
نه عزیزم دلبندم تو نرفته ای
تو در رگهای منی
در رگهای همگان، تا ابد بمان
نگاه کن
جمعیت از کنارمان می گذرند
همه بلند و کشیده چون اسب
زورمند و زیبا
همچون تو.
تو را در میانشان می بینم،
برخاسته ای
رخساره تو رخسارهَ آنهاست
و رخساره همگان.
یک شکل، به هزار تصویر، به هزار جلوه.
من بیچاره من درمانده
پیرتر از همه آنها،
با ناخنهایم خاک را می کنم
و پرت می کنم به روی ددان و گرگان بدسیرتی
که چهره ات را از هم می پاشند،
که چهره ات را از هم پاشیدند،
و تو اکنون مرا چون مرده ای به دنبال می کشی
دشمن اکنون بر شکوه هامان آونگ است.
هم چنان که خود در دل داشتی
هم چنان که عصر موقع روشن شدن چراغ می گفتی
کمر خمیده ام را راست می کنم،
مشتم را گره می کنم،
نگاه کن،
به جای آنکه آن را بیهوده بر سینه زنم
برمی خیزم، پیش می روم
پس پرده اشکهایم برابر خورشید.
به جانب برادرانت
خشمم را با آنها قسمت می کنم
سلاحت را برمی دارم
تو بخواب، آسوده بخواب، گنج من.
یانیس ریتسوس در مجموعه شعری با نام گورنبشته فریاد خشم مادری را می سراید که فرزندش هدف تیر پلیس متاکساس دیکتاتور یونانی قرار گرفت. این شعر آخرین شعر این مجموعه است. و ترجمه اش کار آقای علی عبدللهی است. اسم کتاب هم هست "نام دیگر عشق".

هر مرد، یک یا دوبار در زندگیاش
مثل سیب پوست کنده میشود.
آنچه باقی میماند صدایی ست
که هستیاش را میشکافد
و تا قلب فرو میرود.
وقاحت، ترس، تهمت، ما همه را میبینیم
اما هنوز در تماشای شکل اشیا لذتی است،
همیشه
چیزی بیش از سکوت آدمی وجود دارد.
بخش دیگری از شعر مرثیه برای اوسیپ مندلشتام: ایلیا کامینسکی
پی نوشت بی ربط: ایلیا کامینسکی، شعر ، این روزها مرا نجات می دهد.

مادرم می پرسد مراسم تدفین جمهور کش ساعت چنده؟
با تعجب نگاهش می کنم. تاکید می کند مراسم تدفین دیگه، پس خیال کردی چیه؟
مادرم گاهی عجیب راست می گوید.

- تو از آدم بدا میترسی؟
- آره
- نترس من خیلی قویام، مباظبتم. آدم بدا خیلی ژیادن؟
- آدم خوبا بیشترن
- ولی آدم بدا خیلی بدن
- آدم خوبا هم خیلی خوبن
- راس میگی؟
- آره
-باشه
هلاک که میشود از شیطنت، سرش را که روی پایم می گذارد و میخوابد گریهام میگیرد
تا کی آنقدر کوچک میمانی که بشود در آغوش پنهانت کرد؟
به زخم کوچک روی پیشانیاش دست میکشم، چشم باز میکند و خواب و بیدار میگوید "ژمین خوردم." یادش نیست برایم تعریف کرده است. یادش نیست بهش گفتم: "اووووووو حالا حالاها باید زمین بخوری."
- چرا؟
- چون زندهای
- آره جندم.
گریهام گرفته است از این همه معصومیت که از دست میرود؟ یا گریهام گرفته است برای آن که دیگر زمین نمیخورد؟
داشتم اشکهایم را در گلویم جمع میکردم که نریزند پایین، بعد وسط جنگ من و چشم و گلو تو زنگ زدی که بپرسی "چطوری دختر؟" و زنی در گوشم گفت "مردهای مبادا، همیشه مردهای مبادای تو." صدایش انگار سر خورد از گلو به دلم.
گفتم "خوبم، تو چطوری؟"
پسرک چشمهایش را باز کرد و باز خواب و بیدار گفت"من؟ خوبم. "
خندیدم، خیلی خندیدم.
جای تو خالی بود.

فکر می کنی آدم اسم جنریک یک دسته از پستانداران است وگرنه آدم بودن شاید شرط لازم باشد برای انسان بودن اما شرط کافی نیست
و باز فکر می کنی این آدمها تمام این سالها جایی نزدیک تو زندگی کرده اند، شاید حتا در خیابان از کنار هم رد شده اید، پس یعنی تمام این سالها تو قاچاقی زندگی کرده ای
و باز فکر می کنی چطور می شود موجوداتی انقدر پلید و خونخوار بار آورد
و باز فکر می کنی کاش می شد کف دستهایت را که فشار می دهی به شقیقه ات یکهو معجزه ای شود و ببینی که می توانی فکر نکنی به اینکه به او چه گذشت
و باز فکر می کنی هی دختر ببین چقدر ترسید بودند و می ترسند از نور سبز چشمهای تو از زیبایی از زندگی و نمی دانند باد خاکستر تو را با خود به همه جا خواهد برد و تو تکثیر خواهی شد در هر آنچه زیباست و خدا دوستش دارد.

به سبزها می گویم بابام جان ها برای چی می خواهید بروید نماز جمعه؟ احتمالاْ قصد ندارید سال آینده تعطیلات ارتحالینگ به جای شمال بروید مرقد امام ؟ یا بروید دعای ندبه یا زیارت عاشورا؟ یا ریش بگذارید یا چادر سر کنید یا...
می گویند تو چرا نمی فهمی ما چاره ای نداریم ما مجبوریم مجبور
و من هم به سبزها افتخار می کنم که دارند هر کاری از دستشان برمی آید می کنند و هم می ترسم. می ترسم چون می بینم این بی چارگی چقدر شبیه بی چارگی زنان ماست در سالهای اول انقلاب که هر روز بخشی از حقوق شان را سلب می کردند و می گفتند حالا اگر اعتراض کنید انقلاب آزادی جمهوری اسلامی که خودتان برایش جنگیده اید و خون داده اید از دست می رود.
از طرفی به خودم اجازه نمی دهم به کسی بگویم این کار را نکن چون او از من می پرسد خوب پس چه کار کنم و من جوابی برایش ندارم و فکر کنم همین باشد معنی "ما چاره ای نداریم"
حالا هی بگو دل خون دل خون، به حال مادرش چه توفیر دارد، هان؟

1. "برای جامعه و ملتی که میخواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنجها و جان سپردنها و قربانی دادنها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد"
دکتر فاطمی
2. و ما ایستاده بودیم همانجا در خیابان دکتر فاطمی و فریاد می زذیم، آزادی زندانی سیاسی، آزادی اندیشه، تساوی زن و مرد
3. و ما ایستاده بودیم جایی دیگر در خیابان انقلاب و فریاد نمیزدیم ساکت بودیم، در دلمان اما کسی داد میکشید: دروغگو ترسوست و ترسو خائن است.
4. و تو دیروز در خیابان شانزده آذر در به قول خودت جوی بیآب انقلاب اسلامی دیدی که نشانده بودنشان به زانو و سرهاشان چرا پایین بود؟
5. گاهی در حرفهای این روزهایمان میشویم زنی که به او تجاوز کردهاند و حالا شرم زده است، آنها تقلب کردند، دروغ گفتند، خیانت کردند، زدند، بردند، کشتند، شرم بر آنان باد شما سرهاتان را بالا بگیرید لطفا.
6. کاش مثل رییسجمهور؟ هی نگوییم مردم مردم مردم بگوییم ما.
7. چقدر خوب که سپینود هست و شال سبزش را سر میکند و خسته میشود، عصبانی میشود بغض میکند اما باز از ایران از امید از انسان دفاع میکند.
8. کاری کردم. من دیروز کار کوچکی کردم. درست که کار کوچکی بود اما یک کار کوچک خیلی بهتر از هیچ کاری است. گفته بودند نکن احتیاط کن. فکر کردم احتیاط خوب است اما نبادا احتیاط بشود ترس، و ترس هم خب بد نیست اما نبادا از سایههامان هم بترسیم، نبادا حتا از فکرهایی که میآید به سرمان بترسیم نبادا بترسیم ازخودمان، نبادا شک کنیم حتا به خودمان.
9. خوب بود اگر میگذاشتند جایی کنار هم جمع شویم و برای آنکه از دست رفت سوگواری کنیم شاید آنوقت شادی به خندههایمان باز میگشت
10. تصویری در ذهن من است، تصویری که نبود پیش از این، میبینم خودم را در خیابان فاطمی، شانزده آذر، انقلاب، آزادی، ۱۸ تیر، ۳۰ خرداد، ندا، در تمام خیابانهای وطنم که میگریم از شوق و زنان و مردان در اطراف من خوش و شادمان و رقصانند انگار که برنده شده باشیم
11. اَی اِنه بِهار یار یار، شومبی سر کار یار یار، شه کارمبی شه وَرمی دست به دست دوش به دوش یار

می خواستند وادارمان کنند بگوییم خداحافظ سلام...
حالا برایم هم عجیب است و هم نگران میشوم از اینکه میبینم بیانات مراجع عظام دست به دست میکنیم، آیات قرآن برای هم میخوانیم و تفسیر میکنیم، و الله اکبر میگوییم.
نه اینکه من با مذهب مخالف باشم نه، من هم آدم مذهبی هستم اما به خودم حق میدهم بترسم وقتی میبینم به نام دین چه ها که نمیکنیم، به خودم حق میدهم بترسم که آیا من کپی برابر اصل آن نسل انقلابی هستم و پا جای پای آنها گذاشتهام؟
پینوشت بیربط: این مطلب اول اسم نداشت بعد نگین کوچک ما که البته دیگر ناچاریم بپذیریم خانمی شده است برای خودش و دلم کلی برایش تنگ شده برایم نوشت "چه باید کرد؟" من هم فکر کردم این بهترین عنوان است.
در ضمن من نمی دانم چرا بلاگفا در صفحه وبلاگ کامنتها را به من نشان نمیدهد من ولی میروم در بخش مدیریت و همه را میخوانم.
مرگ به علت اصابت گلوله به سر، اصابت گلوله به پیشانی، اصابت گلوله به چشم، گلوله به گلو، گلوله به قلب، این روزها گلولههایی هست سرگردان در هوا که به قلب تو نمیخورند اما ترا میکشند.
پینوشت بیربط: عنوان از یکی از اشعار سید علی صالحی است.
دوستی برایم عکسهایی را فرستاده که شاید برای شما هم فرستاده باشند. ده عکس که مجله تایمز به عنوان تصاویر اعتراض منتشر ساخته و تصویر ندا را به تصاویر قبلی خود اضافه کرده است.
عکسها بینظیرند. تصویر ندا را دوباره اینجا نمیگذارم ما به اندازه کافی تماشایش کردهایم آنقدر که حتا پشت پلکهای بستهمان هم به وضوح میبینیمش. امیدوارم خبرنگار بی بی سی، مامورین سیا، منافقین و اغتشاشگران که همه در قتل او نقش داشتند نیز به اندازه کافی تصویرش را تماشا کرده باشند. میخواهم اینجا عکسی دیگر از مجموعه این ده عکس بگذارم.

تصویر متعلق به روز چهارم می ۱۹۷۰ است. دانشجویان آمریکایی تظاهراتی علیه جنگ کشورشان با ویتنام برپا کرده بودند. گارد ملی این کشور به دانشجویان شلیک میکند، چهار نفر میمیرند و نوزده نفر به شدت زخمی می شوند.
این را ننوشتم که بگویم آمریکا هم به مردمش شلیک میکند یا میکرده است (چه روزگار غریبی است هی باید راه بروی و بگویی چه میخواستی نگویی.)
این عکس را گذاشتم اینجا که بگویم ۱۹۷۰، خیلی هم دور نیست چهل سال قبل در آمریکا مهد دموکراسی و آزادی چنین اتفاقی افتاده است. این عکس را گذاشتم اینجا که بگویم اگر این کشور آزاد است، یا حداقل با معیارهای ما آزاد به حساب میآید، این آزادی خودش به وجود نیامده است، ارجاعتان میدهم به مبارزات زنان برای حق رای و کوشش سیاهان برای تحقق رویایشان. این عکس را گذاشتم اینجا که فقط بگویم این مردم هم مثل ما تلاش کردهاند، راه رفتهاند، رای دادهاند، داد کشیدهاند، زندانی شدهاند، مردهاند اما نومید نشدهاند.
پینوشت بیربط: حالا که این را نوشتهام صدایی در درونم هی به من میگوید چرند میگی. تو خودت امیدواری؟ بهش میگم نه، میگه تو خودت دلزده و خسته و عصبی نیستی؟ بهش میگم چرا هستم. میگه فکر نمیکنی هیچ کاری نمیشه کرد، یا اصلا بهتر هیچکاری نکرد اگر قراره هزینهاش باشه مرگ و زندان و بعد تو که این بیرونی هی خجالت بکشی از خودت و بگویی من فقط نومیدم اما عدهای دارند هنوز هزینه میدهند؟ عرض میکنم خدمتش درست میفرمایید اما هیچکس به آدم امیدوار نمیگوید نومید نباش. امیدوار باش را باید به من گفت. امیدوار باش را به خودم گفتم.
همین.
تازه شونزده سالش شده، بار اولش بوده که رای می داده، به رییس دولت رای داده، ازش می پرسم چرا؟ می گه رهبر گفت. جیغم در می آید:"رهبر کی فرمودند که من نشنیدم؟ تازه اگر قراره رهبر برامون انتخاب کنه چرا اصلا انتخابات برگزار می کنیم." می بینم خودم رو که از شدت عصبانیت دارم منفجر می شم، می بینم خودم رو که دارم می زنم تو گوشش، دارم خفه اش می کنم. به دستام نگاه می کنم به انگشتام که می لرزند. با دست راستم شست دست چپم رو محکم می گیرم و چند تا نفس عمیق می کشم.
خجالت می کشم از اینکه سرش داد کشیدم.
این روزها آدم موندن خیلی کار سختی شده، این روزها وفاداری و پیروی از اصول انسانی که خودت دائما تبلیغشون می کردی خیلی سخت شده، خیلی سخت.
بر اساس همین اصول و قانون ایمان دارم آدمها باید آزاد باشند و حق داشته باشند ازادانه فکر کنند و تصمیم بگیرند، حتا اگر این تصمیم خلاف میل من باشد، حتا اگر این تصمیم به زعم من غلط باشد.
کار خیلی سختیه، اعتقاد داشتن به این ماده قانونی خیلی کار سختیه به خصوص در این شرایط.
یه چیزی رو اما خوب می دونم و همه سعیم رو می کنم نقضش نکنم، این قانون باید مراعات بشه زمان صلح و زمان جنگ هم نداره.
یه کار می تونم بکنم، به جای اینکه خفه اش کنم شاید بتونم باهاش حرف بزنم، شاید بتونم ذهنیتش رو تغییر بدم. من معلمم. باید بتونم از پسش بربیام.
کار سختیه خیلی کار سختیه.
هر چقدر هم که سخت این جنگ منه.
نه چراغی برای ماندن و
نه چمدانی که سهم سفر...
تنها می دانم
که سپیده دم
از تحمل تاریکی زاده می شود.
سید علی صالحی
امشب نه، امشب نابودم، خالی ام، هق هق ام، ویرانم، و کسی نیست که محکم بغلم کند و بگوید نترس که نترسم و باز به دنیا بیایم.
امشب نه، فردا اما باز از زندگی، از امید، از دوست داشتن، از تو می نویسم.

دوستی به اسم میهنپرست برایم نوشته مرگ بر موسوی آمریکایی و طرفدارای احمقش. دوست دیگری نوشته مرگ بر دروغگو و کسی که بدخواه موسویه.
حالا من میخواهم برایتان قصهای بگویم.
مدرسه که رفتم اولین چیزی که یادمان دادند همین "مرگ بر" بود، مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و از همین ها. یادم هست بازیمان شده بود همین، زنگهای تفریح جمع میشدیم دور هم و مرگ بر میگفتیم هر کسی میتوانست مرگ بر کشورهای بیشتری بگوید، یعنی اسم کشورهای بیشتری را بداند برنده بود. استارت میزدیم و گازش را میگرفتیم و همینطور میگفتیم: مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسراییل که رد خور نداشت، بعد میرسیدیم به مرگ بر المان شرقی، مرگ بر آلمان غربی، مرگ بر هلند، مرگ بر فرانسه، مرگ بر ایتالیا، مرگ بر تونس، مرگ بر گینه بیسائو، مرگ بر... خلاصه همینطور مثل مشاعره اسم کشورها را پشت سر هم ردیف میکردیم، بعد آنکه زودتر کم میآورد میگفت مرگ بر خارج، و دیگری میگفت خارج که کشور نیست. و ان طرف ماجرا در حالی که چانه مقنعهاش را بالا و پایین میکرد جواب میداد" خیلی هم کشوره، همه فامیلای ما اونجان، تازه داییم از خارج برام یه عروسک آورده قد خودم." و دستش را جایی نزدیک سرش نگه میداشت. اینطوری بود که ماها که کسی را در خارج نداشتیم دلمان آب میشد و همه دفعه بعد، متفق القول و با صدای بلندتر میگفتیم مرگ بر خارج. مرگ بر خارج.
بعد نه چون بخواهم، از سر اجبار طبیعت، بزرگ شدم و اولین رای من خاتمی بود. به او رای دادم چون گفت نگویید مرگ بر بگویید زنده باد مخالف من. از این همه مرگ بر خسته بودم به خاتمی رای دادم که زنده باد را زندگی کنم.
این را تعریف کردم برایتان که بگویم زنده باد آزادی انتخاب، هر که به رییس دولت رای داده است ناز شستش، نشسته فکر کرده و به این نتیجه رسیده ایشان برای مملکت بهترند. دمشان هم گرم. دعوایی نیست، اگر هم هست سر این نیست. زنده باد تو که به هر که دلت خواست رای دادی.
روزی که در میدان توپخانه ایستاده بودیم در سکوت، خانمی چادری از لا به لای جمعیت رد شد آمد صاف در چشمانم نگاه کرد و گفت به سبزی علفی که زیر پایت درآمده هم نگاه کن. من هیچ نگفتم فقط نگاهش کردم و اطرافیانم هم. آن همه آدم آنجا بود همه سکوت کردند و هیچ نگفتند، شاید هم در دل گفتند زنده باد مخالف من. برای همین من هنوز به سبز بودنم افتخار میکنم. افتخار میکنم هرگز نگفتم مرگ بر هموطنم حالا هر آیین و تفکری که می خواهد داشته باشد همین که هموطن من است زنده باد. همین که نمی گوید مرگ بر هموطن من زنده باد، همین که چماق در دست ندارد زنده باد.
شکایتی اگر هست از سوال بیجواب مانده است، از سوالی که پیش از آنکه بپرسم پاسخش شد چماق و گلوله، حبس و ترس.
همین فریاد بی ندا هم اگر هست از دل خون شده است.
باقی هیچ، باقی بقایت.
میگفتی ای عزیز:"سترون شدهست خاک."
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز،
باز، آخرین شقایق این باغ نیستند.
شفیعی کدکنی
از این خبرهای بد، از این رفتنهای بیخداحافظی، از این گرفتار شدنهای بیدلیل پشت میلهها، از چکمه و چماق، از این استیصال، از این چه کنم چه کنم خسته و از نومیدی بیزارم.
دل میدهم به کتابها، قدم میگذارم به خانه اشباح، میگذارم ایزابل آلنده مرا بچرخاند در کشوری که در آن کودتا شده است، بسیاری را کشتهاند، بسیاری دستگیر شدهاند، بسیاری ناپدید شدهاند و ملتی نومید و در هم شکستهاند، میگذارم مرا بگرداند در خانه ای که خانه امروز من است.
آنجا هم "روز کودتا آفتاب می درخشید."
می شوم آلبا معشوق میگوئل، که زندانی شده است تا مخفیگاه دلدارش را لو دهد. زندانی شده است در تانکر خالی آب. باید چیزی باشد شبیه همین کانکسهایی که این روزها زیاد از آن میشنویم. یا در ابعاد بزرگتر شاید شبیه آن چیزی باشد که سعی میکنند از سرزمین من بسازند.
"هیچکس نمیتوانست مدت زیادی در آن تاب بیاورد، پس از چند روز زندانی به پریشانگویی میافتاد، حس وجود اشیا، معنای کلمات و درک زمان را از دست میداد و رو به مرگ میرفت. آلبا که در آن گور تنگ در خود چنبره زده بود، کاری کرد که از دیوانه شدن برهد."
"حالا وقت مردن نیست، زیرا مرگ خود فرا میرسد، اکنون وقت زنده ماندن است که در حکم معجزه است."
آلبا به قصه پناه برد به رویا به خاطره، در ذهنش تمام آنچه برای او و مردمش اتفاق افتاده بود مینوشت تا ذهنش را هوشیار نگه دارد، آلبا به روزهای خوش فردا ایمان داشت، آلبا ذهنش را زنده نگه داشت با خاطره جنگل صنوبر و عشق.
آلبا زنده ماند.

صبح: بابک تختی هم نامهای نوشته و خشونتها را محکوم کرده. جنبشی که نمیدانم از کجا سر درآورده به اسم "جنبش دانشجویان جهان اسلام" تصمیم گرفته برود سفارت بریتانیا را اشغال کند، حتما میتواند چون نیروی انتظامی سرگرم مبارزه با من و تو اوباش است.
به واژه ها فکر میکنم امروز به قلب شدن واژهها فکر میکنم. انصار یعنی یاوران، که معنایش در زبان امروز ما شده است:"فرار کن چماق به دستها." خس و خاشاک کنایه از چیزی بیارزش است، این روزها یعنی مردم، یعنی ملت. حزباللهی یعنی کسی که به خدا ایمان دارد این روزها یعنی "هیس، این آدم فضوله تو رو لو میده، مفتش عقایده." بسیجی یک روز معنایش حسین فهمیده بود، نگهبان من بود در هجوم بیگانه، حالا شده است تفنگی که سر هموطن و شکم زن حامله را نشانه میرود.
هنوز معتقدم ما باید به خودمان ببالیم که شورای نگهبان را وادار کردیم بپذیرد تقلب شده است حتا در حد سه میلیون رای.
ظهر: درگیری بین دو طرف به خانوادهها کشیده است. خانواده پدری من دو دسته شدهاند، دستهای به رییس دولت رای دادهاند و دستهای به موسوی. مادرم معتقد است آنهایی که به آن یکی رای دادند خائن و خودفروش هستند و فتوا داده رفت و آمد با آنها حرام است. امروز عمهام آمده بود، میگفت در روستا جلوی اسم آقای موسوی کد آقای احمدی نژاد را نوشتهاند. میگفت رفته به مغازه پسرعموهایش در بازار و عکسهای آقای رییس دولت را از دیوار مغازهشان کنده است. عمه من به شدت مذهبی است انقدر که ترجیحا به خانهای که در آن دیش ماهواره باشد نمیرود. عمهام به اقای موسوی رای داده بود چون معتقد است آن یکی آقا فقط قیمت حشیش و کراک را کاهش داده است و جوانان را از دین و آقا امام زمان دور میکند.
غروب: همین چند لحظه پیش فهمیدم شهر بسیار کوچک من در جریان درگیریهای اخیر دو شهید داشته است، شنیدهام جنازهها را به خانوادهها تحویل نمیدهند و تهدید کردهاند هیچ مراسمی برپا نشود. هیچ واژهای برای بیان احساسم پیدا نمیکنم.
سکوت میکنم.
پی نوشت بیربط: همچنان پیشنهاد میکنم روز پنج شنبه نام وبلاگهایمان را "به نام ندا" تغییر دهیم.
خرداد پر حادثه تمام شد، خردادی که از یادمان نمی رود. خردادی که خیلی چیزها خیلی آدمها را با خود برد، آدمهایی که ازیادمان نمی روند.
بیدار که شدم اول خبرها را چک کردم. هی میگویم بابا دارید کار مهمی میکنید، به خودتان ببالید مثل من که به شما، به ایرانی بودنم میبالم.
رادیو فرانسه: آیت الله صافی گلپایگانی در دیدار با اعضای شورای نگهبان در خصوص ناآرامی های جاری در ایران تأکید کرد که “نباید شورای نگهبان وجه المصالحه شود” و “نباید فقط دیگران را مقصر دانست.” آیت الله صافی گلپایگانی با اظهار این مطلب که “حتی اگر بشود یک طرف برای حفظ مصالح اسلام از حق خود کوتاه بیاید جا دارد” تلویحاً از رهبر جمهوری اسلامی و به تبع شورای نگهبان خواست که مطالبۀ مردم ناراضی مبنی بر ابطال نتایج انتخابات را مورد نظر قرار دهند.
خوب این یعنی چی؟ یعنی ما وادارشان کردیم برای یک بار هم که شده به جای اینکه ما را به زور با خودشان متحد کنند دست کم به این فکر کنند که بیایند با ما متحد شوند.
بچهها برایم عکسهای عجیبی میفرستند. به گمانم مملکت صاحب ندارد که هر که صبح از خواب بلند میشود شلوارش را بالا کشیده نکشیده چماقش را به دست میگیرد و راه میافتد، وگرنه من شنیده بودم این مملکت نیروی انتظامی دارد، سپاه دارد. یعنی این دولت انقدر ناتوان است که برای سرکوب این به اصلاح اغتشاشگران باید برود از این ور و آن ور آدم بیاورد.
کسی هم نیست به این سوال من پاسخ دهد: آشوبگر کیست؟ آنکه میزند یا آنکه ضربهها و گلولهها را نوش میکند؟
رییس دانشگاه آکسفورد نامهای نوشته به شاهرودی و خواسته محمد رضا جلاییپور دانشجوی نخبهاش را رها کنند. رفتار ایشان را مقایسه کنید با رفتار رییس دانشگاه بابلسر که بعد از تحصن دانشجویان شانزده دانشجو را از امتحان دادن محروم کرد، خندهدارترش اینجاست که سیزده چهارده نفر از این دانشجویان محروم اصلا نمیتوانستند بیایند امتحان دهند چون لباسشخصیها آنها را به جای نامعلومی برده بودند، جایی که خودشان اسمش را گذاشتند کشتارگاه.
دم ظهر اتقاق کوچکی افتاد که خوشحالم کرد. هر چند طبق معمول این روزها حتا وقتی خوشحالم هم اشکم درمیآید. یک ماه پیش چهل و هشت داستان را از یک سایت اینترتی خریده بودم، یادتان هست، سوپراسکوپ، چهل و هشت داستان، زورو، غنچه گل سرخ، حسن و خانم حنا ... نرسیده بود دیگر فکر کرده بودم نمیرسد، امروز آمد. اول از همه رفتم سراغ خروس زری پیرهن پری:
قوقولی قوقو سحر شد سیاهی در به در شد
فرشتهها دویدند ستارهها رو چیدند
خورشید خانوم دراومد با یک طبق دراومد
تا شب نکرده حاشا بچهها بیاید تماشا
کودکی عجیب و غریب ما چنین جوانی هم می خواست.
پدر و مادرم روزها رادیو گوش میدهند، پدر میگوید برگشتهایم عقب.
اصلا همینقدر بس است برای امروز، دل و دماغ نوشتن ندارم. جان نوشتن ندارم.
صدا و سیما برنامه ای پخش کرده که در آن جرایم آقای موسوی را برشمرده، امیدوارم این برنامه زمینهسازی برای دستگیری ایشان نباشد. نگرانم، خیلی نگرانم.
یک پیشنهادی دارم بیاید شب جمعه این هفته به یاد ندا و همه شهیدان اسم وبلاگهایمان را به "به نام ندا" تغییر بدهیم.

از دیشب که تصویرش را دیدم خشم مثل مار در دلم میپیچد به خود. هر بار به آیینه نگاه میکنم میبینم خون از چشمم بیرون میِزند.
شمع که روشن میکنید فقط به او فکر نکنید به آن چهل پنجاه نفری فکر کنید که رفتند بیآنکه نامشان را بدانیم، به زهرا بنییعقوب هم فکر کنید، به زهرا کاظمی ، به امیدرضا میر صیافی، به خاوران هم فکر کنید.
به روزنامهنگاران به فعالان سیاسی به تمام زندانیان این دو هفته و ماهها و سالهای قبل هم فکر کنید.
هشت صبح باید دانشگاه میبودم. هفت و نیم از رختخواب بیرون آمدم و در اتاقم را باز کردم پدرم نشسته بود جلوی تلویزیون گفت همه رو کشتند همه رو.
این از آغاز صبحم.
برگشتم به اتاقم و سایتها را چک کردم میگویند حداقل بیست نفر دیروز کشته شدهاند.
رفتم دانشگاه. یک جمله از شهید آوینی را بزرگ نوشته اند و چسبانده اند به در ورودی داخلی دانشگاه: بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان.
غیر از سالن امتحانات به هر کجا قدم گذاشتم حرف از فجایعی بود که در خیابانها به راه انداختهاند.
آمدم خانه بلاخره میم را پیدا کردم، گریه میکرد. کاش میتوانستم دلداریش دهم. کاش می شد دلداریت دهم.
طبق آخرین اخبار واصله تمام افرادی که در خیابان بودند اوباش و تروریست بودند. تهران دو سه میلیون اوباش دارد که همه با هم ریختند بیرون و یک مشت تروریست قاتی آنها شدند و بعضی از اوباش را کشتند. شما پیدا کنید سیبزمینیفروش را.
میگویند از آنجایی که سربازان گمنام امام زمان در بیمارستانها به دنبال اوباش و تروریستهای زخمی میگردند، سفارتهای خارجی درهایشان را به روی ایرانیان مجروح گشودهاند. این درد را به کجا ببرم که در وطن خودم از هموطن خودم زخم بردارم و پناه ببرم به بیگانه؟ زخم تن التیام می یابد با ریش دل چه کنم.
میگویم بیایید نگذاریم با این خبرها ما را به زانو دربیاورند. توقع داشتیم چه بگویند که ما ملت ایرانیم، ملتی که سی سال دیده نشد، شنیده نشد. توقع داشتیم چه کنند بیایند بگویند بله ما تقلب کردهایم و باشد حالا که شما معترضید حالا که سر حرفتان مانده اید و قیامت کردهاید ما هم انتخابات را باطل میکنیم.
رفیقکم دستت راه به من بده، بلند شو. اگر من مرده بودم دلم نمیخواست تو اشک میریختی، خم میشدی، کم میشدی، دلم میخواست، میخواهد همیشه بخندی، بلند بخندی، از صدای خنده تو میترسند، صدای خنده تو دورشان میکند. لبخند قشنگ تو سلاح گرم من است، به سویشان شلیک میکنم، آنها همین حالا هم مردهاند منتها هنوز گرمند و حالیشان نیست.
به من بگو دولت غاصب اسراییل با مردم فلسطین مگر چه کرده بود که بانگ وا مظلوما وامظلومایتان به هوا رفت؟
به روی مردم بی سلاح آتش گرفته بود شما هم گرفتید.
نیمه شب بر سر مردم بمب ریخته بود شما هم شبانه به خلوت مرم میتازید و زنان و مردان را با خود می برید و خانه را ویرانه میکنید
شما هم خوابگاه را به رزمگاه تبدیل کردید، خودی و ناخودی هم که نکردید زدید و بردید و کشتید
در آخرین شاهکارتان چطور نتوانستید از یک بچه بگذرید، من شنیدهام گرگها هم به بچهها حمله نمیکنند، شما این جانور را در کدام بیغوله نگه داشته بودید تا حالا که توانست نگاه کند در چشم کودکی و شلیک کند.
دلم میخواهد تصویر دخترک را چاپ کنم و به آدمهایی بدهم که میگفتند آقای سیبزمینی شجاع است. بله شلیک کردن به بچهها بسیار شجاعت میخواهد.
فرق با ما با فلسطینیها و اسراییلی ها عمق فاجعه را نشان می دهد آنها دو کشور متخاصمند من به دست تو هموطنم کشته شدم.
کاش می دانستم این همه خون برای نوشانوش جشن پیروزیت کافی است یا باز هم می خواهی؟
برگشتم خانه. امتحانات بچهها شروع شده و من باید سر جلسات میبودم.
در جاده باران میزد، مه بود و زنی در گوش من میخواند:
بهار آمد گل و نسرین نیامد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
چرا هی خون میچکد از شاخه گل
چه پیش آمد کجا شد بانگ بلبل
چه درد است این چه درد است
که در گلزار ما این فتنه کرده است
و اشک تو چرا در غم ما پردهدر شدی؟
مادرم را دیدم، برادر کوچکترم، پدرم. میشد این من باشم که دراز به دراز بر اسفالت خیابان افتاده است و صورتش سرخ است، من نبودم، من نبودم. آغوش مادر خوب است، خانه خوب است و من خوبم، گرمم هنوز.
تا ساعت چهار خوب بود، بعد اما وقت به خیابان زدن که شد انگار چیزی گم کرده بودم، دلشوره داشتم، و شک کرده بودم شاید نباید برمیگشتم شاید باید میماندم شاید این روزها خیابانها بیشتر از شاگردانم که مثل آدم میآیند و امتحان میدهند به من احتیاج داشت.
رفتم دانشگاه، آرام بود انگار نه انگار، بچهها سر جلسه بودند، دستم را گذاشتم روی شانه یکیشان که حسابی سبز بود، به هم لبخند زدیم. این روزها بیشتر به هم لبخند بزنید. این روزها بیشتر دست بگذارید روی شانه هم. این روزها مهربانترباش با من، با هم.
آمدم خانه مثل مرغ نیمبسمل بال بال میزدم و نمیشد با هیچکس از ترسم بگویم. به مادر گفتهایم ما از خانه بیرون نرفتهایم، نمیرویم. پونه زنگ زد، خدا حفظش کند که کلی حواسم را پرت کرد، با هم حرف زذیم و من بهتر شدم.
بعدترش بود که برادر بزرگتر زنگ زد و گفت حتا نگذاشتند تا انقلاب برسند و حسابی نواختنشان.
تحمل فاجعه در خانه ما دشوار است بس که همه عصبی هستند. اول فکر کردم دیگر ننویسم من که دیگر در قلب ماجرا نیستم اما حالا می خواهم بنویسم باز هم. بگذار یادم بماند.
گلی زنگ زد و گفت بد بود امروز آزاده، بد بود؛ و من هر چه گشتم میم را پیدا نکردم، تا آخر شب. آخر شب زنگ زدم خانهشان چندبار، تلفنشان اشغال بود خیالم جمع شد که رسیده خانه. کتی هم که آمد و نوشت و بعد گفتم یا خدا چقدر آدم که نمیتوانم حاضر غایبشان کنم چقدر آدم که عزیز من هستند با اینکه نمی شناسمشان، چقدر آدم که امروز آشنای من هستند با اینکه ندیدمشان.
خدایا هستی با توام؟
ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل
مردم شريف و هوشمند ايران
این روزها و شبها نقطه عطفی در تاریخ ملت ما در حال شکل گرفتن است. مردم از یکدیگر و درمیان جمعشان از اینجانب سوال میکنند که چه باید کرد و به چه سو باید رفت. بر عهده خویشتن میبینم که آنچه را باور دارم با شما در میان بگذارم، با شما بگویم و از شما بیاموزم، باشد كه رسالت تاریخیمان را از یاد نبریم و شانه از بار مسئولیتی که سرنوشت نسلها و عصرها بر دوش ما گذاشته است خالی نکنیم.
سی سال پیش از این در کشورما انقلابی به نام اسلام به پیروزی رسید؛ انقلابی براي آزادی، انقلابی براي احياي کرامت انسانها، انقلابی براي راستی و درستي. در اين مدت و به خصوص در زمان حیات امام روشن ضمير ما سرمایههای عظیمی از جان و مال و آبرو در پای تحکیم این بنای مبارک گذارده شد و دستآوردهای ارزشمندي حاصل آمد. نورانیتی که تا پیش از آن تجربه نکرده بودیم جامعه ما را فراگرفت و مردم ما به حیاتی نو رسيدند که بهرغم سختترین شداید برایشان شیرین بود. آنچه مردم به دست آورده بودند کرامت و آزادی و طليعههايي از حیات طیبه بود. اطمينان دارم کسانی که آن روزها را ديدهاند به چيزي كمتر از آن راضي نميشوند.
آیا ما مردم شایستگیهایی را از دست داده بودیم که دیگر آن فضای روح انگیز را تجربه نمیكردیم؟ من آمده بودم بگویم چنین نیست؛ هنوز دیر نیست و هنوز راهمان تا آن فضای نورانی دور نیست. آمده بودم تا نشان دهم میتوان معنوی زندگی کرد و در عین حال در امروز زیست. آمده بودم تا هشدارهای اماممان را درباره تحجر بازگو کنم. آمده بودم تا بگویم گریز از قانون به استبداد میانجامد؛ تا به ياد آورم كه اعتنا به کرامت انسانها پايههاي نظام را تضعيف نميكند، بلكه استحكام ميبخشد. آمده بودم تا بگویم مردم از خدمتگزارانشان راستی و درستي میخواهند و بسیاری از گرفتاريهاي ما از دروغ برخاسته است. آمده بودم تا بگویم عقبماندگي، فقر، فساد و بيعدالتي سرنوشت ما نیست. آمده بودم تا بار ديگر به انقلاب اسلامی آن گونه که بود و جمهوری اسلامی آن گونه که باید باشد، دعوت كنم.
من در این دعوت بلیغ نبودم، ولی پیام اصیل انقلاب حتی از بیان نارسای من آنچنان دلنشین بود که نسل جوان را، نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و میان خود و این میراث بزرگ احساس فاصله میکرد، به هیجان آورد و صحنههایی را که تنها در ایام نهضت و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد. حرکت خودجوش مردم رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزيد. اینجانب اعتراف میکنم که در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی که به دوری از مبانی دینی متهم میشد در شعارهای خود به تکبیر رسید و به «نصر من الله و فتح قريب» و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد تا ثابت کند این شجره طیبه هرگاه که به بار مینشيند میوههایش شبیه به هم است. این شعارها را کسی جز آموزگار فطرت به آنان نیاموخته بود. چقدر بیانصافند کسانی که منافع كوچكشان آنها را وا می دارد تا این معجزه انقلاب اسلامی را ساخته و پرداخته بيگانگان و «انقلاب مخملين» بنامند.
اما آن چنان که میدانید همگی ما در راه این تجديد حيات ملي و تحقق آرمانهایی که در دل و جان پیر و جوان ما ریشه دارند با دروغ وتقلب روبرو شدیم و آن چيزي كه از عواقب قانونگريزي پيشبيني كرده بوديم به صريحترين شكل ممكن و در نزديكترين زمان تحقق يافت.
استقبال عظيم از انتخابات اخير در درجه نخست مرهون تلاشهايي بود كه براي ايجاد اميد و اعتماد در مردم صورت گرفت تا براي بحرانهاي مديريتي موجود و نارضايتيهاي گستردهاجتماعي، كه انباشتشان ميتواند كيان انقلاب و نظام را نشانه برود، پاسخي شايسته فراهم شود. اگر اين حسنظن و اعتماد مردم از طريق صيانت از آراي آنها پاسخ داده نشود و يا آنها نتوانند براي دفاع از حقوقشان به نحوي مدني و آرام واكنش نشان دهند مسيرهاي خطرناكي در پيش خواهد بود كه مسئوليت قرار گرفتن در آنها بر عهده كساني است كه رفتارهاي مسالمتآميز را تحمل نميكنند.
اگر حجم عظيم تقلب و جابهجايي آرا، كه آتش به خرمن اعتماد مردم زده است، خود دليل و شاهد فقدان تقلب معرفي شود، جمهوريت نظام به مسلخ كشيده خواهد شد و عملا ايده ناسازگاري اسلام و جمهوريت به اثبات ميرسد. اين سرنوشت دو گروه را خوشحال خواهد كرد؛ يك دسته آنان كه از ابتداي انقلاب در مقابل امام صفآرايي كردند و حكومت اسلامي را همان استبداد صالحان دانستند و به گمان باطل خود ميخواهند مردم را به زور به بهشت ببرند و دسته ديگر كه با ادعاي دفاع از حقوق مردم اساسا ديانت و اسلام را مانع تحقق جمهوريت ميدانند. هنر شگرف امام باطل كردن سحر اين دوگانهانگاريها بود. من آمده بودم تا با تكيه بر راه امام تلاش ساحراني را كه دوباره جان گرفتهاند خنثي كنم.
اكنون مقامات كشور با صحه گذاشتن بر آنچه در انتخابات گذشت مسئوليت آن را پذيرفتهاند و برای نتایج هرگونه تحقیق و رسیدگی بعدی حد تعیین کردهاند، به صورتی که اين رسيدگيها موجب ابطال انتخابات نشود و نتایج آن را تغییر ندهد، حتی اگر در بيش از 170 حوزه انتخاباتي تعداد آراي به صندوق ريخته شده بيشتر از تعداد واجدين شرايط باشد.
از ما خواسته ميشود كه در اين شرايط شكايت خود را از طريق شوراي نگهبان پيگيري كنيم، حال آن كه اين شورا در عملكرد خود چه قبل، چه حين و چه بعد از انتخابات عدم بيطرفي خود را به اثبات رسانده است و نخستين اصل در هر داوري رعايت بيطرفي است.
اينجانب همچنان قويا اعتقاد دارم درخواست ابطال انتخابات و تجديد آن حقي مسلم است كه بايد به صورتي بيطرفانه از طريق يك هيئت مورد اعتماد ملي مورد بررسي قرار گيرد، نه آن كه پيشاپيش امكان ثمربخش بودن آن منتفي اعلام شود، يا با طرح احتمال خونريزي، مردم از هرگونه راهپيمايي و تظاهرات بازداشته شوند، يا شوراي امنيت كشور به جاي پاسخگويي به سوالات مشروع در خصوص نقش لباسشخصيها در حمله به افراد و اموال عمومي و ايجاد التهاب در حركتهاي مردمي به فرافكني بپردازد و مسئوليت فجايع به وجود آمده را بر عهده ديگران بگذارد.
اينجانب چون به صحنه مینگرم آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور میبینم. من به عنوان يك همراه که زیباییهای موج سبز حضور شما را ديده است هرگز به خود اجازه نخواهم داد بر اثر عمل من جان کسی درمعرض خطر قرار گيرد. در عین حال بر اعتقاد راسخ خويش مبنی بر باطل بودن انتخاباتی که گذشت و استيفاي حقوق مردم پای می فشارم و عليرغم تواناييهاي اندكي كه در اختيار دارم براين باورم كه انگيزه و خلاقيت شما مردم همچنان ميتواند حقوق مشروع تان را در چهرههاي مدني جديد مورد پيگيري قرار دهد و محقق كند. مطمئن باشيد كه اينجانب همواره در كنار شما خواهم ماند. آنچه اين برادر شما در در يافتن اين راهحلهاي جديد، خصوصا به جوانان عزیز توصيه مي كند اين است که نگذارید دروغگويان و متقلبان پرچم دفاع از نظام اسلامی را از شما بربايند و نا اهلان و نامحرمان، میراث گرانقدر انقلاب اسلامی را که اندوخته از خون پدارن راستگویتان است از شما مصادره کنند. با توكل به خداوند و اميد به آينده و تكيه بر توانمنديهايتان حركات اجتماعي خود را پس از اين نيز براساس آزاديهاي مصرح در قانون اساسي و اصل امتناع از خشونت پيگيري كنيد. ما در اين راه با بسيجي روبرو نيستيم؛ بسيجي برادر ماست. ما در اين راه با سپاهي روبرو نيستيم؛ سپاهي حافظ انقلاب و نظام ماست. ما با ارتش روبرو نيستيم؛ ارتش حافظ مرزهاي ماست. ما با نظام مقدس خود و ساختارهاي قانوني آن روبرو نيستيم. اين ساختار حافظ استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي ماست. ما با كجروي ها و دروغ گويي ها روبرو هستيم و در پي اصلاح آنيم؛ ا صلاحي با برگشت به اصول ناب انقلاب اسلامي .
ما به دست اندركاران توصيه مي كنيم براي برقراري آرامش در خيابان ها مطابق اصل 27 قانون اساسي امكان تجمع هاي مسالمت آميز را نه تنها فراهم كنند، بلكه چنين گردهم آيي هايي را تشويق كنند وصدا و سيما را از قيد بدگويي ها و يك طرفه عمل كردن ها رها سازند. بگذارند صداها قبل از آن كه به فرياد تبديل شود به صورت استدلال و مجادله احسن در اين رسانه جاري، تصحيح و تعديل گردد. بگذارند جرايد نقد كنند، خبرها را آنچنان كه هست بنويسند و در يك كلام فضايي آزاد براي مردم جهت ابراز موافقت ها و مخالفت هاي خود آماده سازند. بگذاريم آنهايي كه علاقه دارند تكبير بگويند و آن را مخالفت با خود تلقي نكينم. كاملا مشخص است كه در اين صورت احتياجي به حضور نيروهاي نظامي و انتظامي در خيابان ها نخواهد بود و با صحنه هايي كه ديدن آنها و شنيدن خبر آنها دل هر علاقمند به انقلاب و كشور را به درد مي آورد، روبرو نخواهيم بود.
برادر و همراه شما – میرحسین موسوی
صبح که از خواب بیدار شدم اول از همه رفتم سراغ اینترنت ببینم بلاخره امروز تکلیف چیست. با این که به پسرها گفته بودم نمیآیم اما مردد بودم اگر همه میرفتند، اگر میشد به این رفتن امید داشت، نمیدانم، فقط میدانم هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم حتا اگر بوسیدن رییس دولت کودتا باشد.
راهپیمایی لغو شده بود. کمی به کارهایم رسیدم. برادر بزرگتر بیدار شد خبر لغو راهپیمایی را اعلام کردم و صبحانه خوردیم. میخواستم عصر بروم پیش میم، خودش هم زنگ زده بود میخواست خبر لغو راهپیمایی را بدهد. گفت برای عصر هر که را دوست داشتم بیاورم یادم به عاصی افتاد که اصلا ازش خبر نداشتم. زنگ زدم جواب نداد.
سرم را به نهار درست کردن و کارهای خانه گرم کردم که این دلهره لعنتی امانم را نبرد، دلهره اینکه آقای بزرگ چه خواهد گفت در نماز جمعه.
و آمد به سرم از آنچه میترسیدم، آقای بزرگ فقط به مغزمان شلیک نکرد اما اثر حرفهایش مثل مرگ بود. تف بر این همه دروغ و ریا. نمیدانم قلبم چند تا در دقیقه می زد فقط میدانم جدی جدی ترسیدم الان سکته کنم. به میم زنگ زدم و گفتم من دیرتر میآیم. خیلیها زنگ زدند، بچهها همه خسته و عصبی بودند، همه کم آورده بودیم.
سعی کردم خودم را بخوابانم نشد. بلند شدم سعی کردم حاضر شوم و بروم پیش میم، نشد. جان رو به رو شدن با جمع را نداشتم، لب پر بودم از اشک/
میدانی آدم اینجور وقتها بیشتتر حس میکند تنهاست، و ناگهان سردش میشود، دلش میخواهد کسی محکم بغلش کند و دلش میخواهد بگوید گور پدر همهشان.
با برادر بزرگتر رفتیم کمی در خیابانها راه رفتیم، یک هفته است که کارمان شده راه رفتن. مردم را در خیابان تماشا میکردم که انگار نه انگار، داشتند بستنی میخوردند. نه اینکه بخواهم بگویم مردم به ماجرا اهمیت ندادند، نه، اصلا شاید همین مردمی که حالا در صف بستنی ایستادهاند همانهایی باشند که دیروز میدان توپخانه را پر کرده بودند. میخواهم بگویم دوست دارم مردمی را که میتوانند بستنی بخورند در هر شرایطی.
به برادر بزرگتر گفتم انگار از جمعه پیش یک سال گذشته است. و حالا اصلا مگر چه شده؟ مگر ما دو هفته پیش زندگیمان را نمیکردیم، خوب حالا هم زندگی کنیم.
آمدیم خانه من وسایلم را جمع کردم دیگر نمیتوانستم بمانم، باید برمیگشتم، امتحانات بچههایم فردا شروع میشد.
با عاصی حرف زدم، این پسر سن زیادی ندارد اما مغزش خوب کار میکند، لذت میبرم از گپ زدن با او. گفت میترسد همین ما فردا حتا بترسیم از پوشیدن شورت سبز، یا اینکه همه چیز اجباری شود، گفتم این همه سال نتوانستند ما را به اینجا برسانند همین آقای مورد مناقشه با این گشت ارشاد گستردهاش نتوانست روپوشهای ما را گشادتر کند. ما ملت خاموشی هستیم اما در این خاموشی من نوعی حکمت و ذکاوت، مقاومت میبینم. تاییدم کرد، تایید کرد که ما ملت کله خری هستیم و همین کله خری ما را تا اینجا رسانده است.
ساعت نه بود، باران میبارید و شهر ساکت بود. برادر بزرگتر گفت ببین مردم بعد از شنیدن حرهای آقای بزرگ انقدر دلسرد شدهاند که حتا نیامدهاند اللهاکبر بگویند. چند دقیقه بعدش سر و کله مردم پیدا شد، فریاد بود که به آسمان میرفت، بلندتر از هر شب، ما هم همراهشان شدیم، به خصوص من که میدانستم دیگر فردا شب در شهر کوچکم از این خبرها نیست تا می شد داد کشیدم. لحن شعارها تندتر شده بود، حالا که آقای بزرگ خودش و دولت را یکی دانسته بود مردم هم او را در شعارهایشان مخاطب قرار میدادند. به عقل ناقص من ایشان اشتباه کردند، ایشان نباید این پرده را میدریدند. چه خوب که اشتباه کردند چه اشتباه میمونی.
یک دسته کودک هستند، یعنی باید باشند جایی بالای خیابان ما که در زیباترین شکل الله اکبر را همسرایی میکنند. برادر بزرگتر میگفت دلش میخواهد ببیندشان، من هم. این بچهها یادشان نمیرود کی واژه دیکتاتور وارد فرهنگ واژگانشان شد مثل ما که یادمان نمیرود بسیجی را.
نمیدانم فردا چه میشود؟
صبح را کار کردم. حوالی ظهر با برادر بزرگتر حرف زدم، گفتم تجمع مقابل دفتر نمایندگی سازمان ملل تایید نشده، پس همه پیش به سوی میدان توپخونه. تا حالا به این بخش از شهر تهران نرفتهام. کمی بعدترش با نیما حرف زدم، حالش خوب نیست و کلی نگرانش هستم. برایم تعریف کرد شب دیده مردم محلهشان خوب اللهاکبر نمیگویند رفته روی بام و دف زده است و کلی مردم را تشویق کرده فریاد بزنند.
با مادرم هم حرف زدم برایم تعریف کرده آقایی از آشنایان که به احمدینژاد رای داده بعد از دیدن تصاویر کشت و کشتار و ضرب و شتم مردم از کرده خود پشیمان شده و چنان به خشم آمده که زده تل همسرش را شکسته.
با برادر بزرگتر تا میدان فردوسی رفتیم از آنجا طبق معمول این روزها تاواریش همراهمان شد.
تجمع را دوست نداشتم، گرم بود و از یک جا ایستادن خسته شده بودم.
مانی حقیقی را هم در جمعیت دیدم. موقع برگشتن کمال تبریزی را هم دیدم.
بیشتر مردم سیاه پوشیده بودند و خیلیها شمع سیاه با خودشان آورده بودند.
آقای موسوی آمد، اما ازدحام جمعیت چنان بود که من نتوانستم ببینمشان. بعد هم با ماشین از میان جمعیت رد شد و بعد مردم پراکنده شدند. رفتیم سمت میدان فردوسی. از آنجا هم آمدیم خانه. مسیری را طبق معمول پیاده آمدیم و بقیهاش را هم موفق شدیم با ماشین بیاییم. پسرها نمیدانستند جمعه باید بروند راهپیمایی یا نه. من که از قبل گفته بودم من نماز جمعه بیا نیستم.
حالا مردم دارند الله اکبر میگویند، کسی از همسایگان هم دارد آهنگ تولد مبارک را با ارگ میزند.
