تازه شونزده سالش شده، بار اولش بوده که رای می داده، به رییس دولت رای داده، ازش می پرسم چرا؟ می گه رهبر گفت. جیغم در می آید:"رهبر کی فرمودند که من نشنیدم؟ تازه اگر قراره رهبر برامون انتخاب کنه چرا اصلا انتخابات برگزار می کنیم." می بینم خودم رو که از شدت عصبانیت دارم منفجر می شم، می بینم خودم رو که دارم می زنم تو گوشش، دارم خفه اش می کنم. به دستام نگاه می کنم به انگشتام که می لرزند. با دست راستم شست دست چپم رو محکم می گیرم و چند تا نفس عمیق می کشم.
خجالت می کشم از اینکه سرش داد کشیدم.
این روزها آدم موندن خیلی کار سختی شده، این روزها وفاداری و پیروی از اصول انسانی که خودت دائما تبلیغشون می کردی خیلی سخت شده، خیلی سخت.
بر اساس همین اصول و قانون ایمان دارم آدمها باید آزاد باشند و حق داشته باشند ازادانه فکر کنند و تصمیم بگیرند، حتا اگر این تصمیم خلاف میل من باشد، حتا اگر این تصمیم به زعم من غلط باشد.
کار خیلی سختیه، اعتقاد داشتن به این ماده قانونی خیلی کار سختیه به خصوص در این شرایط.
یه چیزی رو اما خوب می دونم و همه سعیم رو می کنم نقضش نکنم، این قانون باید مراعات بشه زمان صلح و زمان جنگ هم نداره.
یه کار می تونم بکنم، به جای اینکه خفه اش کنم شاید بتونم باهاش حرف بزنم، شاید بتونم ذهنیتش رو تغییر بدم. من معلمم. باید بتونم از پسش بربیام.
کار سختیه خیلی کار سختیه.
هر چقدر هم که سخت این جنگ منه.
