بودی و خوابیده بودی مثل خرسی تنها در غارش در روز بیست و پنجم دی ماه.
