
دوستی به اسم میهنپرست برایم نوشته مرگ بر موسوی آمریکایی و طرفدارای احمقش. دوست دیگری نوشته مرگ بر دروغگو و کسی که بدخواه موسویه.
حالا من میخواهم برایتان قصهای بگویم.
مدرسه که رفتم اولین چیزی که یادمان دادند همین "مرگ بر" بود، مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و از همین ها. یادم هست بازیمان شده بود همین، زنگهای تفریح جمع میشدیم دور هم و مرگ بر میگفتیم هر کسی میتوانست مرگ بر کشورهای بیشتری بگوید، یعنی اسم کشورهای بیشتری را بداند برنده بود. استارت میزدیم و گازش را میگرفتیم و همینطور میگفتیم: مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسراییل که رد خور نداشت، بعد میرسیدیم به مرگ بر المان شرقی، مرگ بر آلمان غربی، مرگ بر هلند، مرگ بر فرانسه، مرگ بر ایتالیا، مرگ بر تونس، مرگ بر گینه بیسائو، مرگ بر... خلاصه همینطور مثل مشاعره اسم کشورها را پشت سر هم ردیف میکردیم، بعد آنکه زودتر کم میآورد میگفت مرگ بر خارج، و دیگری میگفت خارج که کشور نیست. و ان طرف ماجرا در حالی که چانه مقنعهاش را بالا و پایین میکرد جواب میداد" خیلی هم کشوره، همه فامیلای ما اونجان، تازه داییم از خارج برام یه عروسک آورده قد خودم." و دستش را جایی نزدیک سرش نگه میداشت. اینطوری بود که ماها که کسی را در خارج نداشتیم دلمان آب میشد و همه دفعه بعد، متفق القول و با صدای بلندتر میگفتیم مرگ بر خارج. مرگ بر خارج.
بعد نه چون بخواهم، از سر اجبار طبیعت، بزرگ شدم و اولین رای من خاتمی بود. به او رای دادم چون گفت نگویید مرگ بر بگویید زنده باد مخالف من. از این همه مرگ بر خسته بودم به خاتمی رای دادم که زنده باد را زندگی کنم.
این را تعریف کردم برایتان که بگویم زنده باد آزادی انتخاب، هر که به رییس دولت رای داده است ناز شستش، نشسته فکر کرده و به این نتیجه رسیده ایشان برای مملکت بهترند. دمشان هم گرم. دعوایی نیست، اگر هم هست سر این نیست. زنده باد تو که به هر که دلت خواست رای دادی.
روزی که در میدان توپخانه ایستاده بودیم در سکوت، خانمی چادری از لا به لای جمعیت رد شد آمد صاف در چشمانم نگاه کرد و گفت به سبزی علفی که زیر پایت درآمده هم نگاه کن. من هیچ نگفتم فقط نگاهش کردم و اطرافیانم هم. آن همه آدم آنجا بود همه سکوت کردند و هیچ نگفتند، شاید هم در دل گفتند زنده باد مخالف من. برای همین من هنوز به سبز بودنم افتخار میکنم. افتخار میکنم هرگز نگفتم مرگ بر هموطنم حالا هر آیین و تفکری که می خواهد داشته باشد همین که هموطن من است زنده باد. همین که نمی گوید مرگ بر هموطن من زنده باد، همین که چماق در دست ندارد زنده باد.
شکایتی اگر هست از سوال بیجواب مانده است، از سوالی که پیش از آنکه بپرسم پاسخش شد چماق و گلوله، حبس و ترس.
همین فریاد بی ندا هم اگر هست از دل خون شده است.
باقی هیچ، باقی بقایت.
