از این خبرهای بد، از این رفتنهای بیخداحافظی، از این گرفتار شدنهای بیدلیل پشت میلهها، از چکمه و چماق، از این استیصال، از این چه کنم چه کنم خسته و از نومیدی بیزارم.
دل میدهم به کتابها، قدم میگذارم به خانه اشباح، میگذارم ایزابل آلنده مرا بچرخاند در کشوری که در آن کودتا شده است، بسیاری را کشتهاند، بسیاری دستگیر شدهاند، بسیاری ناپدید شدهاند و ملتی نومید و در هم شکستهاند، میگذارم مرا بگرداند در خانه ای که خانه امروز من است.
آنجا هم "روز کودتا آفتاب می درخشید."
می شوم آلبا معشوق میگوئل، که زندانی شده است تا مخفیگاه دلدارش را لو دهد. زندانی شده است در تانکر خالی آب. باید چیزی باشد شبیه همین کانکسهایی که این روزها زیاد از آن میشنویم. یا در ابعاد بزرگتر شاید شبیه آن چیزی باشد که سعی میکنند از سرزمین من بسازند.
"هیچکس نمیتوانست مدت زیادی در آن تاب بیاورد، پس از چند روز زندانی به پریشانگویی میافتاد، حس وجود اشیا، معنای کلمات و درک زمان را از دست میداد و رو به مرگ میرفت. آلبا که در آن گور تنگ در خود چنبره زده بود، کاری کرد که از دیوانه شدن برهد."
"حالا وقت مردن نیست، زیرا مرگ خود فرا میرسد، اکنون وقت زنده ماندن است که در حکم معجزه است."
آلبا به قصه پناه برد به رویا به خاطره، در ذهنش تمام آنچه برای او و مردمش اتفاق افتاده بود مینوشت تا ذهنش را هوشیار نگه دارد، آلبا به روزهای خوش فردا ایمان داشت، آلبا ذهنش را زنده نگه داشت با خاطره جنگل صنوبر و عشق.
آلبا زنده ماند.
